دو روی سکه نقدینگی

به دلایل شناخته‌‌شده‌ای برای اهل فن در اقتصاد و نظام پولی، نرخ رشد نقدینگی در اقتصاد ایران به مراتب از نرخ رشد اقتصادی بالاتر است و این پدیده باعث می‌شود که تقاضای کل فراتر از عرضه کل اقتصاد باشد و در نتیجه بروز افزایش سطح عمومی قیمت‌ها که اصطلاحا تورم نامیده می‌شود، امری طبیعی است.

در این شرایط تورم به مثابه یک تلقی و واقعه قابل پیش‌بینی در محاسبات و ملاحظات اقتصادی وارد و مورد سنجش قرار گرفته است. تکرار این پدیده مضر برای وضعیت اقتصاد ایران و به‌صورت مقوله‌ای مزمن در‌آمدن و عادت‌کردن جامعه به آن، بعضا مانع از آن می‌شود که برخی از سیاست‌های اصلاحی در این خصوص مورد یادآوری واقع شود، لذا مشکلات ناشی از فزونی نرخ رشد نقدینگی بر نرخ رشد اقتصادی به‌طور مستمر، حاکمیت خود را حفظ می‌کنند و ادامه می‌دهند. در این رابطه به 2نکته که پشت و روی یک سکه هستند اشاره می‌شود:

نقدینگی، مورد نیاز واحدهای تولیدی کالاها و خدمات است. بسیاری از این واحدها، به‌خاطر کمبود نقدینگی تعطیل هستند یا با ظرفیت کم کار می‌کنند و تعداد بسیار دیگری هم که هنوز به تولید نرسیده‌اند اما دوران احداث خود را می‌گذرانند به‌خاطر مواجه‌بودن با کمبود منابع و نقدینگی، با تاخیر ناخواسته در به‌ثمررسیدن پروژه‌ها روبه‌رو هستند. حتی بسیاری از واحدهای تولیدی، به‌خاطر نداشتن سرمایه در گردش، با مشکلات عدیده‌ای دست و پنجه نرم می‌کنند و این در حالی‌است که محصولات تولیدی آنها از بازار خوبی- اعم از تقاضای داخلی یا تقاضای خارجی- هم برخوردار است و سودآوری متعارف را دارند.

شهرک‌های صنعتی به‌اصطلاح سوخته - یعنی شهرک‌های دربردارنده واحدهایی که در انتظار دریافت نقدینگی و احیای مجدد فعالیت‌هایشان به‌سر می‌برند- از جمله نشانه‌های فعالیت‌های صنعتی ما هستند که موجبات مأیوس‌شدن دیگران از آمدن به تولید و سرمایه‌گذاری را موجب می‌شوند و در عین حال شاهد مستهلک‌شدن منابعی هستند که در قالب ماشین‌آلات، ساختمان و... سربرآورده‌اند لیکن به‌دلیل کمبودهای مالی در مواردی اندک، معطل‌مانده و در شرف تخریب هستند؛ سرمایه‌هایی که حجم آنها زیاد و بازدهی آنها صفر و گاهی هم منفی است (به‌خاطر لزوم پرداخت هزینه‌های ثابت). برای این واحدها مشاهده نقدینگی سرگردان و فراوان در جامعه و عدم امکان دسترسی به آن، به مثابه وجود آب و عدم امکان نوشیدن از آن است‌و بدیهی است این پدیده‌ای رنج آور است.

اما افراد دیگری هستند که صاحب نقدینگی‌اند. برای آنان سودآوری هرچه بیشتر از این نقدینگی، حتی اگر با هنجارهای اخلاقی و دینی هم مطابقت نداشته باشد بعضا ناپسند تلقی نمی‌شود. برایشان مهم نیست که بازار حقیقی اقتصاد چه شرایطی را تجربه می‌کند. برای آنان سفته‌بازی با نقدینگی و کسب سودهای دقیقا بادآورده، هدف دانسته شده است. از بازار طلا به بازار ارز و از آنجا به بازار مسکن و سرانجام به بازار اوراق بهادار سرمی‌کشند و تلاش می‌کنند تا از التهابات ناشی از انعکاس اقدامات مختلف و از جمله اقدام خودشان در سطح خرد، نهایت استفاده را ببرند؛ خودخواهی و فردگرایی تا عمق وجودشان رخنه کرده است و مصالح جامعه چندان نقشی در مجموعه ذهن تصمیم‌گیر آنان ندارد؛ صرفا به‌دنبال سود هستند و کسب آن را تحت هر شرایطی امری مستحسن می‌دانند و حتی فخرفروشی دولتی‌ها از صعود گهگاه شاخص بورس که ناشی از همین اقدامات سفته‌بازانه است را دلیلی بر صحت کارکرد خود هم می‌دانند. اما اینان نقدینگی را در راه‌های عمدتا غیرمولد هدایت می‌کنند. اینان آب نقدینگی را به سرزمین تشنه تولید نمی‌رسانند و انصافا عجیب روحیه و عملکردی دارند!کافی است نگرش مجموعه دوم به مجموعه اول مشمول اصلاح واقع شود آنگاه این اقتصاد است که نه از تخریب نقدینگی که از سازندگی آن حکایت خواهد کرد.

سبحانی : سخن گفتن به عنوان مسئول بانک مرکزی قاعده دارد

مصاحبه وب سایت خبر آنلاین با دکتر حسن سبحانی

علی پاکزاد: نوسانات نرخ ارز و فضای حاکم بر سیاستهای پولی کشور نشان از روندی دارد که از سوی بسیاری از کارشناسان اقتصادی مورد انتقاد قرار گرفته، جایگاه بانک مرکزی در بازار ارز و اصلا اهدافی که در مدیریت نرخ ارز مورد نظر دولت و سیاست گذاران پولی است از سوی کارشناسان اقتصادی مورد نقد است، اما چرا؟ و به چه دلیل کارشناسان اقتصادی نگران فضای پیش آمده در فضای اقتصاد پولی کشور هستند؟

برای پاسخ گفتن به این پرسش ها با حسن سبحانی عضو هیات علمی دانشگاه تهران که چندین دوره سابقه نمایندگی مجلس شورای اسلامی را نیز دارد به گفتگو نشسته ایم که مشروح این گفتگو را در ادامه می خوانید:

 

- شما در مورد دلایل استقبال مردم از بازار ارز مطرح کرده بودید که نظر سنجی سایت خبرآنلاین نیز تائید کننده دیدگاه شما بود، که استقبال مردم از طلا و ارز بیش از بورس و بانک است، یعنی تمایل مردم به سمت بازارهایی سوق پیدا کرده است که نسبتی با فضای مولد اقتصاد ندارد، به نظر شما چه عاملی باعث این فرار از فضای مولد اقتصاد به فضای غیر مولد شده است؟همانطور که استحضار دارید، همیشه کسانی با در اختیار داشتن نقدینگی به دنبال به کار انداختن آن و کسب سود هستند، و البته این مسئله از بعد اقتصادی موردی ناپسند شمرده نمی شود، ولی بر اساس میزان توسعه یافتگی هر کشوری نوع بازارهایی که دارندگان نقدینگی انتخاب می کنند متفاوت است.
در اقتصاد هایی که از ثبات بیشتری برخوردار هستند این نقدینگی به سمت بخش های مولد سوق پیدا می کند، اعم از بنگاههایی که تولید کالا و یا خدمت می کنند؛ اما در اقتصاد هایی که به دلیل نوع سیاستها (اعم از سیاستهای داخلی و سیاستهای خارجی) و یا نوع تعامل کشورهای خارجی با یک اقتصاد از کم ثباتی رنج می برند و آینده اقتصاد از منظر صاحبان نقدینگی چندان شفاف نیست که آنها را از آینده سرمایه گذاری مولد مطمئن بکند، می بینیم که طبع سود طلب آنها را به سمت بازارهای سود آوری می کشاند که هم ریسک آن بازارها کم تر است و هم سودشان مطمئن تر است.
در این زمینه در کشور ما حداقل دو حادثه مهم در جریان بوده است؛ از منظر خارجی تحریم سنگینی بر کشور تحمیل شده که قطعا بر کشور ما تاثیر گذار است ، حداقل این است که هزینه های تولید را اضافه می کند.
این تحریم به هیچ وجه منصفانه نیست ولی به هر شکل واقعیتی است که به اقتصاد ایران تحمیل شده و باعث شده چشم انداز سرمایه گذاری مولد در اقتصاد ایران برای صاحبان نقدینگی کمتر قابل اتکا باشد. از لحاظ داخلی نیز تصمیم به هدفمندسازی یارانه ها، که البته سیاست افزایش قیمت حاملهای انرژی است که به غلط بر آن نام هدفمندسازی یارانه ها گذاشته اند، در یک سال گذشته نوید یک فضای رشد یابنده قیمت را می دهد و با توجه به تجریه ای که اتفاق افتاد، یعنی دولت قانون مجلس را در زمینه حمایت از تولید کنندگان اجرا نکرد، به این فضای غیر شفاف هم از حیث بی ثباتی و هم از حیث حمایت قانونی دولت (که صورت نگرفت) دامن زده شد. البته حوادث دیگری هم هست ولی با همین دو حادثه مهم صاحبان نقدینگی از فضای مولد اقتصاد به سمت بازارهای غیر مولدی مانند طلا ، ارز و مسکن کشیده شدند که هر یک از این بازارها به صورت الاکلنگی عمل می کنند و هر از چندگاهی یک بار به دلایلی مردم به سمت یکی از این بازارها میل پیدا می کنند.


- فحوای کلام شما بی اعتمادی سرمایه ها به آینده فعالیت های مولد اقتصادی است، این سئوال را دارم که مواردی مانند اختلاس اخیر که اتفاق افتاده می تواند از جمله عواملی باشد که به بی اعتمادی مردم به فضاهای مولد اقتصاد دامن زده باشد و یا این اطلاع را داده باشد که شما به جای سرمایه گذاری در بخش های مولد که هزینه سنگینی را می طلبد و سود اندکی به دنبال دارد، بیایید در فضاهای کم ریسک، سود آور و کم هزینه تری وارد شوید؟البته بحث اخیر زمانی بر ملا شده است که این تحلیل، یعنی رویکرد مردم به سمت بازارهای چند گانه ذکر شده اتفاق افتاده بود. بنابراین نمی توان گفت چنین حادثه ای در ذهنیت سازی برای صاحبان نقدینگی موثر نیست ولی اینکه این حادثه از عوامل اصلی باشد من یک مقداری تردید دارم.


- حالا از سوی دیگر به این مسئله بپردازیم. از یک سو بی اعتمادی مورد اشاره شما وجود دارد و از سوی دیگر فضاهایی ایجاد می شود که به دنبال خود سوء استفاده های مالی شکل بگیرد. حالا این مسئله می تواند در چشم انداز اقتصاد کشور ما را به سمتی ببرد که تمایل به حضور در فضاهای مولد را تحت الشعاع قرار دهد؟ یا به عبارت دیگر این نوع سوء استفاده های مالی چه تبعاتی برای اقتصاد ملی به دنبال خواهد داشت؟مواردی که اشاره کردید و در جریان است، خودش معطوف به رویکردی است که سالهاست در اقتصاد ایران اعمال شده است. آنهم فرد گرایی در اقتصاد ایران است، ما به مانند اقتصاد کشورهای اروپایی، فردگرایی را بسیار بسیار زیاد تشویق کرده ایم در حالی که از لحاظ عقیدتی به اصالت مطلق فرد معتقد نیستیم.
در عین حال چون چارچوبهای سرمایه داری هم در اقتصاد ما کار نکرده و ناقص است رویکرد ما به فردگرایی مبتنی بر سرمایه داری حتی کارکردهای خود نظام سرمایه داری را نیز برای ما در بر نداشته است.
لذا شما می بینید در عمل می بینید که یک مسابقه ای به سمت تکاثر، افزون طلبی، بازدهی های زیاد در زمان کم در جامعه رایج شده است، مسائلی مانند؛ مشکلات بانکی که رخ داد ریشه در همین میل افراد به افزون خواهی دارد و تمایل به سرمایه گذاری در بازار ارز وطلا هم به همین سیاق ناشی از تمایل به کسب سود آسان دارد.
بنابراین می خواهم بگویم همه اینها معلول رویکردهای نظام اقتصادی در شیوه اداره کردن اقتصاد است، شما استحضار دارید هر فعالیت اقتصادی، در بستر یک نظام اقتصادی شکل می گیرد، ما بعضا به نظام اقتصادی که در ان به انگیزه فعالیت انسانها و نوع مالکیت آنها بر ابزارهای تولید، نهاد دولت، نهاد مصرف و... اهمیت داده شود، بی توجه هستیم.
تا آن قسمت را مورد توجه قرار ندهیم که چه تعریفی برای چگونگی فعالیت افراد ارایه کرده ایم، متوجه نمی شویم که چرا مردم به سمت بازارهای غیر مولد سوق پیدا می کنند.
در نهایت می توان گفت زیر بنای این رفتار اصالت بخشیدن به سرمایه است، آنهم در اقتصادی که فاقد چارچوبهای اولیه اقتصاد سرمایه داری است. ما البته معتقد هستیم که این راه درست نیست و اقتصاد باید به مسیر دیگری برود ولی حتی اگر اقتصاد بخواهد بر منوال یک اقتصاد سرمایه داری حرکت کند باید نهادهای اقتصاد سرمایه داری را نیز داشته باشیم ولی چون ما این نهاد ها را نداریم، حتی از فواید اقتصاد سرمایه داری نیز محروم مانده و تبعات منفی این شبه سرمایه داری ناقص را هم در اقتصاد کشور شاهد هستیم.


- یکی از سیاستهایی که از زمان مرحوم نوربخش در بانک مرکزی دنبال شده و می بینیم به رغم تمامی تغییرات در مدیریت این نهاد همچنان هم این سیاست دنبال شده، تاکید بر تضعیف ارزش پول ملی است، یعنی همان رویکرد اصالت سرمایه در لوای سیاست توسعه صادرات با فرایند تضعیف پول ملی دنبال شده است، حالا سئوال این است که این روند به کجا رسیده و آیا واقعا کاهش ارزش پول ملی به اهدافی که به ان استناد شده دست پیدا کرده یا خیر؟دو نکته را باید در نظر گرفت، اتخاذ رژیم ارزی شناور مدیریت شده، تا حدودی بد فهمیده می شود، بد از این لحاظ که این ارز شناور را مدیریت می کنیم تا به چه هدفی برسیم، ایا مدیریت برای حفظ پول ملی است؟، آیا مدیریت برای افزایش درآمدهای بودجه دولت است؟، آیا مدیریت برای توسعه صادرات غیر نفتی است؟ و دهها سئوال دیگر...
بانک مرکزی و یا سیستم اقتصادی باید به این سئوال جواب بدهد که در چه راستایی مدیریت می کند. انچه که الان رخ می دهد بعضا شاید برای تامین بودجه ریالی دولت باشد در حالی که حفظ ارزش پول ملی وظیفه اصلی و قانونی بانک مرکزی است. وظیفه بانک مرکزی فروش ارز نیست.
این مواردی است که قوانین بودجه به بانک مرکزی تحمیل می کند، در هر حال حفظ ارزش پول ملی به این است که پشتوانه پول ملی در اقتصاد کشور تقویت شود، بنابراین هدف بانک مرکزی از مدیریت نرخ ارز باید تعمیق تولید باشد.
هم اتفاقاتی که در واقعیت افتاده است و هم انچه در بخش پولی افتاده است نشان می دهد که در راستای تقویت تولید اقدام نشده است؛ در سالنامه مرکز آمار در مورد جواز تاسیس های واحدهای صنعتی اماری منتشر می شود، با نگاه به این آمارها متوجه می شویم که در سال 86 تعداد تعداد پروانه بهره برداری صادر شده برای این واحدها بالغ بر 8731 فقره بوده که در سال 87 به 7682 فقره کاهش پیدا کرده، در سال 88 به 6660 رسیده و در سال 89 به 6862 فقره رسیده است.
می بینیم بین سال 86 تا 89 تعداد واحدهای صنعتی به بهره برداری رسیده در بخش صنعت از 8300 به 6800 واحد کاهش پیدا کرده است، در همین دوره اشتغال واحدهای صنعتی به بهره برداری رسیده در همین دوره از 167342 نفر در سال 86 به حدود 131925 نفر در سال 89 کاهش پیدا کرده است.
همین طور در مورد کارگاههای بالای 10 نفر نیروی کار در سال 1386 می بینیم 15404 واحد به بهره برداری رسیده در سال 87 به 15727 واحد افزایش پیدا کرده است؛ این نکات نشان می دهد بخش واقعی اقتصاد به تولید افزوده نشده است و در بخش پولی نیز تحولات نرخ ارز به سمتی رفته که به کاهش ارزش پول ملی منجر شده است.
بنابراین به نظر می رسد بانک مرکزی وظیفه اصلی خودش را که حفظ ارزش پول ملی از طریق بخش تولید است را عمل نمی کند.
با این آمار صنعتی که به ان اشاره شد (البته در مورد بخش کشاورزی ، متاسفانه باید گفت آمارها بسیار قدیمی است)، نشان می دهد سیاست بانک مرکزی در حمایت از بخش تولید اتفاق نیفتاده است.


- بنابراین بنابر نظر شما این آمارها با توجه به سه برابرشدن نقدینگی در همین دوره ای که شما به آن اشاره می کنید، نشان می دهد که ما در بخش واقعی اقتصاد سرازیری رفته ایم در حالی که بخش پولی به شدن رشد کرده و فربه شده است؟عملا به همین صورت بوده، اما ضمن اینکه این مسئله نقد سیاستهای بانک مرکزی است برای خارج نشدن از دایره انصاف ذکر این نکته ضروری است که مشکل پیش آمده متاثر از کل سیاست گذاری هایی است که در کشور اتفاق می افتد و بخشی از آن سیاستهای پولی است و منابع اتخاذ سیاستهایی که منجر به این مشکلات شده است فراتر از بانک مرکزی است.
یعنی اگر هدفمندسازی یارانه ها فضای سرمایه گذاری را تا حدودی تیره و تار می کند و این باعث رویکرد مردم به بازار ارز می شود، در این قسمت آخر بانک مرکزی وارد ماجرا می شود ولی آنکه تصمیم اولیه را دیگران گرفته اند و منشائ دیگران هستند باید از منظر انصاف ذکر شود؛ به عبارت دیگر در برخی از موارد بانک مرکزی در مواقعی با مسائلی مواجه می شود که لزوما خود منشاء آنها نبوده است.


- بحران اقتصادی که از سال 2008 میلادی در اقتصاد آمریکا و درگیر کشورهای توسعه یافته شکل گرفت، یکی از ریشه هایش از نظر کارشناسان رشد حجم اقتصاد پولی در مقابل بخش واقعی اقتصاد بوده است و بنابر تعریفی که شما ارایه می دهید ما شاهد همین پدیده در اقتصاد ایران هم هستیم، ما چگونه می توانیم با تبعات این جریان مقابله کنیم؟حتی اگر اسمش را بحران هم نگذاریم، به اصطلاح امواج فعالیت های پولی که در این بخش اتفاق می افتد در مقایسه با سکون جریان واقعی اقتصاد، واقعا هشدار دهنده همین پدیده ای که گفتید هست، ما کافی است که قدمی در خیابان های شهر بزنیم، انواع و اقسام موسسات مالی و اعتباری غیر بانکی که در استانهای مختلف فعالیت می کنند را شاهد هستیم، نوع بانکهای خصوصی که تاسیس شده حکایت از رونق بخش پولی اقتصاد دارد و این در حالی است که شرایط بخش واقعی اقتصاد به گونه ای است که ما که قبلا هر سه ماه یک بار نرخ رشد اقتصادی را اععلام می کردیم، وضعیتمان به جایی رسیده است که سی وسه ماه و یا 11 دوره است که ما این نرخ را اعلام نکرده ایم و این حکایت عقب ماندگی بخش واقعی از بخش پولی کشور است.
این نمی تواند به همین سادگی ادامه پیدا کند و قاعدتا اتفاقاتی در شرف وقوع است، حتی شاید برخی از اتفاقاتی که واقع شده نیز ناشی از همین فضا بوده باشد.


- زمان مرحوم نوربخش من خاطرم هست که در یکی از نشست های خبری ، خبرنگاران اعتراض می کردند که بحث فروش ارز و وابستگی بودجه دولت به این فروش دست نیست و چرا بانک مرکزی این کار را می کندو باعث لطمه خوردن بخش واقعی اقتصاد می شود، مرحوم نوربخش بر خلاف همیشه که به اعصاب خودش مسلط بود با حالت پرخاش خطاب به خبرنگاران گفت: «من اینجوری بلدم اداره کنم، اگر شما بهتر بلدید بفرمایید شما اداره کنید»، حالا می خواهم این سئوال را از شما بپرسم؛ در این فضایی که بین بخش واقعی و پولی اقتصاد واقع شده چگونه قابل اصلاح است و اگر بخواهیم یک راه حل در دوره زمانی مناسب برای آن ارایه کنیم، به نظر شما این راه حل چه خواهد بود؟هر اقدامی در اقتصاد منافع و زیان هایی خواهد داشت، هر راه حلی که دنبال می کنیم به طور حتم باید منافع اش از زیان هایش بیشتر باشد، کپی برداری از سیاستهای آزاد سازی اقتصادی تاکنون در داخل کشور به صورت سیستم و کامل اجرا نشده از ان جهت که اصولا قابلیت اجرا ندارد، ما ممکن است از سال 80 به این سو به پشتوانه در آمدهای نفتی توانسته باشیم ارز را تک نرخی کنیم، ولی همانطور که استحضار دارید به مراحل بعدی سیاستهای آزاد سازی نتوانستیم وارد شویم، زیرا کشور ظرفیت کافی برای اجرای این سیاستها را ندارد.
وقتی واقعیت ها اجازه نمی دهد، انتخاب گزینشی یک پیشنهاد از مجموعه پیشنهادات مثلا صندوق بین المللی پول به طور گزینشی انتخاب می کنیم، نتیجه همان می شود که ما امروز با آن مواجه هستیم. من شخصا اعتقادم این است که مشکل اقتصاد ایران با رویکرد ناقص به توصیه های دیگران حل نمی شود.
رویکرد کامل به توصیه های دیگران نیز ظرفیت ویژه سیاسی می خواهد که متناسب با ظرفیت های سیاسی کشور ما نیست، چون از لحاظ سیاسی رویکرد ما به درآمد، تورم و عدالت حساس هستیم و چون اون بسته سیاست های توصیه شده این مسائل را تحت الشعاع قرار می دهد، مسئولین سیاسی ما به حق در مقابل ان مقاومت می کنند.
بنابراین ما باید خودمان فکری برای خودمان بکنیم، این فکر به نظر من محورش تقویت تولید است و پذیرش هزینه های این پشتیبانی، همانطور که طی سالهای گذشته ما بارها و بارها گفته ایم اگر قرار باشد تولید حمایت شود استدلال این نکته که به واسطه دو نرخی شدن ارز عده ای از مابع التفاوت ان استفاده می کنند استدلال قویی نیست.
ارزی که در اختیار کشور است باید با قیمتی که تولید را تقویت کند در اختیار تولید کننده قرار بگیرد، حال اگر کسانی برای نیازهای دیگر که لزوما آنها تولیدی نیستند تقاضایی دارند اگر انها با قیمت ای بالاتر ارزشان را تهیه کنند ایرادی ندارد، البته از این جهت که هدف ما تقویت تولید است.


- یعنی روند فعلی بانک مرکزی که ارز را سه نرخی کرده است، به نظر شما درست است؟البته نمی شود در این مورد الان اظهار نظر کرد چون سیاستهای متناقض دیگری هم با این سیاست در جریان است.


- می توانید مثال بزنید؟طراحی یک مجموعه سیاست باید باهم اتفاق بیافتد، یعنی شما مثلا فرض کنید با سیاست هدفمندسازی یارانه ها افزایش هزینه های تولید را به بازار تحمیل می کنید دیگر نمی توانید بگویید از طرف دیگر می خواهم با ارز از تولید حمایت کنم، چون از سوی دیگر در وضعیت فعلی هنوز مشخص نیست نیاز واقعی تولید کنندگان را به ارز تامین می کنند یا نمی کنند؟
الان بانک مرکزی ارز مسافرتی را در بازار فرعی عرضه می کند (که البته باید این عناوین هم خودشان ریشه یابی شود که از کجا آمده است)، به قیمتی نزدیک به بازار آزاد می فروشد.
البته اشاره من به وضعیت موجود در بانک مرکزی نیست ولی در مجموع تاکید من این است که ارز باید در خدمت تولید باشد و نرخ برابری اش به گونه ای تعریف شود که تولید را تقویت کند و برای تقاضاهای غیر تولیدی نیز بازار متفاوتی با قیمتی متفاوت در نظر گرفته شود، این شرایط به مراتب برای اقتصاد ایران متناسب تر است تا شرایط تک نرخی تنها مسابقه در افزایش قیمت را باعث شده است و این صاحبان نقدینگی هستند که دولت و مدیران پولی را به دنبال خود می کشند؛ در حالی که مدیران پولی باید بر بازار مسلط باشند.
من اصلا از بازار سیاه و فسادی که در کمبود فضای نظارتی درست و با پیشنهادم ایجاد می شود ، غافل نیستم اما معتقدم که در دوره زمانی منافع این پیشنهاد از مشکلاتش بیشتر است، مشروط بر اینکه اتفاقاتی که در اقتصاد ایران واقع می شود هم اصلاح شده و در راستای تولید قرار بگیرد.


- در مورد سیاست تضعیف ارزش پول ملی شما گفتید که بانک مرکزی به عنوان مجری این سیاست حداقل اولیتش افزایش صادرات نبوده است، علی رغم اینکه عنوان می شود دولت این سیاست را برای تقویت صادرات تجویز کرده است؛ می خواهم ببینم آنچه که در واقعیت در عرصه اقتصاد کشور اتفاق افتاده ناشی از پیگیری این سیاست بوده است؟
برای پاسخ به این سئوال باید صادرات غیر نفتی را به اجزای آن تفکیک کنیم. در مورد آنهایی که واقعا غیر نفتی است در موردشان صحبت کنیم وگرنه میعانات گازی و حتی محصولات پتروشیمی درست است که ارزش افزوده ای به دنبال داشته ولی برای تحلیل درست باید اینها در بخش های جداگانه دیده شود.
اگر به این صورت نگاه کنیم نسبت به سال 1380 که به سمت تک نرخی شدن رفتیم یک رشدی در صادرات غیر نفتی اتفاق افتاده است و حالا به حدود 20 میلیارد دلار رسیده ایم. ولی برای ارزیابی آنچه واقع شده باید تفکیک دقیق بین کالاهاصورت بگیرد و پوشش کالایی مشابه سال 80 را مورد ارزیابی قرار دهیم. بعد از این ارزیابی باید گفت افزایش نرخ ارز در این دوره از حدود 175 تومان به حدود 1300 تومان امروز باعث چند برابر شدن صادرات غیر نفتی شده؟  که مسلما می توانیم بگوییم 10 برابر نشده است.
درست است که در نظریه می گویند اگر شما ارزش پول ملی را کم کنید صادرات تقویت می شود ولی واقعیت این است که اقتصاد باید پشتوانه داشته باشد تا بتواند آن صادرات را تامین کند. یعنی شما باید تولید داشته باشید تا بتوانید صادر کنید و وقتی که تولید مشکلات جدی در داخل کشور دارد، ارزش پول ملی را هرچقدر هم که کم کنید کالایی برای صادرات و جود ندارد مگر آنکه کالاهای ضروری را صادر کنید و بعد کمبود همان کالاها را باید از طریق واردات جبران کنید.
اما متاسفانه در کشور شاهد شکل گیری سیاستهای جزیره ای هستیم که در بخش های مختلف شکل می گیرد. از جمله در بازار ارز که نتیجه وضعیتی است که امروز شاهد آن هستیم که سیاست گذاران تبدیل به تابعی از صاحبان نقدینگی می شوند.


- در واقع بانک مرکزی بیش از آنکه رویکرد مدیریتی داشته باشد به عنوان یک فعال وارد بازار ارز می شود؟ من بارها عرض کردم که برای صحبت کردن مقامات اقتصادی قواعدی و جود دارد. همانطور که در بخش سیاسی وجود دارد. از جمله آن قواعد که ناظر بر بانک مرکزی است این است که به خصوص، رئیس کل و مسئولان بانک مرکزی تا آنجایی که امکان دارد کم و کمتر صحبت کنند.
به این خاطر که هم حرف زدن و هم سکوت آنها پیام هایی دارد که باید فهم بشود. به طور مثال اگر فروش ارز جزء وظایف بانک مرکزی نیست وبه عقیده من به این نهاد تحمیل شده است، به هر حال باید این وظیفه تحمیل شده را هم با کمترین هزینه به پیش ببرند.
نه آنکه اینطور تلقی کنند ( مانند فرهنگی که در سایر بخش های کشور است) که ید بیضا داریم و می توانیم مشکلات پیچیده پولی را فوری حل بکنیم.

الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت - قسمت سی و هشتم

الزامات مديريت اولويت‌ها
تعيين و برنامه‌ريزي جهت پرداختن به اولويت‌ها و عملياتي كردن آنها به عنوان لكوموتيوهاي سازنده جامعه الگو، كاري خطير، حساس و توام با مرارت و دقت است و قاعدتا مديريتي هوشمند، سيستماتيك و داراي كياست را مي‌طلبد.

مديريتي كه هيچ‌گاه اهداف مندرج در مراحل مختلف پروسه طولاني بر پا شدن جامعه الگو را گم نكند و ضمن از سر راه برداشتن موانع و مشكلات ذهني و عيني، هم در سطح ملي و هم در گستره بين‌المللي، همواره تسريع در ساخت توام با صحت و قوام جامعه را منظور نظر داشته باشد و اين به معناي آن است كه در تعاملات با دوست و دشمن، در داخل و خارج از جغرافياي جامعه در دست ساخت، ضمن اتخاذ مواضع سازگار و قرين استحكام و داراي قابليت دفاع و در عين حال متناسب با شرايط و اوضاع طرفين مواجهه، همواره به اين نكته بينديشد كه قرار است با به ثمر رسيدن اولويت‌هاي سه‌گانه، يعني دست يازيدن به اقتصادي شكوفا كه در آن نيازهاي اساسي مردم تامين مي‌شود و نظام آموزشي و تعليمي متناسب با اين اقتصاد و همراه با حاكم شدن فضايي از اخلاق و معنويت و تهذيب در روابط انسان‌ها با يكديگر، مردم و كساني كه از درون جامعه يا از بيرون آن، به نحوه شكل‌گيري و كارآمدي اين جامعه واقف مي‌شوند، آن را براي خويش، الگو قرار داده و به ايجاد جامعه‌اي شبيه آن در اماكن ديگر اقدام كنند.

اين رسالت، يعني رسالت جامعه‌سازي، حكم مي‌كند كه جامعه و مديريت‌هاي آن، از درگير شدن با هر مقوله و مفهوم ديگري كه يا به ايجاد و تقويت و رونق گرفتن اين جامعه كمك نمي‌كند، يا به هر شكل و دليلي موجبات كندي، پژمردگي و شكست در تحقق اولويت‌هاي انتخابي را فراهم مي‌آورند تا آنجا كه ميسور است پرهيز نمايند و اين مديريتي حساس است و به كياست و آينده پژوهي و درايت بسيار نيازمند است. هيچ توجيهي ندارد كه در حالي‌كه براي پاگرفتن مراحل مختلف و در حال كمال جامعه الگو، پرداختن به بعضي از امور غير مرتبط با اين شرايط، مضر است يا خاصيتي ندارد يا كم‌خاصيت است با مشغول شدن به آنها، امكانات و فرصت و زمان انديشيدن به ارتقاي جامعه الگو را مضيق كنيم يا براي دشمنان عنود و كينه‌توز و مزاحم، فرصت و ميدان عرض اندام و مشغول كردن مديريت جامعه الگو، به اموري غير مرتبط با احداث اين جامعه را تدارك ديده و فراهم كنيم.

اين نكته‌اي بديهي است كه مفاهيم و آرمان‌ها و منويات اسلامي، از طريق تنوير افكار و اثبات كارآمدي خويش،‌ در عرصه‌هاي نظر و عمل، راه خود را به درون مرزها و دل‌هاي مشتاقان حقيقت و آزادگي مي‌گشايد و در اين رابطه چه بسا اخلاق و معنويت و آرامش ناشي از زندگي در جامعه‌اي كه ضمن برخورداري از رشد و رفاه اقتصادي، مردم آن متخلق به آداب اسلامي هم هستند، فوج فوج انسان‌ها را به جستن موقعيتي در سايه‌سار اين جامعه كه همان جامعه الگو است، هدايت مي‌كند.

بديهي است دشمنان آگاه در طراحي مشغول شدن مديريت‌هاي جامعه اسلامي در حال ساخت و ان‌شاءالله به صورت اسوه درآمدن به امور غير مرتبط و سپس ايراد تهمت و افترا به جامعه الگو و تخريب و شكل‌دهي ذهنيت منفي ديگران نسبت به جامعه‌اي كه الگو شدن را طراحي كرده و در حال ساخت آن است، ذره‌اي كوتاهي نمي‌كنند؛ اما مساله اصلي آن است كه مديريت جامعه در دام مقولات شيطنت‌آميز نيفتد و فرصت‌ها و امكانات خود را جز به احداث جامعه الگو نكشاند.اين سياست مديريتي، نافي پرداختن به مقولات ديگر جامعه در زمان خودش نيست؛ ليكن مي‌تواند با مهار دشمني‌ها و الگوسازي، مقاصد معطوف به تاخير در جامعه‌سازي را ناكام بگذارد.

مجلس نهم و بايسته‌هاي مهم  

از افتخارات نظام سياسي جمهوري اسلامي ايران، آن است كه از زمان آغاز به كار مجلس در آن، هيچگاه بدون مجلس نبوده است و اين امر، حكايت از اهميت مجلس در ايران و لزوم پشتيباني امور كشوري و لشكري با اراده عموم ملت دارد كه از طريق نمايندگان آن‌ها در مجلس شوراي اسلامي عملياتي مي‌شود. صرفنظر از چگونگي‌هاي حاكم بر مقدمات انتخابات و شكل‌گيري مجالس، كه البته مثل هر كشور ديگري جاي نقد و بررسي دارد، آنچه مهم مي‌باشد تعطيل‌نشدن مجلس طي هشت دوره گذشته و عدم امكان تعطيلي مجلس از ناحيه هيچ نهادي است. دقت در اختيارات و كاركردهاي مجلس كه در قانون اساسي آمده است نيز، حكايت از نقش بي‌بديل اين نهاد، در زندگي مردم و رقم‌زدن سرنوشت كشور توسط آن دارد. بي‌حكمت نبود كه امام‌خميني مجلس را در رأس امور دانسته بودند و بي‌دليل نيست كه كيد و مكر همه كساني كه با مردمسالاري ديني مخالفند در همه اين سال‌ها، منعطف به تضعيف مجلس و تبديل آن به نهادي صوري و غيركارآمد شده است. نمايندگي مجلس در منظر قانون اساسي، پاسداري از حريم اسلام و نگاهباني از دستاوردهاي انقلاب اسلامي ملت و همچنين مباني جمهوري اسلامي است. پايبندي به استقلال و اعتلاي كشور و حفظ حقوق ملت و خدمت به مردم از رسالت‌هاي نمايندگي است و دفاع از قانون اساسي، خود از موضوعيت تامي در اين خصوص برخوردار است.
ملت ما طبق قانون اساسي در قامت نمايندگان خويش رسالت وضع قوانين بايسته، شرح و تفسير قوانين، تحقيق و تفحص در تمام امور كشور، تصويب عهدنامه‌ها و مقاوله‌نامه‌ها، قراردادها و موافقت‌نامه‌هاي بين‌المللي، تصويب دريافت وام و كمك‌هاي داخلي و خارجي - مسئوليت در برابر تمام ملت‌. راي اعتماد به وزيران، استيضاح و سئوال از وزيران و رئيس‌جمهور را انتظار مي‌برد و بديهي است كه تشكيل نهادي با اين رسالت‌هاي بنيادين و صاحب اين مسئوليت‌هاي سنگين و گسترده، كاري عادي و دچار روزمرگي نمي‌تواند باشد كه چگونگي آن، به چگونگي حيات و ممات مصالح و منافع ملي برمي‌گردد. مجلس مي‌تواند محل ظهور و بروز مطامع دشمنان و جايگاه تخريب وجهه ملي قرار گيرد همانطور كه مي‌تواند جايگاه حفظ و تعميق منافع و مصالح ملت و عرصه تحقق مطالبات و حقوق آنان باشد. لذا دانستن و ارج‌نهادن به اهميت آن، براي ملت هنر نيست، اما نشناختن و تضعيف موضع آن براي همه عيب است.
اكنون كه بر اين جايگاه بالقوه رفيع به لحاظ سياسي، اتفاق‌‌نظر حاكم است جاي آن دارد كه وضعيت عملي و به اصطلاح بالفعل اين جايگاه را نيز، مورد بررسي قرار داده تا با واقعيت‌هاي موجود در آن آشنا شويم و يا آشنائي‌هاي خودمان را باز تكرار نمائيم. آنچه مي‌توان در اين ارتباط و متناسب با ظرفيت اين مكتوب مطرح ساخت آن است كه مجلس شوراي اسلامي، عليرغم ايفاي رسالت‌هائي در بعضي از زمينه‌ها، و در بعضي از دوره‌ها، شرايطي را تجربه كرده است كه با وضعيت متصوره براي آنان در نظر و ايده‌آل، فاصله‌هاي كمي ندارد. شاهد اين ادعا را مي‌توان در اوضاع و احوال كشور و چگونگي‌هاي مسائل آن جستجو كرد. چرا كه هر مقوله‌اي در اجرا و قضا، به لحاظ قوت و ضعف واقع مي‌شود به نوعي به اختيارات و رسالت‌هاي نمايندگي هم معطوف مي‌شود و چون در نوع مشكلات بنيادي در اين عرصه‌ها، ترديدي نيست بدون شك مي‌توان كاركرد مجلس را هم در ايجاد و بقاي آن‌ها موثر دانست. ما بر آن هستيم كه اجتماع آئينه تمام نماي مجلس است و آنچه در آن مي‌گذرد و بازتاب نگرش، تفكر، دغدغه‌ و نوع فعاليتي است كه نمايندگان در مجلس اعمال مي‌نمايند.
اكنون در آستانه شكل‌گيري مجلس نهم و با عنايت به نوع فعاليت‌هائي كه براي تاثيرگذاري بر ساختار مجلس آتي در جريان است نكات ذيل را ياد‌آور مي‌شويم.
1 - تشكل‌هاي رسمي و غيررسمي كه در غيبت فعاليت احزاب و گروههاي سياسي و در پرتو اعتمادي كه طبقاتي از مردم به آنان دارند، در خصوص پيروزي خود در انتخابات و ورود به مجلس با يكديگر و يا مستقلا اقداماتي را سروسامان مي‌دهند بايد در افت كيفيت و فداشدن بسياري از رسالت‌هائي كه از مجلس، در مديريت امور جامعه اسلامي انتظار مي‌رود به جد، انديشه كنند و در راستاي تشكيل مجلسي قدم بردارند كه مشروعيت نظام سياسي مبتني بر ولايت فقيه را، با تحقق كارآمدي خود تقويت نمايد. منظور از اين بيان آن نيست كه آنان بايد به كساني بينديشند كه در صورت پيروزي در انتخابات به اصل ولايت فقيه باور داشته باشند. زيرا اين مقوله، از بديهي‌ترين مفروضات است كه قائلين به قانون اساسي، به آن قائل هستند و اصولا ويژگي‌ منحصر به فرد شاكله و اركان نظام سياسي جمهوري اسلامي هم مي‌باشد. بلكه بايد به انديشه انتخاب‌شدن كساني از سوي ملت باشند كه دغدغه آنان به رفع مشكلات كشور، مجراي اصلي نهادينه‌شدن تئوري سياسي امام، براي اداره جامعه اسلامي، محسوب گردد. تحقق اين هدف مستلزم آن است كه اين تشكل‌ها با بالابردن سطح و گسترش قلمرو فهم و ابتناء بر‌ آينده‌نگري، و عنايت به مجموعه انسان‌هاي قابل و توانمند، خود را از حجاب محدودكننده احتمالي شناسائي دوستان و ارادتمندان قديم و لاحق بيرون بياورند و در جستجو برگزيدن و معرفي‌كردن انسان‌هائي باشند كه هيچ چيزي جز اداي تكليف الهي آنان را راضي نمي‌كند. به عبارت ديگر، آنان بايد اين نكته را وجدان كنند كه راز و رمز ناكارآمدي‌ها در مجالس پيشين، كاستي در ميزان ارادت نمايندگان به مقدسات ديني نبوده است بلكه آنچه مورد نقصان بوده، عدم شناخت مسئوليت بر عهده گرفته شده، از ناحيه عده‌اي و قادرنبودن به ايفاي تكاليف بر عهده آنان قرار گرفته از ناحيه عده‌اي ديگر بوده است و اين ضايعه اسفناك است كه مشكلات فعلي كشور را ايجاد و باقي گذارده است. تاكيد بر معرفي افراد متدين و حر و آزاده و فهيم و متخصص توام با كلان‌نگري - متخصصان خردنگر آفت مجلس هستند - و خوش فكر و ارادتمند در قبال حقايق امور و نه سلايق معمول، از آن جهت است كه در غياب احزاب فعال و بعضا دغدغه دين و ملت را توامان داشتن و در نتيجه، نبودن سازوكاري خودكار براي نظارت بر كاركرد نمايندگان منتخب وابسته به احزاب، آنچه كه مي‌تواند شرايط موجود را تهديد كند همانا، سرسپردگي به تشكيلات فعال امروز و غيرفعال پس از پايان انتخابات، و رهاشدگي از هرگونه نظارت و پاسخگوئي در فرداي انتخاب‌شدن است. انسان‌هاي قابل و شجاع و فهيم و داراي ادارك راستين از آنچه كشور در مراحل گذار خود به رشد و پيشرفت مي‌طلبد، مي‌توانند در قامت آن‌هائي بايستند كه در قاب قانون اساسي از نمايندگي ملت متجلي است و اين جماعت به راحتي و به سهولت، آرمان‌هاي الهي خويش را تحت الشعاع مصلحت‌طلبي‌ها و منفعت‌جوئي‌هاي ديگران، ولو از مجموعه معرفي‌كنندگان خويش به مردم باشد نمي‌كنند. اما تجربه نشان داده است كه منافع اقدامات نمايندگاني از اين قبيل، براي كساني كه قدرت را به قصد تعميق ارزش‌هاي اسلامي و گسترش احكام آن در سراسر كره ارض مي‌خواهند، به مراتب بيشتر و سالم‌تر از، اقدامات انفعالي سرسپردگان به قدرت است كه پس از انتخاب، با رعايت سرسپردگي و عدم قابليت به ايفاي وظايف نمايندگي، مشروعيت نظام سياسي را به مسلخ ناكارآمدي‌هاي مربوط به خود مي‌كشانند و با شعار بنفع آن، آن را قرباني مي‌كنند.
2 - براي تحقق آنچه در بند (1) آمد. بايد جماعتي به ميدان آيند كه در گذشته نيامده‌اند و حتي احتمالا در گذشته در ايجاد و بقاي وضعيت موجود موثر بوده‌اند. متاسفانه نمايندگي ملت در قامت حوزه‌هاي انتخابيه، نه قانونگذار، كه بعضا در اندازه‌هاي نمايندگان شوراهاي شهر و ده مورد سنجش قرار مي‌گيرند و مردم هم به گونه‌اي عادت كرده‌اند كه گوئي‌حقي از شهرها و روستاهاي آن ضايع شده و نمايندگاني كه بتوانند در امور عمراني شهري و روستائي منشاء خدمات بيشتري باشند، در سلك همان احقاق‌كنندگان حقوق ملت هستند. صداوسيما، رسانه‌ها و مطبوعات، امامان جماعت و جمعه و همه كساني كه در تنوير افكار عمومي نقش دارند و موثر هستند، همانطور كه در بوجود‌آوردن اين تلقي از نمايندگي مسئول هستند در تصحيح آن نيز مسئوليت دارند. ملت‌ ما بايد صادقانه بپذيرد كه نمايندگان مجلس شوراي اسلامي منتخب خود را. در قاب نمايندگي ملت، آنطور كه قانون اساسي تعريف كرده است بنشاند و براي اداره امور شهري و روستائي خود هم،‌ نمايندگاني به همان منظور انتخاب كند اگر مجلس شوراي اسلامي در بحث مربوط به تجميع انتخابات، به جاي جمع‌كردن بين انتخابات شوراهاي شهر و روستا با انتابات رياست‌جمهوري مبادرت به تجميع انتخابات مجلس شوراي اسلامي با شوراهاي شهر و روستا مي‌كرد در آنصورت تا حدود زيادي اين مهم حاصل مي‌شد زيرا مردم عنايت مي‌كردند كه در دو انتخابات متفاوت شركت دارند و آنگاه دچار اين غفلت بعضا واقع شده، نمي‌شدند كه براي قانونگذاري در مجلس، به سمت انتخاب افرادي بروند كه مطابق تبليغاتي كه مي‌كنند براي شوراي ده يا شهر مناسب‌ترند. اين رويه به كارآمدي مجالس لطمه زده است و بايد آن‌ها كه رسانه هستند و موظف هم هستند و مدعي هم مي‌باشند كه حافظ مشروعيت نظام سياسي هستند در تصحيح انحراف ناشي از آن بكوشند.
ما بر آن هستيم كه ازجمله مشكلات كشور اختلاف بين مجلس شوراي اسلامي و رياست‌جمهوري نيست بلكه مشكل از آنجاست كه مجالس در جايگاه و قاب استوار و قانونمند خود تشكيل نمي‌شوند و فعاليت نمي‌كنند و چنين شرايطي است كه به عدول مجريان از شئونات و وظايفشان تمكين مي‌كند، اما نام آن را اختلاف‌نظر مي‌گذارند. مجلس كارآمد، ريشه اختلافاتي از جنس آنچه جاري است را با درايت قانوني براي هميشه مي‌خشكاند.

استثمار بانکی

تأکید بر رعایت حقوق متقابل انسان‌ها در تعاملات گوناگون و ازجمله اقتصاد، اعتماد متقابل را موجب می‌شود نوعی اخلاق حرفه‌ای به‌وجود می‌آورد که سلامت‌بخش و قوام‌دهنده تعاملات سودبخش و حافظ منافع متقابل است؛ چنین شرایطی بر شفافیت‌ها می‌افزاید و رونق کسب و کار را ساماندهی می‌کند.

متأسفانه برخلاف این واقعیت مورد اتفاق، در محیط‌های مالی، اقتصادی و اجتماع ما، مسائلی واقع می‌شود که یکطرفه و بدون اطلاع طرف‌های دیگری که به‌طور سنتی و معمول، در تعاملات روزمره با دیگران - اعم از اشخاص حقیقی و حقوقی - واقع می‌شوند، موضوع تصمیم‌گیری قرار گرفته و همان تبعات منفی ناشی از بی‌اعتمادی را گسترش داده و تعمیق می‌بخشند. در این خصوص ذکر یک مصداق از بین مجموعه‌ای از موارد بی‌فایده به‌نظر نمی‌رسد.

بین بانک‌های دولتی و بانک‌های خصوصی و همچنین بانک‌های دولتی با هم و نیز بانک‌های خصوصی با یکدیگر، درخصوص جذب سپرده‌ها و منابع مردم، رقابت‌های متعارفی وجود دارد و این خود - به‌رغم منطبق نبودن کارکردها با متن یا روح قانون - به این معنی تعبیر می‌شود که جذب منابع همچنان از اصلی‌ترین رویکردهای بانک‌ها محسوب می‌شود.معمولا بانک‌ها برای توفیق در نگهداشت منابع سپرده‌گذاران، خدماتی را به آنان ارائه می‌کنند که بسیار متعارف و مقدماتی است. به‌عنوان مثال وقتی حساب جاری برای فردی افتتاح می‌کنند درست است که بهای دسته‌چک تحویلی را از وی می‌گیرند اما بابت پرداخت مبالغ و وجوه چک‌های صادره، حق‌الزحمه‌ای دریافت نمی‌کنند؛ دلیل آن هم بسیار آشکار است: بانک‌ها، برای مدت‌ها وجوه واریزی به حساب‌های جاری را بدون اینکه مابازا و پرداختی به صاحبان آنها داشته باشند، در اختیار خود دارند و بعید است آنها را بلااستفاده گذاشته و صرفا انبارداری آنها را بکنند. لذا منطقا ارائه خدماتی رایگان همچون پرداخت وجوه چک‌های صادره از طرف مراجعه‌کنندگان به آنها، کمترین حد از همراهی با صاحبان حساب‌های جاری است.

حتی اگر خدمات بانک‌ها به صاحبان حساب‌های جاری، رایگان باشد باز هم در نوبت‌های طولانی ایستادن و زمان بسیاری را برای انجام فعالیت‌های بانکی سپری کردن و احتمالا در مواردی با بی‌مهری کسانی که در آن سوی اتاقک‌های شیشه‌ای باید خدماتی را ارائه کنند مواجه شدن، تولیدکننده هزینه‌هایی است که معمولا به‌لحاظ حسابداری ضبط نمی‌شود لیکن از جهت اقتصادی هزینه به شمار می رود و لذا باز هم استفاده از خدمات حساب جاری، برای صاحب حساب، رایگان تلقی نمی‌شود.

اکنون در بانکی دولتی (خصوصی را نمی‌دانم)، وقتی صاحب حساب قصد دارد وجوه مندرج در چک یا چک‌هایی را به حساب جاری خودش در همان بانک، منتها در شعبه‌ای دیگر از آن واریز کند، بانک که منطقا بدون تبلیغات منابع بی‌هزینه‌ای را جذب کرده است و نه‌تنها باید خوشحال باشد که موجبات سرعت در کار وی را هم فراهم کند، با نهایت دقت و در اعمال دستورات مقامات بالاتر و سیاستگذار بانکی، حق‌الزحمه‌ای را بابت دریافت وجوه چک در اختیار خودش در همان بانک وصول می‌کند!

نتیجه آن است که کار بانک دولتی به جایی رسیده است که هم پول می‌گیرد و هم برای تحویل پول، مدت‌ها مراجعه‌کننده را در صف‌ها و نوبت‌های طولانی نگه می‌دارد و هم از پول گرفته شده استفاده می‌کند و هم بابت آن مابازایی به صاحب پول نمی‌دهد و هم مبلغی مازاد به‌عنوان کارمزد وصول پول یا چک مطالبه می‌کند! آیا قراردادهای نانوشته‌ای از این قبیل در مقیاس افراد، نمی‌تواند مشابه قراردادهای استثماری در مقیاس کلان تلقی شود؟!

 

از اقتصاد ما تا اقتصاد اسلامی

مصاحبه دکتر حسن سبحانی با هفته نامه زمانه

دکتر حسن سبحانی

 

 

-آقای دکتر به نظر شما می توان اقتصاد اسلامی را یک جریان دانست؟

در ابتدا توضیح دهم که ما باید جریان را تعریف کنیم تا ببینیم آیا می توان اقتصاد اسلامی را یک جریان دانست؟ اگر اقتصاد سرمایه داری یا اقتصاد سوسیالیستی را یک جریان در نظر بگیریم به این معنا که هرکدام از این نظام ها بر اساس یک الگوی عقیدتی و فکری بوجود آمده اند، آنگاه می توان اقتصاد اسلامی را هم یک جریان دانست که باورهای دین اسلام آن را پشتیبانی می کنند.به عبارت دیگر مبانی شناختی و دیدگاههای این جریان تماما از دین مبین اسلام گرفته شده است.

-این جریان از چه زمانی در ایران مطرح شد؟

این جریان قبل از انقلاب اسلامی مطرح گردید و سالها قبل از اینکه انقلاب اسلامی صورت گیرد بحثهایی پیرامون آن صورت گرفت اما جریان رایج اقتصاد کشور نبود. در سالهای آخر دهه 40 نیز کتابها و نوشته هایی از افراد با دیدگاههای مختلف در این زمینه منتشر گردید. اغلب این افراد به دنبال طرح مباحث اسلامی در اقتصاد و مطرح نمودن این جریان بعنوان اقتصاد ضد استثمار، ضد ظلم و عدالت پرور بودند. ممتازترین اثر آن دوران نیز کتاب "اقتصادنا" اثر شهید محمد باقر صدر بود.

-پس از انقلاب سیر تحول این جریان چگونه بود؟ آیا این جریان توانست خود را بسط دهد؟

پس از انقلاب افراد زیادی به دنبال بسط و گسترش این جریان بودند. اما بسیاری از آنها در چنبره مدیریت های اجرایی کشور افتادند و تا مدتها فرصت پرداختن به این جریان را نداشتند. در حالیکه انتظار می رفت اقتصاد اسلامی گره گشای مشکلات کشور باشد، بدلیل درگیری کشور با مسائل جنگ مدتی این جریان به فراموشی سپرده شد. بعدها نهادهایی در حوزه و دروسی در دانشگاه به این جریان اختصاص داده شد. همچنین موسساتی از جمله دانشگاه امام صادق(ع)، دانشگاه مفید، موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی ، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی و پژوهشگاه حوزه و دانشگاه به طور خاص به این مسئله پرداختند. در حال حاضر ادبیات قابل توجهی در این زمینه نسبت به اوایل انقلاب تولید شده است اما این نتایج با توجه به انتظاری که از آن می رود  قابل قبول نیست و این جریان هنوز به جایگاه واقعی خود نرسیده است.

-ویژگیهای این جریان پس از انقلاب چه بود؟ این جریان چه اشتراکات و چه تمایزهایی با سایر جریانهای مطرح اقتصادی دارد؟

اوایل انقلاب جریان های لیبرالی نسبت به این جریان سکوت کردند و گامی در جهت پیشرفت و گسترش آن برنداشتند. این سکوت را می توان به معنای نادیده گرفتن و حتی مخالفت با جریان اقتصاد اسلامی تعبیر کرد چرا که آنها با سکوتشان عملا این جریان را به انزوا کشیدند. بعدها عده ای از جوانان که عمدتا فارغ التحصیلان دانشگاههای تربیت مدرس، امام صادق(ع)، دانشگاه مفید و طلاب موسسه های پژوهشی بودند، پیگیر مطالعات اقتصاد اسلامی شدند و این یکی از خصوصیات جریان اقتصاد اسلامی پس از انقلاب است. بدین معنا که عده­ای از تحصیل کردگان حوزه و دانشگاه این جریان را پشتیبانی کردند. در اوایل انقلاب عده ای جریان اسلامی اقتصاد را به سوسیالیسم متهم می کردند. جریان از این قرار بود که در ابتدای انقلاب جریانهای چپ و راست سیاسی عرض اندام کردند. جریان چپ در موضع گیریهای سیاسی رادیکال تر بود بدین معنا که اعتقاد داشت منافع محرومان و مستضعفان با وجود اقتصاد بازار آزاد و تجارت منشی تامین نمی شود. بطور طبیعی هم ،جریان چپ به دولت گرایش داشت. شرایط کشور هم به دلیل جنگ و وجود کارخانه ها و بانکها و بنگاههای اقتصادی بعضا رهاشده طوری بود که دولتی شدن احتناب ناپذیر می نمود. راست سیاسی هم از وضعیت نامناسب متغیرهای اقتصادی کشور استفاده کردند و مشکلات را به دولتی شدن اقتصاد و طرفداران اقتصاد دولتی ربط دادند و به آنها اتهام سوسیالیست وارد کردند، در صورتیکه عمده  این افراد سوسیالیست نبودند.

از آنجا که اقتصاد اسلامی در آن دوران طرفدار تامین زندگی مستضعفان توسط دولت و ایجاد عدالت و تامین رفاه عمومی بود طبعا به اقتصاد دولتی گرایش داشت. عده ای به اشتباه  اقتصاد اسلامی آن زمان را به سوسیالیسم متهم می کنند.

-آقای دکتر برخی اقتصاد اسلامی را جریانی می دانند که گاهی به اقتصاد بازار آزاد نزدیک می شود و در مواقعی به سمت اقتصاد سوسیالیستی. این ادعا تا چه حد واقعیت دارد؟

جریان اقتصاد اسلامی بعنوان یک جریان کاملا مستقل مطرح است. از آنجاییکه این جریان مستظهر به احکام شرعی که از سوی خدا برای انسان در نظر گرفته شده، می باشد بنابر این نظام اقتصادی کاملی را تشکیل می دهد. به هر حال جریانهای اقتصادی دیگر هم مبتنی بر عقل بشر هستند و هر کدام به بخشهایی از این نظام کامل دسترسی پیدا کرده اند. اما اینکه بگوییم نظام اقتصادی اسلام بین سوسیالیسم و سرمایه داری قرار دارد، نظر بی پایه وبی منطقی است.

-چرا نظام اقتصادی اسلام هیچ گاه بطور جدی فراروی مسئولان اجرایی کشور قرار نگرفت؟ چه دلایلی عدم اقبال مسئولین به این جریان را به دنبال داشت؟

این جریان به غیر از تصویب قانون بانکداری بدون ربا مصوب سال 62 هیچگاه بطور جدی از سوی مسئولین دنبال نشد. دلیل اصلی هم این است که ما برای دستیابی به مجموعه ای منسجم از دستور العمل ها،نهادها و نقشه راه های نظام اجتماعی اسلام اقدام در خوری نکرده ایم. نظام اقتصادی اسلام هم به عنوان زیرمجموعه ای از نظام اجتماعی اسلام در همین وضعیت است.  دلایل عدم تکمیل نظام اقتصادی اسلام را می توان در مشغله های ناشی از جنگ و چالش با قدرتهای بزرگ دنیا جستجو کرد. دانشگاه نیز عمدتا نسبت به این جریان سکوت اختیار می کند و ترجیح می دهد به همان مسائل سنتی خود بپردازد. حوزه هم در ابتدای این راه قرار دارد و به تنهایی نمی تواند این مسیر را بپیماید. در نتیجه این مسئله ی مهم، ناخواسته مورد غفلت واقع شده است.

-به تعبیر مقام معظم رهبری ما در دهه­ی پیشرفت و عدالت قرار داریم. تعریف معظم له از پیشرفت و عدالت متفاوت از مفهوم توسعه در ادبیات اقتصاد لیبرالیستی و سوسیالیستی می باشد و به نظر می رسد این تعریف به اقتصاد اسلامی نزدیکتر است. با نظر به توجهات مقام معظم رهبری به این جریان، عملکرد دولتها را در قبال جریان اقتصاد اسلامی چگونه می بینید؟

شاخص توجه دولتها به مبانی اسلامی اقتصاد را به لحاظ نظری در فضای آموزشی می توان مشاهده نمود. دولتها برای برنامه ریزی آموزشی اقتصاد اسلامی کار چندانی انجام نداده اند. اما در بعد عملی برجسته ترین شاخص نحوه­ ی اجرای بانکداری بدون ربا است. از سال 63 که این قانون به اجرا درآمد تابحال 28 سال گذشته است. کافیست شما از عالم و غیر عالم بپرسید که آیا وضعیت نظام بانکداری مبتنی بر دغدغه های دینی است؟ پاسخ قطعا منفی است. در حال حاضر متولیان نظام بانکی عمدتا می گویند ما باید تلاش کنیم تا قانون بانکداری بدون ربا کاملا اجرا شود. وقتی متولی این قانون باور دارد که قانون بانکداری بدون ربا به خوبی اجرا نمی شود تکلیف بقیه افراد در این سیستم مشخص است. البته ما علاقه داریم که این قانون به طور کامل اجرا شود و ما آن را در اقتصاد کشور تجربه کنیم.

-یکی از انتقاداتی که به اقتصاددانهای اسلامی وارد می کنند این است که آنها بیشتر به دنبال رد نظام های اقتصادی دیگر هستند و کمتر به تبیین دیدگاههای اقتصاد اسلامی می پردازند. نظر شما در این مورد چیست؟

این انتقاد تا حدودی درست است. البته باید اضافه کنم که اقتصاد اسلامی از مفاهیم سلبی تشکیل نمی شود بلکه مسائل ایجابی مستحکمی در خود دارد و اقتصاددانان بایستی به تبیین این مسائل بپردازند. اما ریشه ی این انتقاد به اینجا بر می گردد که در ابتدای طرح این نظام، طرفداران اقتصاد اسلامی از نقد سایر جریانهای رایج اقتصادی شروع می کردند تا راه جدید را که همان جریان اقتصاد اسلامی بود، روبروی مخاطبان بگشایند. بعنوان مثال شهید صدر در بخش عمده ای از کتاب اقتصاد ما به بررسی فلسفه ی مارکسیسم و نقد آن پرداخته است. ایشان در آن دوران این کتاب را بعنوان جوابی بر ادعاهای مارکسیست ها نوشتند.البته هرچه به سالهای اخیر نزدیک می شویم مباحث سلبی اقتصاددانان اسلامی کمتر شده و جنبه های ایجابی این جریان بیشتر مورد مباحثه قرار می گیرد.

-استاد شما نسبت فضای آموزشی علم اقتصاد با این جریان را چطور ارزیابی می کنید؟ آیا این جریان توانسته است جایی برای خود در فضای آکادمیک اقتصاد باز کند؟

می گویند از کوزه همان برون تراود که در اوست. مگر ما چقدر برای اقتصاد اسلامی سرمایه گذاری کرده ایم که انتظارات بالایی داشته باشیم؟ در دوره ی کارشناسی از 136 واحد درسی فقط 6 واحد به اقتصاد اسلامی اختصاص داده شده است. این 6 واحد را هم اساتید با رویکردها و دیدگاههای مختلف تدریس می کنند. لذا ما نمی توانیم از دانشجویان انتظار داشته باشیم دغدغه اقتصاد اسلامی پیدا کنند. از آنجا که دغدغه اساتید و دروسی که خوانده اند و تدریس می کنند در فضای دیگری است از آنها هم نمی توانیم انتظار داشته باشیم که به ترویج این جریان بپردازند. این مشکلات به خاطر سستی نظام آموزش عالی ما بوجود آمده است وگرنه هیچ کدام از دانشجویان با رویکردهای اقتصادی اسلام که به توسعه اقتصادی، عدالت، افزایش کارایی منجر می شود، مخالفتی ندارند. اما نکته مهم این است که نظام آموزشی ما بتواند این اندیشه ها را بارور سازد و در اختیار دانشجویان قرار دهد. اگر کسانی که در این رشته و گرایش فارغ التحصیل شده اند به استخدام نظام آموزشی درآیند به اعتقاد بنده دانشجویان علاقمند در مراحل اولیه به حد کفایت وجود دارد.

-برخی معتقدند اقتصاددانان اسلامی نیز در مهجور بودن این جریان در فضای آموزشی مقصرند. بعنوان مثال یک کتاب مرجع درسی برای آموزش این جریان در دانشگاهها وجود ندارد. نظر شما در این مورد چیست؟

بله این مشکل وجود دارد. نه اینکه یک کتاب درسی موجود نباشد. بلکه وجود دارد اما به اندازه تولیدات اقتصاد سرمایه داری که 230 سال از بوجود آمدنش می گذرد، تولید ادبیات و محتوای آموزشی نداشته ایم.البته اگر طرح این انتقاد از باب این بحث باشد که نظام اقتصاد اسلامی وجود ندارد به نظر من این انتقاد کاملا بی معنی است. اقتصاد اسلامی علاوه بر اینکه دارای نظام و شاکله است،هم اکنون  استعداد تاسیس 4-5 رشته و گرایش را دارد اما هنوز اقدام مناسبی در جهت تالیف و تدوین کتاب آموزشی برای این نظام صورت نگرفته است.

-چطور می توان باعث رونق این جریان در بین جریانهای اقتصادی دیگر شد؟ چه راهکارهایی برای ترویج این جریان پیشنهاد می کنید؟

بنده وقتی به رونق این جریان فکر می کنم احساس می کنم این جریان از حوزه و دانشکده های اقتصاد رونق نمی گیرد بلکه باید به جا های دیگر توجه کنیم. به این معنا که در جستجوی اقتصاد اسلامی باید از آموزش و پرورش ابتدایی شروع کنیم. ما باید نسلی را تربیت کنیم که دغدغه­ی زندگی دینی داشته باشند و احکام شریعت را مورد توجه قرار دهند. هنگامی که چنین نسلی تربیت شودمی توانیم انتظار داشته باشیم که رفتارهای اقتصادی این افراد بر پایه ی دین استوار است. پس از اینکه رفتارهای اقتصادی دینی شد آنگاه می توانیم رفتارهای اقتصادی را بررسی کنیم و بر اساس عملکرد دینی افراد در باب اقتصاد اسلامی نظریه پردازی و در مراحل بعد سیاستگذاری کنیم. اما در حال حاضر سبکهای زندگی، دینی نیست و نظام آموزش و پرورش افرادی را تربیت می کند که باورهای دینی پررنگی ندارند. شما نمی توانید از رفتارهای اقتصادی این افراد مدل اقتصاد اسلامی را استخراج کنید و همچنین اگر مدل اقتصاد اسلامی را به این افراد ارائه کنید به دلیل فرم رفتاری متفاوت آنان، توانایی اجرا در آنان وجود نخواهد داشت.

-بعنوان آخرین سوال آینده این جریان را چطور می بینید؟

من به آینده این جریان بسیار خوش بین هستم و برای این خوش بینی دلایل فراوانی دارم. در حال حاضر این جریان متولیانی پیدا کرده است. همچنین داوطلبان تحقیق و تدریس این جریان افزایش چشم گیری داشته اند و تعداد آنها و نوع فعالیت و تفکراتشان هم با ابتدای انقلاب اسلامی قابل مقایسه نیست و ان شاالله به جریان غالبی تبدیل خواهد شد.

ممنون از وقتی که در اختیار ما قرار دادید.

 

 

 

الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت - قسمت سی و هفتم

اولويت‌هاي در تهديد
هر چند تعيين اولويت‌هاي سه‌گانه نظام تعليمي، تهذيبي و شكوفايي اقتصادي از طريق تامين نيازهاي اساسي، به‌عنوان شرط لازم براي مراحل آغازين ساخت جامعه الگو محسوب مي‌شود، ليكن براي به سامان رسيدن جامعه به شرط كافي هم نيازمند است.

شرطي كه نه‌تنها در صورتي كه رعايت نشود جامعه الگو ساخته نخواهد شد بلكه عدم رعايت آن مي‌تواند موجبات خسران و زيان به ساختار جامعه الگو را هم تدارك ببيند و براي مدت‌ها، احداث آن را از جهت لطمات حيثيتي وارده به تاخير بيندازد. لذا هم بايد اين شرايط كافي را شناسايي كرد و هم بايد به اجراي دقيق توام با صحت آنها اهتمام گماشت.

نكته اول آن است كه مباني و راهكارها و روش‌هاي انتخابي براي تحقق اولويت‌هاي سه‌گانه، نبايد عاريتي و وارداتي باشد و اين ساده‌انگاري واقع شود كه مي‌توان در يك مجموعه منسجم حاوي صدها عنصر، يكي دو عنصر را مشمول تغيير قرار داد و مطمئن شد كه با تغيير آنها، مي‌توان مجموعه را متاثر نمود. براي سياستگذاران و جامعه الگو، اتخاذ تصميم، قانونگذاري و حتي شيوه‌هاي اجرا بايد به گونه‌اي رقم بخورد كه برآيند اقدامات، حاكميت تدريجي جوهره اسلامي در كالبد الگوي در حال ساخت باشد و شرايط به نحوي پيش برود كه با گذر زمان، تمايزات اين جامعه با جوامع ديگري كه از مباني و آرمان‌هاي متفاوتي برخوردار هستند آشكار و واضح شود.

بديهي است استفاده از تجارب ديگران و ابزارهاي به كار گرفته توسط آنها، در مراحل ساخت الگو عملي پسنديده بوده و مورد تاكيد است. جامعه الگو نمي‌تواند با دنياي بيرون از خودش مرتبط نباشد ليكن مساله آن است كه ما در حال ايجاد و ساخت جامعه‌اي متفاوت از جوامع موجود هستيم و بديهي است اين جامعه هم از حيث بخصوص مباني نظري و هم به لحاظ نوع رويكردهاي اجرايي، بايد به طريقي اولويت‌هاي خود را دنبال كند كه هويت اسلامي بيابد و از كاركرد آن شميم عملياتي شدن مفاهيم اسلامي استشمام شود. اين شرطي كافي است هر چند استخراج، طراحي و اجراي آن بخصوص براي جامعه‌اي كه براي اولين بار بناي ايجاد شدن را دارد كاري ساده نيست.

نكته دوم آن است كه تهديدات بسياري حصول به نكته اول را در مخاطره جدي قرار مي‌دهد و اين نگراني وجود دارد كه آن تهديدات نه‌تنها جدي گرفته نشوند بلكه ناخواسته مورد استقبال هم واقع شوند‌.

به عبارت ديگر، عوامل اجرايي و مقامات تصميم‌گيرنده و صاحب منصبان عاليرتبه و همچنين متخصصان و تكنوكرات‌هاي فعال در جامعه كه به وظايف قانوني و به دلايل استخدامي و... دست‌اندركار ايجاد جامعه الگو مي‌شوند، بعضا داراي ذهنيت‌هاي آغشته با مفاهيم ناآشنا به روح و جوهره مطلوب براي جامعه الگو هستند و به طور غيرارادي (عمدتا)‌ درصدد اجراي منويات و مقاصد ديگران، كه جامعه به آنان حق تعيين خط‌مشي‌ها و سياست‌ها را داده است، به گونه‌اي برمي‌آيند كه در نهايت ترجيحات خودشان عملياتي و اجرايي مي‌شود.

اين استحاله از درون سيستم، مي‌تواند فرجام اجراي اولويت را به سرنوشتي دچار كند كه نقض غرض صورت گيرد. يعني پس از سال‌ها، جامعه احساس كند كه آنچه حاصل شده است صرفا روكشي از آرمان‌هاي اسلامي دارد اما كاركرد آن تحت‌الشعاع عدم وفاداري به ضرورت اتخاذ مباني صحيح و اصولي، در راستاي همان كاركردهاي جامعه‌اي واقع شده است كه قصد تخريب آن و ساخت جديدي از جامعه (كه الگو هم باشد)‌ منظور نظر بوده است. تحقق اين نكته مي‌تواند اصولا شرط كافي را بلااثر هم بنمايد.

بيداري اسلامي و راهبرد ضروري

انقلاب اسلامي ايران در اوج جنگ سرد بين دو ابرقدرت آمريكا و شوروي، و در شرايطي به پيروزي رسيد كه به ماهيت ايدئولوژيك و ابتناء آن بر دين مبين اسلام، هيچيك از دو قدرت بزرگ‌، حامي و پشتيبان آن نبودند كه، همانطوريكه گذر زمان نشان داد معاند و مخالف سياست‌هاي اتخاذي و روندهاي فكري تصميم‌گيري شده در آن بودند. با اين حال، در كمال ناباوري قدرت‌هاي استكباري جهان، انقلابي به نام خدا و مستظهر به اسلام، در يكي از نقاط استراتژيك جهان به وقوع پيوست و به حاكميت مستبدانه سلطنت اعمال شده در طي قرون متمادي پايان داد. انقلابي براي نفي ظلم و برپايي معنويت و حاكميت‌بخشيدن به اسلام و به پيروزي رسيده با حمايت محرومان و مستضعفان، به گونه‌اي كه رهبر عاليقدر اين انقلاب حضرت امام خميني در همان ماههاي اوليه پيروزي (مورخ 3/3/1358) در اين باره فرمودند.
"همين محرومين به مملكت خدمت كردند و قيام كردند و با دست همين طبقه اين نهضت به اينجا رسيد. اين يك مطلبي است كه براي ما و براي هيچكس پوشيده نيست كه آن طبقه‌اي كه اين نهضت را به ثمر رساندند آن طبقه محروم از زن و مرد بود" از اين روي انقلاب اسلامي را مي‌توان انقلاب محرومان عليه مستكبران دانست. انقلابي عليه آن‌هائي كه بر ملت‌ها ستم مي‌كنند و اين نكته‌ايست كه در منويات و مقاصد پيشواي نهضت مواج است آنجا كه با تمسك به فرمايشات امام علي عليه‌السلام در كتاب ولايت فقيه مي‌گويند "خدايا تو ميداني ما براي بدست‌آوردن منصب و حكومت قيام نكرده‌ايم بلكه مقصود ما نجات مظلومين از دست ستمكاران است - آنچه مرا وادار كرد كه فرماندهي و حكومت بر مردم را قبول كنم اين بود كه خداي تبارك و تعالي از علما تعهد گرفته و آنان را موظف كرده كه بر پرخوري و بهره‌مندي ظالمانه ستمگران و گرسنگي جانكاه ستمديدگان سكوت ننمايند" (صفحه 71 انتشارات كاوه). بنابراين نهضت اسلامي از فلسفه ظلم‌ستيزي برخوردار و از قاعده ستم‌گريزي بهره‌مند است. اين محوري‌ترين هدف نهضت است و همين رويه بوده است كه به آن جرات و امكان دست‌زدن به كارهاي شگفت‌انگيزي همچون شكست صلابت و هيمنه قدرت‌هاي بزرگ معاصر خود را عنايت كرده است. يعني در شرايطي كه نه گفتن و مخالفت ورزيدن با قدرت‌هاي استكباري، نوعي "تابو" محسوب مي‌شد حاميان نهضت اسلامي با تسخير سفارت آمريكا در ايران، چالشي را در روابط دو كشور رقم زدند كه هرچند داراي منافع و هزينه‌هائي براي انقلاب بود، ليكن از ماهيتي ضداستكباري و ظلم‌ستيز برخوردار بوده و در راستاي منويات و اصولي است كه مبارزه را شكل داد و به پيروزي نسبي رسانيد. آنچه از اين مختصر، مراد است آن است كه به قول امام خميني "ما بايد تمام تلاشمان را بنماييم تا به هر صورتي كه ممكن است خط اصولي دفاع از مستضعفين را حفظ كنيم (صحيفه نور جلد 20 صفحه 235 - مورخ 29/4/1367)" اكنون و پس از حدود ثلث قرن از پيروزي نهضت اسلامي ضرورت دارد درخصوص ماهيت ظلم‌ستيز انقلاب اسلامي تامل كرده و بينديشيم كه به راستي خط اصولي دفاع از مستضعفين تا چه اندازه حفظ شده است؟
در اين ارتباط ذكر نكات ذيل مفيد بنظر مي‌رسد:
يكي از مهمترين بحث‌ها آن است كه چگونگي اين محافظت، مورد بررسي قرار گرفته و مشخص شود كه چه شرايطي در كشور و در جهان معاصر به وجود آمده باشد مي‌تواند حاكي از حفظ خط اصولي انقلاب تلقي شود؟ براي پاسخ به اين سئوال با استناد به آرمان‌هاي رهبري نهضت، دو نكته را كه يكي مربوط به داخل كشور و ديگري مربوط به جهان پيراموني ما مي‌باشد مورد توجه قرار مي‌دهيم.
الف. توجه به رفع محروميت و استضعاف از اقشار مسلماني كه، همواره جزء حاميان انقلاب بوده‌اند در عمل نيازمند آن است كه ارزش‌هاي طبقات مرفه و سرمايه‌دار نتوانسته باشد جايگزين ارزش‌ها و هنجارهاي محرومين شده باشد و اين به معناي آن است كه بايد بررسي شود كه در چگونگي پرداختن به محروميت‌زدائي تا چه ميزان، اين مقوله را از طريق روي آوردن به مفاهيم و ذهنيت‌ها و شيوه‌هاي عمل سرمايه‌داران (كه لزوما سرمايه‌گذاران نيستند) پيگيري كرده‌ايم؟ زيرا نحوه اين پيگيري مي‌تواند حاكي از ادراك و فهم ما از سازوكاري باشد كه به موجب آن هم محروميت‌ها مرتفع شود و هم ارزش‌هاي ديني و انساني تقويت گردند و در عين حال با سازوكار مغايري هم، مي‌توان به بررسي شيوه‌هاي اين رويكرد پرداخت. يعني رفع محروميت‌ها از طريق رشد ارزش‌ها و ويژ‌گي‌هاي سرمايه‌داري و دلخوش‌بودن به اينكه محرومان و مستضعفان، در حاشيه و از قبل طريقي كه گشوده شده است مي‌توانند درآمدي كسب كرده و به زندگي خويش ادامه دهند. بديهي است چنانچه اين رويكرد اخير را اتخاذ كرده باشيم، حتي اگر دفاع از مستضعفين را با توجيه بهبود شرايط مادي و اقتصادي آنان همراه كرده باشيم، اما معلوم است كه روش و سيره بزرگان ديني را نپيموده‌ايم.
امام خميني در تاريخ 6/5/1366 در اين باره گفته‌اند "ارائه طرح‌ها و اصولا تبيين جهت‌گيري اقتصاد اسلام، در راستاي حفظ منافع محرومين و گسترش مشاركت عمومي آنان و مبارزه اسلام با زراندوزان، بزرگترين هديه و بشارت آزادي انسان از اسارت فقر و تهيدستي به شمار مي‌رود و بيان اين حقيقت كه صاحبان مال و منال در حكومت اسلام، هيچ امتياز و برتري‌اي از اين جهت بر فقرا ندارند و ابدا اولويتي به آن‌ها تعلق نخواهد گرفت، مسلم راه شكوفايي و پرورش استعدادهاي خفته و سركوب شده پابرهنگان را فراهم مي‌كند" (صحيفه نور - جلد 20 - صفحه 128). اين كلمات همچون معيار و محكي همواره فراروي حاكميت اسلامي است كه تا چه ميزان تحقق خط اصولي دفاع از مستضعفين، با حفظ معيارهاي آن، صورت پذيرفته است و براي غور در خصوص آن، ضرورت قطعي وجود دارد كه مطمئن شويم در طي طريقي كه كرده‌ايم دچار استحاله ارزش‌هاي طبقاتي نشده‌ايم. نكته ظريف اينجاست كه بايد رفع استضعاف، از ناحيه رونق اقتصادي عملياتي شود اما نكته ظريف‌تر آن است كه اين رونق اقتصادي نبايد بذر هنجارهاي سرمايه‌داري را در جامعه اسلامي پاشيده باشد. تكاثر و افزون‌طلبي و روحيه فردگرايي و دوربودن از اخلاق عمومي و حرفه‌اي، نهال‌هائي هستند كه از بذر سرمايه‌داري مي‌رويند و رشد مي‌كنند و بايد ديد اكنون، جامعه ما از اين حيث چه وضعيتي را تجربه مي‌كند؟
ب. ماهيت ايدئوژيك نهضت اسلامي آن است كه مرزهايش، مرزهاي عقيدتي است و لذا مرزهاي جغرافيايي را درمي‌نوردد و به پيش مي‌رود. امام در مصاحبه با يك خبرنگار آمريكائي در پاريس گفته بودند "هيچ حادثه‌آي در جهان امروز، در هر نقطه‌اي كه اتفاق مي‌افتد بدون تاثير در نقاط ديگر نيست لكن ميزان اثرپذيري مردم در نقاط ديگر بستگي به آگاهي و انتخاب خود آنان دارد" (صحيفه نور - جلد 3 - صفحه 99) توجه‌كردن به نقش آگاهي و وقوف و سپس انتخاب بود كه پيشواي نهضت را، به ايده صدور انقلاب به جهان مصمم كرده بود، تا جائي كه معتقد بودند "بايد تفكر اينكه ما انقلابمان را صادر نمي‌كنيم كنار بگذاريم" (صحيفه نور - جلد 12 - صفحه 19 تاريخ 1/1/1359) و در تبيين اين كلام بر آن بودند كه منظور از صدور انقلاب كشورگشائي نيست بلكه "ما مي‌خواهيم اين بيداري كه در ايران واقع شد،‌اين در همه ملت‌ها و در همه دولت‌ها بشود" (صحيفه نور جلد 13 - صفحه 127 - مورخ 28/7/1359)
ملاحظه مي‌شود كه بيداري ديگران همچون بيداري ملت ايران، از منظر رهبري نهضت اسلامي، نشانه صدور انقلاب اسلامي است. ايشان راه صدور انقلاب را هم در آن مي‌دانند كه اسلام، حقايق اسلام، اخلاق اسلامي و اخلاق انساني در جامعه اسلامي رشد پيدا بكند (صحيفه نور - جلد 13 - صفحه 263 مورخ 16/10/59). پيام مندرج در اين ديدگاهها حاكي از آن است كه هر قدر در داخل جامعه اسلامي، تجلي اخلاق و حقايق اسلامي بيشتر باشد زمينه‌هاي صدور انقلاب بيشتر فراهم شده است و بديهي است اين به معناي رونق و رشد اقتصادي، ارتقاء آرمان‌ها و ارزش‌ها و ساخته‌شدن جامعه‌اي براساس موازين اسلامي و مواريث انساني است. به عبارت ديگر، باتوجه به تاثيراتي كه بطور اجتناب‌ناپذير، از تحركات جامعه‌اي به جامعه ديگر، منتقل مي‌شود، هر قدر جامعه ايران، پايداري و مقاومت خويش در قبال سلطه‌گران را، توام با رفع مشكلات متنوع خود كرده باشد به گونه‌اي كه ديگران، هم صبوري و مبارزه دائمي عليه مستكبران را، و هم فراهم‌آمدن جامعه‌اي حاوي ارزش‌هاي اسلامي و ازجمله آن‌ها، برآمدن و شكوفايي و پرورش استعدادهاي خفته و سركوب شده پابرهنگان را، مشاهده نمايند، بدون ترديد بر آگاهي و وقوف آنان افزوده شده و اثرپذيري و انتخابشان را افزون خواهد ساخت.
در روزگار ما، مسلماناني در كشورهاي مختلف اسلامي، فريادهاي خشمگين خودشان را عليه سلطه‌ داخلي و خارجي به گوش جهانيان مي‌رسانند و در عين حال، بر شعائر اسلامي و قوانين آن تاكيد دارند. حتي در برخي از آن‌ها كه به مرحله انتقال قدرت رسيده‌اند ابتناء مديريت جامعه بر شعائر اسلامي و مفاهيم قرآني، رسما اعلام گرديده است و اين بمعناي حصول همان آگاهي و بيداري است كه به انتخاب انجاميده است. آنچه در استمرار راه، هم براي ما كه دهه‌هاي طولاني است به استقلال سياسي نائل شده‌ايم، و هم براي آنان كه تجربه‌هاي اوليه‌اي دارند، امري حياتي است آن است كه، آموزه‌هاي ديني و قابليت‌هاي آن در جامعه‌سازي را،‌علاوه بر گفتار، در رفتار و عملمان بنشانيم. امروز همه ما محتاج الگوهائي هستيم كه از چنان جاذبه‌هائي در عرصه‌هاي اقتصادي و سياسي و فرهنگي و اجتماعي برخوردار باشند كه، قابليت جايگزين‌شدن آن‌ها با الگوهاي وارداتي استكبار در حال تجربه تضعيف،‌ مورد اشتياق باشد. چگونگي تحقق اين مهم، ادامه درست و صحيح راهي است كه حدود سي سال قبل، نخستين بي‌اعتنائي عملي به استكبار را با تصرف سفارت آمريكا در تهران آغاز كرد و همچنان گشوده و مفتوح است.


پول ملی و سفته بازان ارز

نرخ برابری پول هر کشوری با ارزهای دیگر کشورها، هم مشکل‌ تعیین می‌شود و هم آثار و پیامدهای مهمی در اقتصاد آن کشور دارد.

رژیم‌های مختلفی برای تعیین نرخ برابری مطرح هستند و هر کشوری، حسب شرایط و مقتضیات حاکم بر خویش، طریقی را برای تعیین نرخ برابری پول خود با سایر ارزها برمی‌گزیند. می‌توان گفت که در نهایت این عرضه ارز و تقاضا برای ارز است که نرخ تعادلی آن را مشخص می‌کند ولی متناسب با نوع رژیم ارزی، تصمیم گرفته می‌شود که آیا عملا هم در اقتصاد نرخ تعادلی حاکم باشد یا به هر دلیلی، نرخ‌های دیگری که عمدتا کمتر از نرخ تعادلی است رایج و مبنای محاسبات در معاملات شود. بدیهی است که می‌توان در ساز و کار تقاضا برای ارز، تغییراتی ایجاد کرد و از آن طریق بر قیمت ارز تأثیر گذاشت. آنچه این هفته‌ها و ماه‌ها در اقتصاد ما می‌گذرد افزایش نرخ ارز و جهت‌گیری آن به سمت تضعیف پول ملی است؛ یعنی با اینکه بانک مرکزی ایران، نرخ ارز را به‌صورت شناور مدیریت می‌کند تا به واقعیات اقتصادی از طریق تقرب به نرخ ارز تعادلی، نزدیک باشد، شرایطی به وجود آمده است که طی آن نرخ ارز تعادلی توانسته از نرخ ارز مدیریت شده بانک مرکزی پیشی بگیرد و فاصله‌ای بین این دو نرخ ایجاد شود که مورد توجه و ارائه رهنمود واقع شده‌است.

از میل به افزایش نرخ مدیریت شده و نزدیک‌کردن آن به نرخ ارز تعادلی تا نگرانی از رانت‌خواری کسانی که از بانک مرکزی به نرخ‌های کمتر ارز می‌خرند و در واقعیت اقتصاد، به نرخ تعادلی می‌فروشند و نزدیک به حدود 300تومان از هر دلار، مازاد (با ماهیت رانت)، دریافت می‌کنند، در چنین شرایطی ارائه راه‌حل از سوی آگاهان اقتصادی و از جانب عاملان اقتصادی و از طرف مدیران دولتی امری رایج است و هرکدام مطابق آنچه خود، آن را مطلوب می‌‌شمارند به اظهار نظر و ارائه طریق می‌پردازند و استدلال‌هایی دارند که اتفاقا به خودی خود می‌تواند مسموع باشد لیکن اصلی‌ترین مسئله که به نظر می‌رسد مغفول واقع شده، آن است که باتوجه به قیمت مناسب نفت و بالا بودن درآمدهای ارزی کشور از این ناحیه و همچنین در حال رشد ارزیابی‌شدن صادرات غیرنفتی کشور که به طور طبیعی باید بر عرضه ارز در کشور بیفزاید و بخشی از تقاضا را از ذخایر ارزی دولتی به جانب عرضه ارز توسط بخش خصوصی بکشاند چگونه است که نرخ برابری در حال افزایش بوده است؟

احتمالا می‌توان با اطمینان گفت که این تقاضا برای ارز است که بر قیمت تأثیرگذار بوده است. در این صورت پرسش اصلی این می‌شود که چرا در اقتصاد ایران، تقاضا برای ارز افزایش یافته است که به تبع آن بر قیمت ارز اضافه شود؟ آیا رشد و رونق اقتصادی به‌گونه‌ای است که تقاضا برای کالاهای سرمایه‌ای، واسطه‌ای و مصرفی را اضافه کرده‌است؟ مقوله‌ای که آمارها، حکایت از آن نمی‌کنند. بنابراین باید در آسیب‌شناسی مشکل افزایش نرخ ارز (کاهش ارزش پول ملی) دنبال پدیده‌های مهم دیگر مؤثر در تقاضا برای ارز بود. هرچند احصای همه این پدیده‌های عامل، در این مکتوب ممکن نیست، ولی آنچه قابل ذکر بوده و مدیریت آن هم در اقتصاد داخلی ممکن به نظر می‌‌رسد مشکل‌شدن سرمایه‌گذاری و بالارفتن هزینه‌های آن به دلیل اتخاذ سیاست‌های تورم‌زا، همچون هدفمندی یارانه‌هاست.

صاحبان نقدینگی ترجیح داده‌اند که به جای تقاضا برای سرمایه‌گذاری که آینده آن با ریسک بیشتری همراه است به تقاضا برای خرید ارز و طلا مبادرت کنند که ریسک کمی دارد (و احتمالا ندارد) و بدین ترتیب کاهش ارزش پول ملی را در مصاف ارزهای دیگر، از طریق سفته‌بازی اعمال کرده‌اند. به راستی آیا مسئولان سیاست‌های ارزی حق دارند مصالح ملی را در تعقیب اهداف سفته‌بازان پیگیری کنند و یا باید فارغ از استدلال‌های کلیشه‌ای بعضاً دارای پشتیبان نظری، به تقاضاهای سفته‌بازان برای ارز، قاطعانه پاسخ منفی بدهند و درعین حال مسئولان اقتصادی کشور را به سرچشمه مشکل که هدفمندی یارانه‌هاست رهنمون شوند؟‌

کجای سند چشم انداز هستیم؟

برنامه‌ چهارم توسعه به عنوان اولين برش از سند چشم انداز ۲۰ ساله كشور بدون ارائه كارنامه عملكرد رسمي از سوي دولت، به پايان رسيده و امسال سال نخست دومين برش سند چشم انداز يعني برنامه پنجم توسعه است. بي‌گمان براي نيل به اهداف سند چشم انداز، آگاهي از خلاها و نقصان‌هاي برنامه چهارم توسعه لازم بود تا با آسيب‌شناسي آن، برنامه پنجم، پخته‌تر و جامع‌تر تدوين مي‌شد كه متاسفانه اينگونه نشد. براي ارزيابي برنامه‌هاي چهارم و پنجم توسعه به عنوان ابزارهاي عملياتي سند چشم انداز به سراغ دكتر حسن سبحاني استاد اقتصاد و نماينده سابق مجلس رفتيم. او كه همواره نگاه نقادانه و غيرسياسي به مباحث اقتصادي دارد، در اين گفت‌وگو نيز عقايد اقتصادي خود را صراحتا بيان داشت و حتي بر اينكه همچنان طرح هدفمندي يارانه‌ها را از ريشه غلط مي‌داند، تاكيد كرد. او درباره سند چشم انداز نيز به صراحت گفت: «من معتقد نیستم که هدف‌های سند چشم انداز خیلی بلند پروازانه است و معتقدم که قابل دسترسی است. ليكن مدیریت در کشور، آمادگی مردم برای دستیابی به اهداف خیلی بلندمدت و برخی مسائل دیگر به گونه‌ای رقم خورده است كه با این شرایطی که داریم قاعدتا نمی‌توانستیم به آن اهداف چشم انداز نزدیک شویم.» البته نوك انتقادات سبحاني زمان تندتر شد كه برنامه پنجم توسعه را زير سؤال برد و آن را فاقد مباني واقع‌بينانه اجرايي دانست. گفت‌وگوي همشهري اقتصاد با دكتر سبحاني را در ادامه مي‌خوانید:
سند چشم انداز بر اساس کدام مبانی نظری نوشته شده است؟
درباره اینکه کدام تفکر مبنای نگارش سند است پیشتر باید گفت منظور از تفکر چيست؟ اگر تفکر پارادایم‌های موجودی است که در اقتصاد وجود دارد شاید نشود این سند را به لحاظ مبانی به یکی از پارادایم‌های موجود وصل کرد و نسبت داد، بلکه می‌شود گفت که مبانی سند در تفکری نهفته است که قانون اساسی را شکل داده است. برای اینکه به این سؤال پاسخ داده‌ شود شاید باید گفت که تفاوت سند چشم انداز و قانون اساسی در چیست چون هر دو اهداف بلندمدت را نشانه‌گیری می‌کنند و هر دو آرمان‌های ملت را بیان می‌کنند.من فکر می‌کنم باید بگوییم یا انتظار است اینطور بگوییم که سند‌های چشم انداز که حالا ما اولی آن را در پیش رو داریم یک برشی مثلا بیست ساله یا بیست و پنج ساله از قانون اساسی است؛ به روایتی دیگر اگر بگوییم قانون اساسی یک اهداف خیلی بلندمدت را هدف می‌گیرد، متعاقبا سند چشم انداز در یک فاصله زمانی ۲۰ساله آن اهداف را دنبال می‌کند. در همين زمينه می‌شود گفت که سند، بخشی از آرمان‌های قانون اساسی را در قالب یک برش ۲۰ ساله تعریف می‌کند که تا حدودی ملموس‌تر و عینی‌تر نسبت به آرمان‌های قانون اساسی می‌شود، لذا منطقا مبانی سند بایستی از قانون اساسی اخذ بشود و گرفته شده باشد و چون در نوشتن قانون اساسی جمهوری اسلامی‌ ایران در سال ۵۸ و بعد تجدیدنظرش در سال ۶۸ تفکر ویژه‌ای از آن نوعی که الان متعارف و شناخته شده است وجود نداشت و بیشتر علمای دینی در نوشتن این قانون اساسی دخیل بودند، می‌شود گفت که سند چشم انداز بر اساس تفکر دینی و انقلابی نوشته شده است.

تفاوت برنامه‌های پنج ساله با سند چشم انداز چیست ؟
اگر ما قانون اساسی را در راس نظام‌برنامه‌ریزی کشور در نظر بگیریم، برشی از اهداف مثلا ۲۰ ساله آن می‌شود سند چشم انداز، منتهی این سند هم فرض می‌شود كه به ۴ سند ۵ ساله تقسیم می‌شود. در این سند‌های ۵ ساله آرمان‌ها کمي شده و قابل سنجش دقیق و ملموس خواهد شد. قاعدتا باید این گونه باشد به نحوی که اجرای این ۴ برنامه از پی همدیگر در مجموع بتواند اهداف و آرمان سند را جستجو کند. به عنوان مثال اگر در سند گفته شود که ما می‌خواهیم در بهره‌وری کشاورزی در یک منطقه اول بشویم خب باید دید که ظرف ۲۰ سال‌برنامه‌ریزی و طی ۴ برنامه ۵ سال گام‌هایی که ما باید برداریم چگونه باید باشد که در نهایت بعد از بیست سال که زمان گذشت آمار و واقعیات نشان بدهد که مثلا بهره‌وری کشاورزی کشور در آن منطقه خاص از همه جا بیشتر است، بنابراین باید سند‌های ۵ سال اسناد یا زیرسند‌های کمّی‌ شده سند ۲۰ سال محسوب شود.

با اين توضيحات، به نظر شما علت تاکیدات مكرر مقام معظم رهبری بر سند چشم انداز در چند سال اخیر چه بوده است؟ آيا اين تاكيدات نشانه بي‌توجهي دولت‌ها به اهداف سند چشم انداز نيست؟
بین علاقه‌مندی به رسیدن به اهداف بلندمدت و آرمان‌ها از یک طرف و واقعیت‌ها و سیاست‌های کشور از حیث دیگر بايد ارتباط مناسبی برقرار کرد. یعنی ممکن است که شما آرمان‌های خوبی را تعریف کنید و در سند چشم انداز بگنجانید اما واقعیت‌هایی که در اختیارتان است مثل مدیریت و امکانات در کشور یا مثل تعامل کشور با دنیای بیرون یا قابلیت‌های لازم در مردم برای تحقق برنامه‌های سند چشم انداز، ممکن است بین این‌ها و اهداف آن سند ارتباط معنادار و تنگاتنگی برقرار نباشد که در این صورت نباید انتظار داشت که اهداف سند محقق شود. همیشه هم فاصله است بین اجرا تا هدف، منتهی این فاصله می‌تواند کم و یا زیاد باشد و قاعدتا اگر کم باشد قابل جبران است ولی اگر خیلی زیاد باشد این نشان می‌دهد که بین موجودی و امکانات و قابلیت‌ها و اهداف از نظر نسبتی که این‌ها با هم دارند مطالعه خوبی صورت نگرفته است.من معتقد نیستم که هدف‌های سند چشم انداز خیلی بلند پروازانه است و معتقدم که قابل دسترسی است. ليكن مدیریت در کشور، آمادگی مردم برای دستیابی به اهداف خیلی بلندمدت و برخی مسائل دیگر به گونه‌ای رقم خورده است كه با این شرایطی که داریم قاعدتا نمی‌توانستیم به آن اهداف چشم انداز نزدیک شویم. یعنی اگر دولتی به هر حال قابلت‌های مدیریتیش در یک حدی باشد و یا مردمانی که در یک جامعه‌ای هستند به دلایل تاریخی نه اینکه واقعا مقصر باشند همه چیز را از دولت بخواهند و فکر کنند که رونق اقتصادی یعنی رونق دولت، خب قاعدتا وظایف خودشان را به درستی انجام نمی‌دهند. بدیهی است در این حالت اهداف هر سندی ازجمله سند چشم انداز به تدریج در قفسه‌های کتابخانه‌ها بیشتر می‌ماند تا اینکه در عرصه عمل و اقتصاد وارد شود.

نخبگان در اجرایی شدن سندچه نقشی را می توانندایفا کنند؟
قاعدتا وقتی از نخبه صحبت می‌شود باید ذهنمان معطوف به مجموعه آدم‌هایی بشود که به لحاظ ذهنی و فکری و مطالعاتی قابلیت تحلیل و فهم درست مسائل کشورشان را دارند و چون می‌توانند آگاهی‌هایی را هم از روند پیشرفت در کشور‌های منطقه یا در جهان داشته باشند، قاعدتا در ترسیم روند‌های آینده مزیت دارند نسبت به بقیه افراد. البته به نظر من در نخبگی، یک عنصر دیگری هم باید دخیل باشد و آن عافیت‌طلب نبودن است و نقد مسائل کشور را انجام دادن است. منظورم از نقد یعنی فهم همه چیز و جدا کردن سره از ناسره است، منظورم تعریف بی‌پایه و البته عیب‌جویی بی‌‌پایه نیست. نقد به معنای علمی‌ کلمه است، نخبه‌ای که نقد نکند مسائل کشورش را، وظایف و رسالت اجتماعی خودش را به خوبی انجام نداده البته کشور نیز باید فضای نقد را برای نخبه فراهم کند. هستند کسانی که معتقدند نخبه کسی است که حرف‌های رسمی‌ را تکرار کند این نخبگی نیست، مقامات رسمی ‌باید نگاه کنند ببینند که نخبه چه می‌گوید. به هر حال اگر نخبه به این معنا که قبل‌تر عرض کردم منظور نظر باشد به نظر من از طریق ایفای تعهدات اجتماعی‌اش مثل نقد کردن و انتقال دانش و اطلاعات خودش از مسائل کشور و منطقه و دنیای پیرامون به مسئولین و مردم کشور خودش به طور طبیعی فضای انعطاف ناپذیر مدیریت غلط یا رکود و تنبلی که ممکن بر همه مردم به دلایلی حاکم شده باشد را تلطیف و آماده کار می‌کند.

با روند فعلی می‌توان انتظار داشت که بعد از اجرای سند به اهداف آن برسیم؟
در این زمینه دو نکته مطرح است، یکی اینکه به نظر بنده اهداف سند قابل تجزیه به اهداف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیست؛ بلکه باید در مجموع این اهداف مورد ارزیابی قرار گیرد. یعنی اینکه نمی‌شود جامعه‌ای از نظر علمی ‌پیشرفت نداشته باشد ولی اقتصادش درست باشد. اینکه بعضی‌ها به سادگی می‌گویند که ما در حال حاضر از لحاظ علمی ‌از منطقه جلو افتادیم خیلی حرف ساده‌انگارانه‌ای است. به خاطر اینکه پیشرفت علمی، توسعه اقتصادی، حفظ آزادی و کرامت انسان‌ها و مواردی از این قبیل همه و همه لازم و ملزوم هم هستند و با همدیگر روابط علت و معلولی دارند. بنابراین نکته اول اینکه از داخل سند برش اقتصادی، سیاسی، فرهنگی بیرون آوردن کار غلط و اشتباهی است. در واقع سند یک کل است که عوامل مختلف دست به دست هم می‌دهند تا به آن برسند و بعد از رسیدن به آن، یک واقعیت یکپارچه مشاهده می‌کنیم که وضعیت هر کدام از بخش‌های سیاسی، اقتصادی و... چه طور است. حقیقت این است که تصور اینکه ما بعد از رسیدن به پایان سند چه وضعیتی در منطقه خواهیم داشت برای بنده کمی ‌مشکل است؛ این موضوع به خاطر آن است که حرکت جامعه یک حرکت پویاست. در عین حال که ما حرکت می‌کنیم و مقام‌هایی که در منطقه کسب می‌کنیم سایر کشور‌ها نیز این حرکت‌ها را دارند و شرایط منطقه‌ای طوری نیست که افق‌های خیلی بلندمدت به صورت دقیق قابل پیش‌بینی باشد. یعنی به عنوان مثال تحولات سیاسی امروز منطقه را در نظر بگیریم. شاید در هنگام تدوین سند این تحولات پیش‌بینی نشده باشد و همین تحولات می‌تواند بعضی کشور‌ها را از نظر زمانی برای یک دوره کوتاه بسته به نتایجی که به دست خواهد آمد عقب بی اندازد و یا حتی می‌تواند اگر به آزادی منجر شود بسیاری از کشور‌ها را از یک شتاب صعودی در حرکت برخوردار نماید.

ارزیابی شما از دو برنامه چهارم و پنجم توسعه که بخشی از سند چشم انداز ۲۰ ساله را نیز در برمی‌گیرد چیست؟
به دو گونه می‌توان بحث کرد، یکی این که آیا آنچه در برنامه چهارم تصویب شد و آن مقداری که اجرا شد کمکي به ما برای رسیدن به هدف‌های سند می‌کند که من معتقد هستم می‌کند. یعنی می‌توان گفت برنامه چهارم توسعه درراستای هدف‌های چشم انداز توسعه عمل کرده است یا خیر؟ ولی این که آیا عملکردش کافی بوده است و به‌اندازه آن مقدار تقسیم کاری بوده است که بر عهده‌اش گذاشته شده است، باید گفت این طور نیست، یعنی مثلا در حالی که نرخ رشد متوسط ۸ درصد در این برنامه در نظر گرفته شد با نرخ رشد ۰.۵ و ۳.۲ و یا ۲.۵ درصد فاصله بسیاری دارد. البته من معتقدم در مواردی آن نرخ رشد ۸ درصدی اضافه برآورد شده بود اما نه در حد ۳ یا ۲ درصد. اما بالاخره دولت و کشور در حال کار است و این کارکردش حتما به سمت و سوی سند است ولی این کفایت از این که با این سرعت در عرض ۲۰ سال به اهداف سند برسیم این طور نیست. اما این که مقصر کیست آیا این که دولت تنها مقصر است و یا برنامه‌ریزان هم سهم دارند و یا شرایط بین‌المللی و ارتباط کشور با دنیای خارج و نتیجه این تعاملات که تحریم اقتصادی و مسائلی از این دست هم هست در تدوین برنامه چهارم و حتی پنجم پیش‌بینی نشده است، یعنی می‌خواهم بگویم که چرا نرخ کم است بایستی تحلیل کرد. مثلا یک مقوله‌ای مثل هدفمندی یارانه‌ها که یک شوک بسیار خطرناک به اقتصاد ایران وارد کرد و به نظر من یک تصمیم از اول و از ریشه غلط بوده و هست، این‌ها شوک‌هایی بودند که در حین اجرای برنامه وارد شدند برنامه پنجم هم یک برنامه خیلی کلی و غیر قابل سنجش و بدون آمار و ارقام و منابع بوده و یک کلیاتی است که هركسي که بخواند احساس خوشی دارد ولی اصلا قابل دسترس نیست. در برنامه پنجم چیزهای خوب را آن جا جمع کرده‌ایم و بسیار ضعیف‌تر از برنامه‌های دیگر است، با این برنامه‌ها نمی‌توانم بگویم ما در جهت معکوس هدف‌های سند چشم انداز حتما حرکت می‌کنیم ولی این که مثلا یک موتور پرشتاب در حال حرکت به سوی اهداف باشیم این طور نیست. باید خیلی نکات بررسی شود و گرنه فراتر از این بحث‌های من و شماست خیلی چیزها از مسائل کشور مسائل سیاستگذاری، مدیریتی، قانونگذاری خیلی از این چیزها باید به نظر من مشمول تجدیدنظر قرار بگیرد تا ما راه خودمان را پیدا بکنیم. مشکل این است که راه ما دچار ابهام شده از نظر مسیرهایی که باید برویم که قصه دیگری است.

آیا این احساس و جود ندارد که سند چشم انداز در نزد مسئولین فراموش شده است؟ مؤيد اين ادعا، نبود هيچ‌گونه گزارشي درباره پيشرفت كار است.
من معتقد نیستم که دولت باید برای سند چشم انداز به مجلس یا جای دیگر گزارش بدهد چون آن قدر هدف‌ها کلی است که اگر گزارش هم بدهیم نکته خاصی را بیان نمی‌کند، مجلس باید از دولت در عمل نه در حرف و در خصوص اجرای برنامه‌های توسعه و بودجه‌های کشور و تکالیفی که دولت بطور مشخص بر عهده دارد نظارت مطالبه و پاسخ بطلبد.

با توجه به تغییر پارادایم دولت در خصوص سیاست‌های تولید و توزیعی و تاکید دولت بر توزیع عادلانه و از سوی دیگر همراهی مجلس آیا امیدی به دستیابی به اهداف سند وجود دارد؟
اگر خیلی خوش بین باشیم، این جور عمل کردن‌ها حکایت عطار است که رفت و هفت شهر عشق را گشت و ما ‌اندرخم یک کوچه‌ایم. من چنین احساسی ندارم که در جهت مخالف با اهداف سند حرکت می‌کنیم ولی موضوع مهم سرعت حرکت است که بعضی وقت‌ها شما ‌خيلي در راه خودتان را معطل می‌کنید..

تثبيت قيمت‌ها» در گفت‌وگو با حسن سبحاني

دنياي اقتصاد- حسن سبحاني، در سال 83 و به هنگام تصويب طرح تثبيت قيمت‌ها در مجلس هفتم، رييس كميسيون برنامه و بودجه و صاحب نفوذ كلام بسيار بود. او آن موقع به شدت از اين طرح دفاع مي‌كرد و حتي يك بار با صفدرحسيني، وزير اقتصاد دولت خاتمي در مورد آن مناظره كرد.

تاریخ چاپ چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۶

چند روز قبل كه براي بررسي كارنامه اجرايي اين طرح به سراغ او رفتيم، اگرچه از موفقيت طرح تثبيت قيمت‌ها در دستيابي به اهدافش سخن گفت، اما اهدافي را براي آن مطرح كرد كه اصلا در قامت يك «موفقيت بزرگ» و «يكي از افتخارات مجلس هفتم»، يعني آنچه مدافعان تثبيت قيمت‌ها از آن سخن مي‌گويند، نمي‌گنجيد. سبحاني به «دنياي اقتصاد» گفت كه اگر تثبيت قيمت‌ها اجرا نمي‌شد، تورم 20درصدي امسال، به 22 تا 23درصد مي‌رسيد و اين يعني اينكه طرح تثبيت قيمت‌ها موفق بوده است. رييس سابق كميسيون برنامه و بودجه مجلس البته معتقد است كه كارنامه اقتصادي مجلس هفتم در مجموع متوسط است، ولي برخي سياست‌هاي دولت نهم مانع از موفقيت قوانين مصوب اين مجلس در كنترل تورم و حفظ سطح رفاه مردم شده است. استدلالي كه پيش از اين مركز پژوهش‌هاي مجلس در پاسخ به يكي از گزارش‌هاي دنياي اقتصاد از آن سخن گفته بود.
قانون تثبيت قيمت‌ها يا همان اصلاح ماده3 برنامه چهارم، از موضوعات پرجدل و پرمناقشه در سه‌سال گذشته بوده است.اهداف طراحان از تهيه آن چه بوده است؟ ارزيابي شما از كارآمدي يا ناكامي اين طرح چيست؟
اصرار دارم كه عنوان نادرست «تثبيت قيمت‌ها» را از روي «قانون اصلاح ماده 3 برنامه چهارم» برداريم. به نظر مي‌رسد كساني كه از آن به عنوان تثبيت قيمت‌ها ياد مي‌كنند، درصددند يك غيرواقعيتي را جايگزين واقعيت كنند و درواقع مقاصد و اراده‌هاي مختلفي را از آن انتظار دارند.عرضه 9قلم كالايي كه در حوزه افزايش نيافتن قيمت براي سال 84 قرار گرفت، به طور انحصاري در اختيار دولت است. در همه سال‌هاي قبل از آن، هر سال قيمت اين كالاها يا خدمات انحصاري، مشمول افزايش قرار مي‌گرفت و با توجه به گستردگي كاربرد اين كالاها در بخش‌خصوصي و عمومي، تورم از ناحيه فشار هزينه را موجب مي‌شد؛ يعني قيمت نهاده‌هاي توليد افزوده مي‌شد و درنتيجه قيمت تمام شده كالاها يا خدمات نيز افزايش مي‌يافت.
مجلس هفتم در سال اول خود مطرح كرد كه چرا بايد قيمت 9 قلم كالاي دولتي هر سال افزايش پيدا كند؟ به خصوص كه اينها انحصاري هم بودند.
در مدل اقتصاد خرد و در بحث انحصار،‌ همه مي‌پذيرند كه انحصارگر، چه در بخش‌خصوصي و چه در بخش دولتي به واسطه سلطه‌اي كه بر بازار دارد، تعيين‌كننده قيمت است و از اين ناحيه منافع زيادي به دست مي‌آورد و چون مصرف‌كننده هيچ‌ راهي جز مراجعه به همين انحصارگر براي تامين كالا يا خدمت موردنياز خود ندارد، ناگزير بايد تن به قيمتي بدهد كه انحصارگر تعيين مي‌كند. در تئوري خرد مي‌گويند يا بايد مازاد پولي كه از مصرف‌كننده گرفته مي‌شود، از طريق ماليات از بنگاه‌هاي اقتصادي دريافت شود يا بايد از طريق قيمت‌گذاري مانع از آن شد كه مصرف‌كننده مورد اجحاف ناشي از فضاي انحصاري قرار بگيرد.
با توجه به اين واقعيت علمي و با توجه به لزوم جلوگيري از افزايش قيمت‌ها از ناحيه هزينه‌هاي توليد، مجلس تصويب كرد كه براي يك‌سال، قيمت 9 قلم كالايي كه شامل حامل‌هاي انرژي، آب، فاضلاب، مخابرات و غيره مي‌شد، ثابت بماند و براي سال‌هاي بعد اگر دولت معتقد بود اين قيمت بايد افزايش يابد، با ذكر دليل، از مجلس اجازه بگيرد. اين طرح با هدف حفظ سطح عمومي قيمت‌ها، حفظ قدرت خريد مردم، جلوگيري از گران شدن نهاده‌هاي توليد و در نهايت دفاع از حقوق مصرف‌كنندگان طراحي شد.
ارزيابي شما از اجراي سه ساله اين طرح چگونه است؟ موفقيت يا ناموفق بودن آن را چطور ارزيابي مي‌كنيد؟
ابتدا يادآوري مي‌كنم كه براي ارزيابي يك اقدام مثلا در مورد نگه داشت قيمت 9 قلم كالا و تاثير آن بر سقف عمومي قيمت‌ها و رفاه مصرف‌كننده، بايد آثار همه متغيرهاي ديگر را ثابت فرض كرد تا پس از فرض ثبات آنها بشود گفت كه عدم افزايش قيمت 9 قلم كالا بر رفاه مصرف‌كننده يا سطح عمومي قيمت‌ها چقدر تاثير گذاشته است.اين كار واقعا احتياج به فضاي آزمايشگاهي دارد و كار سختي است. پاسخ به اين سوال هم بايد با توجه به همين نكته مهم علمي مورد بررسي قرار گيرد. شما مي‌دانيد كه علاوه بر قيمت نهاده‌هاي توليد، تقاضا هم بر رفاه مصرف‌كننده موثر است. بنابراين اگر به هر دليلي تقاضا در جامعه زياد شود و مثلا نگراني‌هاي سياسي آينده را در چشم مصرف‌كننده به نحوي جلوه دهد كه او احساس كند به رغم افزايش قيمت‌ها بايد بيشتر تقاضا كند، مولفه‌ها بر رفاه مصرف‌كننده و سطح عمومي قيمت‌ها تاثير مي‌گذارد و نمي‌شود گفت كه طرح با فرض تغييراتي كه در ساير متغيرها اتفاق افتاده، ناموفق بوده است.به نظر من اتفاقي كه افتاده و طرح را تحقيقا موفق جلوه مي‌كند، اين است كه هزينه‌هاي دولت به دليل تثبيت قيمت 9 قلم كالا كاهش پيدا كرد، چون دولت خود از بزرگ‌ترين مصرف‌كنندگان اين كالاها است. اين مورد درباره بخش‌خصوصي هم صادق است. كاهش هزينه‌هاي دولت، با توجه به كسري بودجه هميشگي دولت، به معناي كاهش كسري بودجه است و كاهش كسري بودجه به معناي كاهش تورم. از اين رو تثبيت اين 9 قلم كالا چون هزينه‌هاي توليد را از طريق نهاده‌ها افزايش نداد، از آن ناحيه كاملا موفق بود. ولي متغيرهاي ديگر پيش گفته و از جمله چهار متممي كه در بودجه سال 85 در مجلس تصويب شد و آثار مخرب آن متمم‌‌ها كه با اهداف طرح تثبيت قيمت‌ها ناسازگار بود، باعث شد كه برآيند آثار كه در خصوص تثبيت قيمت 9قلم كالا تاثير مثبت در كاهش تورم و در مورد آثار نقدينگي، تاثير منفي در افزايش تورم بود، در مجموع سقف‌ عمومي قيمت‌ها را افزايش دهد. به عبارت ديگر اگر اين طرح نبود، تورم سال 86 كه حدود 20درصد برآورد مي‌شود، مي‌توانست 22 يا 23درصد باشد. بنابراين طرح، آثار مثبت خود را گذاشته است، اما عمل اقتصاد فقط به كاركرد اين طرح خلاصه نمي‌شود.
به نظر مي‌رسد نتيجه مطلوب در كنترل تورم به دست نيامده است. به جز رشد نقدينگي، كدام عامل را مانع رسيدن به اهداف كنترل تورم مي‌دانيد؟ مثلا چنانچه مي‌دانيد سال 85 قرار بود تبصره 13 بودجه اجرايي شود، ولي دولت به دليل آماده نبودن زيرساخت‌ها آن را اجرا نكرد و به سال 86 موكول كرد؛ آيا اين هم در رشد تورم تاثيري داشت؟ بسته سياستي تبصره 13، نه تنها يك سال به تعويق افتاد، كه الان هم كه دولت آن را اجرا مي‌كند، آنچنان كه مورد‌نظر مجلس بوده، اجرا نمي‌شود. در اين مورد چه نظري داريد؟
در سال اول مجلس هدف ما كاهش نيافتن رفاه مصرف‌كننده از ناحيه افزايش قيمت اين كالاها براي يك سال بود و اين اتفاق افتاد. سال 84 تمام شد و دولت در سال‌هاي بعد هم مدعي نشد كه اين قيمت‌ها كم است و بايد افزايش يابد. البته در بودجه سنوات بعد، مجلس و دولت به برق، آب و گاز، با عنوان افزايش پلكاني، اجازه افزايش قيمت دادند و نمايندگان مجلس كه آن را تصويب كردند با اين مصوبات طرح تثبيت قيمت‌ها را ناديده گرفتند. با اين حال، آمار و ارقام نشان مي‌دهد كه طرح با موفقيت انجام شده است.
ولي اينكه چرا مجلس بر اين سياست استوار نماند، بحث ديگري است.
در مورد بنزين به عنوان يكي از 9 قلم كالاي ياد شده بايد گفت هيچ‌كس مدافع وضع موجود مصرف بنزين نيست. البته براي برون‌رفت از وضع موجود، سياست‌هاي متفاوتي عرضه مي‌شود.
ما در مجلس بر سياست‌هاي غيرقيمتي تاكيد داشتيم. سياست غيرقيمتي هم همان چيزي است كه تا به حال رخ داده است، منتها با يكسري بي‌نظمي‌ها. بدين معنا كه گفته شد بنزين بر قيمت فعلي ارائه شود و راهكارهايي مثل توسعه حمل‌ونقل عمومي و غيره در پيش گرفته شود، تا در آينده زمينه براي آزادسازي قيمت بنزين فراهم شود. در سال 86 به‌رغم تجربه اول بودن، اين اتفاق افتاد و بنزين كمتر مصرف شد. البته در مورد نحوه توزيع و اثرات اجتماعي آن بحث نمي‌كنيم؛ اما آمارها نشان مي‌دهد كه به طور متوسط 20ميليون ليتر بنزين كمتر وارد كشور شده است.
تا چه حد مي‌شود به آمار دولت اعتماد كرد؟
تا همان حد كه به ساير آمارهايش اعتماد مي‌كنيم.
ولي در جلسات كميسيون تلفيق بودجه 87 مشخص شد كه دولت خارج از مجوز مجلس هم بنزين وارد كرده است. اين احتمال وجود دارد كه آمار مصرف هم واقعي نباشد؟
اين دو بحث جدا است. مقوله سهميه‌بندي بنزين از پنجم تير اجرا شد و قيمت بنزين در دنيا گران شده بود. بنابر‌اين، اگر مي‌خواستيم روزانه 16ميليون ليتر بنزين وارد كشور كنيم، چون بنزين گران شده بود، پول در نظر گرفته شده كفايت نمي‌كرد و استفاده احتمالي از ساير منابع به دليل افزايش قيمت جهاني بنزين بوده و ربطي به مقدار سهميه ندارد. چون تنها همان 16ميليون ليتر بنزين وارد كشور شده، نه بيشتر.
اما دولت به هر حال به لحاظ قانوني، حداقل به عنوان اطلاع‌ بايد اين مساله را به مجلس گزارش مي‌كرد...
من اصلا منكر اين مساله نيستم. دولت بايد در مواردي كه نياز به مجوز مجلس دارد، حتما از مجلس مجوز بگيرد؛ ولي در مورد آمار، نمي‌توانيم نسبت به آن تشكيك كنيم. اگرچه در مورد قانوني بودن يا نبودن اقدام دولت مي‌توان بحث كرد.
دوباره به موضوع سهميه‌بندي بنزين برگرديم‌....
سهميه‌بندي بنزين با همه نقايص و كاستي‌ها سرانجام اجرا شد و تجربه جديدي بود. فقط اي‌كاش تخصيص بنزين سفر و توزيع سهميه خودروهاي دولتي با انضباط بيشتري انجام مي‌شد. با اين حال، به نظر من گام اول برداشته شده است. حالا گام دوم بايد در سال 87 انجام شود؛ معتقدم صحبت از عرضه بنزين آزاد هم هيچ محمل قانوني ندارد. در قوانين موجود هيچ‌جا چنين مجوزي نمي‌بينم.
بند «واو» تبصره 13 چطور؟
در سال آينده، تبصره 13 نداريم. چون سال 86 تمام شده و بودجه 86 هم فقط مال آن سال بوده است. براي سال آينده، قوانين موجود ناظر بر اين است كه قيمت بنزين 100تومان است و مطابق ماده 3 قانون برنامه چهارم اگر قيمت جديدي بخواهد مطرح شود، بايد مجلس اجازه بدهد. بنابر اين صحبت از بنزين آزاد، تنها در حد صحبت‌هاي كارشناسي قابل طرح است، نه بيشتر. با اين حساب، شايد بتوان گفت كه مجلس و دولت همچنان سياست‌‌هاي غير‌قيمتي را پيگيري مي‌كنند؛ مگر اينكه خلاف آن چيزي تصويب و اجرا شود. در مجموع با اينكه من به مصوبات اقتصادي مجلس هفتم نمره متوسطي مي‌دهم و منتقد آن هستم؛ اما معتقدم در اين زمينه اكثريت مجلس همچنان پيگير سياست‌هاي غير‌قيمتي است و كار درستي مي‌كند.
در مورد سال 86 چطور؟ چرا به‌رغم وجود مصوبه تبصره 13 در مورد بنزين آزاد، شما و ساير دوستانتان مانع تصويب طرح‌هاي چندباره براي الزام دولت به عرضه بنزين آزاد شديد؟
برخي نمايندگان از بند «واو» تبصره 13 قانون بودجه 86 اين استنباط را مي‌كنند كه دولت موظف به عرضه بنزين به نرخ آزاد است. اما مي‌گويم اين استنباط نادرست است، البته ممكن است مجلس تفسير كند و البته ما به تفسير احترام مي‌گذاريم؛ اما من معتقدم اين تفسير نادرست است. چون در زمستان سال 85 كه اين بودجه بررسي مي‌شد، مجلس تصويب كرد كه دولت قيمت را به نحوي تعيين كند كه با اين ميزان يارانه، تكافوي بنزين كشور را بدهد. يك روز بعد از تصويب تبصره 13، من در مجلس تذكر آيين‌نامه‌اي دادم و گفتم دولت مطابق ماده 3 قانون برنامه چهارم توسعه حق تعيين قيمت ندارد. مجادلات زيادي شد و دو ساعت نمايندگان مخالف و موافق در مورد اين موضوع صحبت كردند؛ اما در نهايت رييس جلسه تذكر مرا وارد دانست و بنا شد آن دو سطري كه مي‌گفت «دولت قيمت بنزين را به نحوي تعيين كند كه ...» حذف شود. اما متاسفانه در يكي از سطرهايي كه باقي مانده بود و مطلب آن ناظر به همان دو سطر محذوف بود و بايد به تبع حذف آنها، اصلاح و ويرايش مي‌شد، آن اصلاح صورت نگرفت و اين شبهه را ايجاد كرد كه تعيين قيمت بنزين آزاد به عهده دولت است. من در مجلس همواره گفته‌ام كه اگر تفسير كاشف اراده قانون‌گذار در زمان تصويب قانون است، اراده آن موقع، مانع از عرضه بنزين به نرخ آزاد بوده است. اما اگر نمايندگان قصد اصلاح تبصره 13 را داشتند و مي‌خواستند بنزين را آزاد كنند، موضوع قابل‌طرح و بحث بود.مشروح مذاكرات مجلس هم نشان مي‌دهد كه مجلس اعتقاد داشت، دولت حق تعيين قيمت ندارد. البته مشكل ويرايش و كم‌و‌كاستي‌هاي قانون‌نويسي نيز وجود دارد.
طرح استفساريه عرضه بنزين آزاد چه شد؟
اين استفساريه در كميسيون برنامه و بودجه تصويب شد كه ناظر بر ضرورت عرضه بنزين آزاد بود؛ ولي مسوولان ذي‌ربط در كميسيون يا مسوولان مجلس، آن را در دستور جلسه علني مجلس قرار ندادند.
ماده 3 لايحه برنامه چهارم مصوب دولت خاتمي مي‌گفت كه تا پايان اين برنامه، قيمت بنزين به نرخ پايه خليج‌فارس برسد؛ اما الان گفته مي‌شود كه مجلس ششم و دولت هشتم به دنبال آن بودند كه يكباره قيمت بنزين را افزايش دهند. به نظر شما، واقعا مقصود ماده 3 برنامه چهارم پيش از اصلاح در مجلس هفتم، افزايش يك باره قيمت بنزين بود، يا قرار بود هر سال اندكي به قيمت اين فرآورده افزوده شود؟
تا جايي كه حافظه من ياري مي‌كند، آنچه در مجلس ششم نهايي شد، اين بود كه از ابتداي سال 84 قيمت‌هاي پايه خليج‌فارس در مورد بنزين مورد عمل قرار گيرد. اين صراحت آن قانون بود كه ما در مجلس هفتم آن را اصلاح كرديم.
«تا پايان برنامه چهارم» نداشت؟
نه، نداشت. البته براي يقين پيدا كردن، من بايد به اصل قانون مراجعه كنم؛ ولي تا جايي كه خاطرم هست، اين طور بود.
البته مي‌دانيد كه برنامه‌ها به طور كلي تصويب مي‌شوند، نه جزء‌ به جزء؛ چون برنامه‌ها توصيفي هستند. اما من شنيده‌ام كه دولت تصميم داشته مرحله‌اي اجرا كند؛ ولي قانون موجود، اجازه اجراي مرحله‌اي را نمي‌داد. مثلا من قيمت 180 تومان را براي سال اول شنيده بودم؛ اما نمي‌توان اينها را ثابت كرد.

الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت - قسمت سی و ششم

سيستمي بودن اولويت‌ها

وقتي نظام تعليمي و تهذيب و تربيت ديني، در كنار نظام اقتصادي تامين‌كننده نيازهاي اساسي، به عنوان اولويت‌هاي سه‌گانه، در اولين گام‌هاي معطوف به تحقق عملي الگو، مورد اشاره قرار مي‌گيرند، اين نكته را تعقيب مي‌نمايند كه منابع و امكانات جامعه، مقدمتا به اين 3 مقوله اولويت‌دار تخصيص داده مي‌شود، به نحوي كه همواره امكانات لازم براي تحقق اهداف مرحله‌اي اين اولويت‌ها فراهم باشد.

اما نكته‌اي كه بايد مورد عنايت قرار داشته باشد، آن است كه اين اولويت‌ها در صورتي مي‌توانند جنبه عملياتي كامل پيدا كنند كه در يك ارتباط نظام‌مند و سيستمي با هم قرار گرفته و هر كدام متناسب با شرايطي كه بر آن حاكم است، به منزله مكمل ديگري عمل كند. لذا چنين فرضي نمي‌تواند متصور باشد كه آموزش و تعليم، مجزا از اقتصاد و نظام اقتصادي بدون عنايت به آموزش و نظام تعليمي معني‌دار باشد. كما اين كه براي حركت به سمت هر كدام از اولويت‌هاي مذكور، بايد نظام اخلاقي و تربيتي هم مددرسان باشد و اين در حالي است كه نظام اقتصادي و چگونگي آن، در تحقق نظام ارزشي و اخلاقي بسيار تاثيرگذار مي‌باشد.

اين امري بديهي است كه در صورت عدم فراهم آمدن حداقل‌هايي در شرايط اقتصادي افراد و چنانچه آنها گرفتار فقر و بيكاري باشند، چندان نمي‌توان به رعايت حتي برخي از امور ايجابي، كه عرف از اخلاق انتظار دارد، اميدوار بود. چرا كه در بستر فقر، انواع آسيب‌ها و انحرافات زمينه رشد و نمو مي‌يابد. در مقابل، اين نكته‌اي قطعي است كه يكي از نيازهاي اساسي كه تامين آن در نظام اقتصادي دنبال مي‌شود، آموزش است كه تحقق آن، وامدار چگونگي نظام تعليمي مي‌باشد. به عبارت ديگر، تعليم، تهذيب و اقتصاد به عنوان رئوس مثلث برترين اولويت، در ساخت‌وساز جامعه الگو، صرفا در ربط سيستمي با هم معني پيدا مي‌كنند و چنانچه در پرداختن به اين عناصر سه‌گانه منتخب، به لحاظ ميزان و چگونگي تخصيص منابع محدود، افراط و تفريط صورت گيرد، به نحوي كه يكي از آنها مثلا رشد و رونق بيشتري را تجربه كند، در حالي كه ديگر اولويت‌ها، نسبت به آن از بي‌توجهي برخوردار شوند، بديهي است كه خطاي فاحشي صورت گرفته و منابع هدر رفته است.

آنچه بسيار اساسي است، آن است كه هر مرحله‌اي از رشد اقتصادي جامعه،‌ نيازمند سطح و نوع و چگونگي معين شده‌اي از شرايط تعليمي، تهذيبي و اقتصادي است كه بايد با همديگر سازگار و هماهنگ باشند. در غير اين صورت مشاهده خواهد شد كه امكانات معين شده در بخشي، اولويتي را فربه و بي‌اعتنا به نيازها و بايسته‌ها و نبايسته‌هاي بخش‌هاي ديگر مي‌سازد و اين به معناي هدر رفتن امكانات و فرصت محدودي است كه در اختيار جامعه وجود دارد.

بديهي است وقتي اقتصاد، مراحل اوليه حركت براي گذار از توسعه‌نيافتگي را طي مي‌كند، عمده نيروي انساني مورد نياز آن، به احتمال قوي كارگران فني و تكنسين‌هايي هستند كه بايد در نظام آموزشي، براي پاسخگويي به همين نياز مورد تعليم قرار گيرند و البته همزمان و پا به پاي حصول اهداف مرحله‌اي جامعه، سطوح آموزشي و تهذيبي متناسب با رونق اقتصادي متحول شوند. ليكن آنچه بديهي مي‌نمايد، آن است كه تربيت ميليون‌ها دانشجو، در صورتي كه نيازهاي بازار كار را پاسخگو نباشند و خودشان هم در جامعه شغلي نيابند، نمي‌تواند تناسبي با جامعه در حال توسعه‌اي داشته باشد كه مراحل نخستين را تجربه مي‌كند و شديدا به منابع انساني و فيزيكي خود متكي است و لذا نبايد لحظه‌اي از استفاده بهينه از منابعش محروم بماند.

اين اشاره مي‌تواند اين نكته را هم پوشش بدهد كه متناسب نبودن استعدادها و توانايي‌هاي مادي و تخصصي نيروي كار، با سياست‌هايي كه در اقتصاد اتخاذ مي‌شود هم خود نوعي عدول از ضرورتي است كه نگرش سيستمي را در پيشبرد اولويت‌هاي سه گانه عقلاني مي‌نمايد. آنچه آمد حكايت‌گر آن است كه قوه مستعد عاقله‌اي را لازم داريم كه هوشمندانه سازوكار حركت پا به پا و تكاملي و پيشبرنده جامعه الگو را رصد كرده و از صحت آن مطمئن شود.


نسخه‌های بین‌المللی مناسب اقتصاد ایران نیست

مصاحبه با روزنامه جام جم مورخ ۲ اسفند ۱۳۸۸
از آنجا که قرار بود موضوع بحث روند تدوین، اجرا و نظارت بر برنامه‌های توسعه‌ای در 3 دهه اخیر در کشور باشد و این گفتگو به بهانه همزمانی ارائه برنامه پنجم توسعه یا همان برنامه پیشرفت و عدالت است، ‌می‌خواستم اولین سوال را در این حوزه مطرح کنم که به نظر می‌آید آن پارادایم یا نگاهی که باید برنامه‌های توسعه‌ای طی 3 اخیر در کشور ما وجود داشته باشد از یک وحدت رویه‌ای پیروی نمی‌کند.
حداقل برخی معتقدند ما در هر برنامه‌ای از این برنامه‌های پنجساله اعم از آنهایی که ناقص بود یا کامل اجرا شده، تدوین‌کنندگان برنامه اولویت‌های خاص،‌ تعاریف خاص و در واقع مسائل خاصی را برای خود در نظر گرفتند و بر مبنای آن برنامه‌ای را تدوین کردند شما هم این را تایید می‌فرمایید؟ در صورت تایید فکر می‌کنید چه پیامدهایی برای ما داشته است؟
پاسخ به فرمایش شما جنبه‌هایی دارد که هم می‌شود گفت مثبت است و هم می‌تواند جنبه‌هایی داشته باشد که بتوان گفت منفی است.
به عبارتی در این 4 برنامه‌ای که تاکنون تدوین شده، نبودن وحدت رویه محل اتفاق است. همان طور که استحضار دارید، می‌شود برنامه را به لحاظ حقوقی یا فنی و نظری تعریف کرد. از نظر حقوقی تعریفش همان است که در قانون برنامه و بودجه سال 51 وجود دارد. در آنجا می‌گوید برنامه چیست؟ (معمولا برنامه عمرانی)‌ چگونه تهیه می‌شود و شامل چه اجزایی است؟ از لحاظ نظری هم برنامه شامل مجموعه‌ای است که در یک افق زمانی اهداف کمی مشخصی را به طور هدفمند سراغ می‌گیرد و سعی می‌کند در آن دوره زمانی به آن اهداف نزدیک‌ شود یا به آن دسترسی پیدا کند. اگر این دو را ملاک قرار دهیم، می‌شود گفت برنامه‌های ما وحدت رویه ندارند و تحقیقا (جز برنامه اول)‌ هم با تعریف حقوقی سنخیت ندارند و هم با تعریف نظری.
اما از سوی دیگر نمی‌توان گفت که یک پارادایم خاص،‌ مشخص یا واحدی بر برنامه‌ها حاکم نیست. هرچند برنامه اول و دوم را به دولتی که معروف به دولت سازندگی شد و سوم و چهارم را به دولتی که به دولت اصلاحات معروف بود، داد اما در تمام این 4 برنامه پارادایم حاکم، پارادایم واحدی است و آن هم همان پارادایم تعدیل ساختار در اقتصاد است که از توصیه‌های دهه 80 صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی پیروی می‌کند، یعنی آنچه به تفاهم واشنگتنی یا اجماع واشنگتنی معروف است. منتها علت این‌که احساس می‌شود وحدت پارادایم نداریم، این است که این پارادایم در برنامه اول بسیار کمرنگ گنجانده شد. به عنوان مثال شاید تنها عنصر این پارادایم در برنامه اول این بود که تلاش می‌کنیم قیمت‌ها با هزینه نهایی یکسان شود که حضرتعالی می‌دانید از نظر اقتصادی این به معنای پذیرش بازار آزاد در تعیین قیمت‌هاست و بعد از برنامه دوم اندکی اضافه شد یعنی مثلا به اصطلاح سبک کردن بار دولت هم مطرح شد. در برنامه سوم و چهارم به طور آشکار تمام عناصر مورد توصیه تفاهم واشنگتنی به کار گرفته شد، البته در برنامه چهارم تلاش‌هایی برای به هم زدن اصولی از قانون اساسی صورت گرفت. بنابراین فکر می‌کنم وحدت پارادایم وجود دارد، اما وحدت روش در تهیه که مطابق قانون سال 51 یا مطابق مباحث نظری در برنامه‌ریزی باشد، وجود ندارد.
این را در مورد برنامه پنجم هم صادق می‌دانید؟ یعنی برنامه پنجم را هم در جهت 4 برنامه گذشته ارزیابی می‌کنید؟
قرار است راجع به برنامه پنجم صحبت نکنم...
فقط بفرمایید فکر می‌کنید این وحدت رویه و پارادایم ادامه پیدا می‌کند؟
مجموعه‌ای که به عنوان برنامه پنجم تقدیم شده هم به لحاظ روش تا حدودی با روش تهیه سنخیت دارد، اما به لحاظ مضامین در حدی نیست که قابل مقایسه با برنامه‌های قبلی باشد. مسائل خاص خودش را دارد به طوری که شاید اطلاق برنامه بر آن سخت باشد، ولی اگر اجازه دهید زمان دیگری درباره برنامه پنجم صحبت کنیم.
شما با تاکید بر این که در 4 برنامه گذشته، عناصر مندرج در تفاهم واشنگتنی یا همان توصیه‌های مورد نظر بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول گنجانده شده، نگاه انتقادی نسبت به این مساله داشته‌اید. برداشت من درست است؟
بله. ما به لحاظ درک و معرفتی که از علم اقتصاد و مساله‌های اقتصادی، اجتماعی ایران داریم، تجویزهای موسسات بین‌المللی را برای اقتصاد ایران مناسب نمی‌بینیم کما این که در 20 سال گذشته پیامدهای اجرای این برنامه‌ها را دیده‌ایم و نقش بسیار ناچیز آن را در تحول اقتصادی ایران مشاهده می‌کنیم. یعنی پیش‌بینی نمی‌کنیم و برای ما محقق شده است که شرایط اقتصادی ما بازتاب دهنده اجرای آن برنامه‌هاست. اگر کسی وضع امروز را به لحاظ اقتصادی مناسب تلقی می‌کند، می‌تواند به توفیق و کارآمدی آن برنامه‌ها در اقتصاد ایران اذعان کند.
برخی اقتصاددانان برنده جایزه نوبل هم مثل جوزف استیگلیتز که معاون بانک جهانی بود‌‌ ‌ خودش در کتاب‌ها و مقالاتی که دارد توصیه‌های صندوق و بانک را برای دیگر کشورها توصیه نمی‌کند و معتقد است این تجویزها عمدتا عجولانه و غیرمتناسب با واقعیات آن کشورهاست.
دو نگاه نسبت به بحث نسخ تجویز شده از سوی نهادهای بین‌المللی وجود دارد. یکی این‌که تجویزکنندگان با علم به ناکارآمدی نسخه‌هایشان با هدف منفعت‌طلبی برای نظام سرمایه‌داری، آن کشورها را تحت فشار برای اجرا قرار می‌دهند یا برای اجرا تشویق می‌کنند. نگاه شما نسبت به برنامه‌های تجویز شده از سوی نهادهای بین‌المللی این‌گونه است یا باور دارید که از لحاظ علمی آن برنامه‌ها قابلیت تطابق با شرایط فرهنگی، سیاسی و اجتماعی کشوری مثل ما را ندارند؟ ابتدا توضیح بدهید تا نکته‌ای دیگر از میان اظهارات شما بپرسم.
راجع به این نگاه‌ها صحبت می‌کنیم، ‌اما جمله‌ای بین این بحث و بحث قبلی عرض کنم؛ ما وقتی برای ایران از برنامه‌ریزی صحبت می‌کنیم از مباحث نظری و دیدگاهی راجع به این‌که برنامه چگونه باشد گذشته‌ایم.
ما قانون اساسی داریم، قوانین جاری داریم،‌ از کشور شناخت داریم و حداقل باید مطابق قانون اساسی یک کشور برنامه‌ریزی کنیم. روند ما مشخص است. تجویزهای دیگران چه از نگاه اول و چه از نگاه دوم، اگر با قانون اساسی ما تطبیق نداشته باشد، ‌از این حیث که نمی‌تواند در جامعه ما کاربری داشته باشد،‌ تفاوتی ندارد.
ما باید برنامه‌های مطابق قانون اساسی را در کشور دنبال کنیم. بعضی فکر می‌کنند شورای نگهبان مصوبات مجلس درباره برنامه را رد نمی‌کند یا به غلط می‌گویند با قانون اساسی مطابقت دارد، حرف حرف درستی نیست شورای نگهبان مصوبات را از حیث عدم مغایرت با قانون اساسی بررسی می‌کند و بسیار فاصله است بین عدم مغایرت و مطابقت. ممکن است مصوبه یا مصوباتی مغایر قانون اساسی نباشد ولی لزوما مطابق هم نباشد.
اگر این مصوبات برنامه‌ها از تصویب شورا هم گذشته باشد، لزوما به معنای مطابقت با قانون اساسی نیست.
سیاست‌های کلی چیست؟ اگر شورای نگهبان فقط عدم مغایرت را بررسی می‌کند، مجمع تشخیص مصلحت نظام که از جانب رهبر معظم انقلاب مامور سیاست‌های کلی می‌شود که باید نگاهش به اسناد بالا دستی باشد.
سیاست‌ها و سند چشم‌انداز همه در چارچوب قانون اساسی هستند.
متوجه هستم، می‌خواهم بگویم اسناد بالادستی رده‌بندی می‌شوند. بالاترین سند ما قانون اساسی است و بعد سند چشم‌انداز.
اگر با قانون اساسی مغایر نباشد منطقا باید با اسناد پایین‌تر قانون اساسی هم مغایر نباشد.
بحثم فراتر از عدم مغایرت است. شما می‌فرمایید شورای نگهبان فقط عدم مغایرت را احراز می‌کند، عرضم این است آن نهادی که بالاترین رکن قانونی کشور است مامور تدوین سیاست‌های کلی می‌شود و آن سیاست‌ها به دولت ابلاغ می‌گردد و دولت بر مبنای آن برنامه‌ریزی می‌کند. آنها که علاوه بر عدم مغایرت هم راستایی با قانون اساسی را هم در نظر می‌گیرند، نمی‌گیرند؟
فرض بر این است که مغایر نیست. فرض بر این است هر واحد حقوقی یا حقیقی که برای برنامه‌ریزی حق دارد یا موظف است مقوله‌ای را ابلاغ کند،‌ مغایر قانون اساسی نیست البته مطابق قانون اساسی بودن انتظار جامعه است و عقل این را می‌طلبد ولی من می‌خواستم عرض کنم آن نهادی که این را به عنوان حرف آخر ارزیابی می‌کند، دنبال تطبیق نیست، دنبال مغایرت نداشتن است. حال برمی‌گردیم به این دو نگاه،‌ در نگاه اول که فرمودید نهادهای بین‌المللی با علم به ناکارآمدی و صرفا با هدف منفعت‌طلبی سرمایه‌داری این کار را می‌کنند. من می‌خواهم بگویم در این نگاه اول به این صورت شاید ابتدای کلام با آخر کلام سازگاری نداشته باشد تحقیقا صندوق بین‌المللی پول که وظیفه‌اش تثبیت اقتصاد کلان جهان است، سال 1944 با این هدف به وجود آمد و به دنبال تجویز سیاست‌هایی است که در خوشبینانه‌ترین شرایط منفعت و رفاه اقتصاد جهان را به حداکثر برساند یا آن را پایش کند. بدیهی است در این پایش چون سهم کشورهای مسلط، از اقتصاد جهانی بیشتر است بنابراین راهکار غالب در اختیار کشورهایی است که این سهم غالب و بیشتر بودن را در اختیار دارند، ناخواسته تجویز آنها براساس منافع کشورهای مسلط خواهد بود. البته نه این که آنها بخواهند بدجنسی کنند یا این که بدانند آنچه تجویز می‌کنند ناکارآمد است، اما چون منفعت دنیای توسعه یافته را تامین می‌کند، به تجویز آن می‌پردازند. یک روش غالبی در فهم اقتصاد وجود دارد و آن روش نئوکلاسیک است. کشورهای توسعه یافته جهان هم با آن مقوله جلو آمدند متخصصان اجماع واشنگتنی در میان اقتصاددانان هم از همین نحله فکری هستند؛‌ بنابراین آنها اندیشه خود را تجویز می‌کنند و من بعید می‌‌دانم آنها بگویند این ضمن ناکارآمدی تجویز می‌شود ولی وقتی به طور طبیعی ساری و جاری می‌شود، روابط در اقتصاد بین‌الملل طوری است که آنها که قوی‌ترند نسبت به منفعتی که می‌رسانند، سود بیشتری می‌برند.
این طبیعت اقتصاد بین‌الملل است بنابراین نگاه دوم به لحاظ علمی مطابقت ندارد، شاید در ذیل نگاه اول معنادار باشد. یعنی ما می‌گوییم اقتصاد در حال جهانی شدن است یک قواعدی از طرف موسسات بین‌المللی برای اداره یکپارچه این اقتصاد در سطح جهان نوشته می‌شود ممکن است این قواعد مقدمتا خنثی باشند اما هر اقتصادی متناسب با ظرفیت و توانش از این قواعد استفاده می‌کند. صادرات غیر نفتی برای ایران و آنچه برای آمریکا وجود دارد شاید به لحاظ قاعده تفاوتی نکند اما ما وقتی تولید نداریم تا صادر کنیم، بدیهی است از این آیین‌نامه‌های جهانی به طور منطقی چیزی عایدمان نمی‌شود. بنابراین نگاه دوم هم در دل این وجود دارد یعنی به اصطلاح تجویزی است که با واقعیت‌های ما سازگار نیست یک قواعد بازی است که حریف قوی با حریف ضعیف را در کنار هم قرار می‌دهد و می‌گوید با قواعد بازی مشترکی بازی کنید.
پس اگر خوشبینانه نگاه کنیم و به حساب بدجنسی کسی هم بگذاریم روابط به نحوی درهم تنیده شده که به طور طبیعی وقتی کشور ضعیف وارد این بازی می‌شود منفعتی که به اقتصاد بین‌الملل می‌رساند بسیار بیشتر از منفعتی است که از آن اقتصاد می‌گیرد.
من می‌خواهم در دو محور دیگر بحث را با شما پیش ببرم یکی این که چاره چیست؟ ما طبق فرمایش شما جزو کشورهایی هستیم که قواعد کلی بازی کشورهای قدرتمند به گونه‌‌ای تدوین شده که برای ما فایده‌ای نخواهد داشت،‌ چه راهکاری باید اندیشید؟ آیا باید تلاش کنیم شرایط به گونه‌‌ای تغییر کند که ما هم به بازی آن بیاییم یا نه؟ سوال دوم این که شما گفتید وضعیت فعلی اقتصاد کشور ما پیامد بازتاب ناکارآمدی برنامه‌های توسعه‌ای است که طی 3 دهه گذشته به هر نحوی اجرا شده و خود همین نشان‌‌دهنده این است که این موضوع عدم تطابق دارد. سوال اینجاست که آیا به این برنامه‌ها در حد مقبول و معقولی عمل شده است و نتیجه‌اش این است؟ عمل یا اصلا عمل نشده و همین نشدن باعث شده ما به این نقطه برسیم؟
پاسخی که می‌توانم پیش‌بینی کنم این است که اصلا عملی نبوده که نشده،‌ اگر این سه محور را تفکیک کنید و توضیح دهید ممنون می‌شوم.
من طرفدار انزوا از اقتصاد بین‌‌الملل نیستم و فکر نمی‌کنم این به نفع کشور باشد که خودش را از اقتصاد بین‌الملل منزوی کند، منتها طرفدار منزوی نبودن با پذیرش کامل تجویزهای حریف یا رقیب فرق می‌کند.
البته کار سختی است که بین 2 رقیب قوی و ضعیف، ضعیف هم قواعد بازی را قبول نداشته باشد و هم دلش بخواهد تعاملاتی داشته باشد. کار، کار سختی است.
اما باید بسختی این کار توجه داشت و باتوجه به این کشور تاکتیک‌هایش را انتخاب کند. من چاره اقتصاد ایران را پذیرش بدون چون و چرای رویکرد غالب اقتصاد در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می‌دانم. برخلاف آنچه که بعضی‌ها بیان می‌کنند و در مورد اصول اقتصادی قانون اساسی نقادی‌هایی دارند که اگر لازم به مباحثه باشد مشخص می‌شود که بعدها بیشتر به عیب جویی شباهت دارد تا نقد. من معتقدم که راهبرد قانون اساسی راهبرد مبارزه با فقر و کمک به بالا آمدن طبقات متوسط و پایین جامعه است به نحوی که یک بخش خصوصی از این مجموعه ساخته شود. بنابراین راهبرد توانمندسازی فقرا به معنای این است که یک بخش خصوصی درست می‌کنند. در برنامه‌هایی که تاکنون نوشته شده این راهبرد دنبال نشده و بخصوص از برنامه سوم به بعد و به طور ویژه در برنامه چهارم تضعیف شده است. بنابراین اگر بخواهیم یک جمله بگوییم، برگشت به اصول اقتصادی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می‌تواند راه ما را تا حدودی به نحوی طراحی کند که تصویر آینده را امیدوارانه‌تر و بهتر ببینیم. البته عقلانیت و تدبیر در تخصیص منابع کشور با این رویکرد شرط لازم برای این کار است که در جای خود قابل بحث است بدیهی است که اگر رویکرد به قانون اساسی هم باشد، اما یک مدیریت عقلانی نباشد باز هم ممکن است ما به هدف نرسیم.
این رویکرد بتدریج جامعه ایران را برای نقش آفرینی بیشتر در آن تعامل بین‌المللی هم آماده می‌کند، اما درباره سوال دوم که به وضع فعلی اشاره می‌کنیم، شما خودتان بخوبی اشاره کردید برنامه‌های توسعه‌ای که در ایران نوشته می‌شود، اصولا برنامه نیست.
گفتم در قانون سال 51 برنامه‌هایی که در نظر می‌گیرند، برنامه‌های عمرانی است و مشخص کرده که ویژگی‌هایش باید به چه صورت باشد؟ آنچه که ما بویژه از برنامه سوم به بعد می‌نویسیم، یک جنگی است که گویی مملکتی هیچ پشتوانه‌ای برای اداره شدن و هیچ پشتوانه‌ای برای برخورداری از قوانین جهت وزارتخانه‌ها و موسسات خودش ندارد و ما برای همه واحدهایمان تقریبا بدون استثنا قوانین پنجساله‌ای می‌نویسیم و قوانین دائمی آنها را برای 5 سال متوقف می‌کنیم. این که اصلا برنامه نیست. وزارت آموزش و پرورش، وزارت علوم و هر وزارتخانه دیگری قوانین دائمی دارند، باید همه آنها اصلاح شوند. این که شما در برنامه چهارم تحت عنوان ماده 49 تمام نظامات حاکم بر آموزش عالی را به هم بریزید، به این نمی‌گویند برنامه‌ریزی. یک وقت می‌بینید در برنامه بعدی، قانونگذار بعدی آن شیوه را تصویب نکرد. بنابر این شما یک نظامی را 5 سال یک طور اداره کردید. بعد از 5 سال دوباره باید برگردید به یک روش دیگر.
وقتی ما برای همه سیستم‌ها، قانون می‌نویسیم، این دیگر اسمش برنامه نیست بنابراین بخشی از این مساله برمی‌گردد به این که ما بلد نیستیم برنامه بنویسیم چون نمی‌دانیم برنامه چیست. بدیهی است وقتی اهداف را متناسب با امکانات در نظر نمی‌گیریم، در رسیدن به آن، دچار مشکل خواهیم شد، به علاوه این که مدیریت این نوشته‌ها هم در اختیار یک بروکراسی ضعیف است.
از این مساله به بحث سوم می‌رسیم که تجویزهای دیگران هم متناسب با این وضعیت نیست که مثلا کتابچه 20 صفحه‌ای قوانین جدید بنویسید، چرا که مدیریت بروکراسی در کشورهای پیشرفته با مدیریت در کشورهای در حال توسعه فرق می‌کند.
بنابر این بسیاری از نسخه‌های آنها سازگار و قابل اجرا نبودند.
ما می‌گوییم بخش خصوصی امکانات را در دست بگیرد. در واقع بخش خصوصی باید مولد و سازنده باشد. ما می‌خواهیم به زور این سهام را واگذار کنیم چون آن را قبول نمی‌کنند، بنابراین قسطی یا به عنوان سهام عدالت به آنها سهام می‌دهیم.
خاطرتان هست؟ من چند سال قبل در مجلس با این شیوه خصوصی سازی که در حین شکل‌گیری است مخالفت کردم الان 4 3 سال بیشتر نگذشته و بسیاری از کسانی که آن روز حمایت می‌کردند، امروز گله می‌کنند از این که این سهام به شبه دولتی‌ها داده می‌شود.
مقوله هدفمند کردن یارانه‌ها را که برپایه واقعی شدن قیمت سوخت بنا شده است، چگونه ارزیابی می‌کنید؟
واقعی کردن قیمت‌ها براقتصادی که در مواردی بر فقر تکیه دارد شرایط اجتماعی را به هم می‌زند لذا تاکید می‌کنم که خیلی از آن موارد مطابق با واقعیات کشور نیست، لذا اگر ما دلمان هم بخواهد، از آن از قوانین حاکم بر دل ما تبعیت نمی‌کند بلکه از قوانین حاکم براقتصاد تبعیت می‌کند بعلاوه این که ما به آن توصیه‌های غیرواقع با اقتصاد خودمان، مواردی از جمله آمال قانونگذاری‌های خودمان را اضافه می‌کنیم و برای هر وزارتخانه مواد طولانی می‌نویسیم که اصلا هیچ ربطی به برنامه 5 ساله ندارد یا قوانین عادی باید روند خود را طی کنند، نمی‌شود طی یک برنامه، قوانین دائمی را متوقف کنید، در این صورت چیزی شبیه برنامه‌های قبل از انقلاب یا برنامه اول خواهد شد و با آن که مدیریتش ساده‌تر می‌شود، مشکل عدم مطابقت آن با اقتصاد کشور همچنان سرجای خود باقی خواهد ماند.

اقتصاد ليبراليستي با احكام ديني قابل پيوند نيست

داخلی » مصاحبه » نگاه ويژه

در گفتگو با دكتر "حسن سبحاني" عنوان شد

 

۲۳ مرداد 1389 ساعت 15:04

تعداد زيادي از اقتصاددانان علاقه مند به كاربرد مسائل ديني در اقتصاد در اين قضيه قلم زده اند و تحت الشعاع دانش اقتصاد با ريشه هاي ليبراليستي بوده اند، تلاش كرده اند كه تئوري ها و نظريه هاي اقتصاد نئوكلاسيك را با احكام ديني به گونه اي پيوند بزنند كه پايه هاي اقتصاد ليبراليستي حفظ شود و البته عوارض و نشانه هايي از احكام ديني هم در آن ديده شود.

اشاره: مراد از اقتصاد اسلامي چيست و اساساً سخن گفتن از ترمي به نام اقتصاد اسلامي تا چه اندازه علمي است، در عين حال بنيان ها كجا است و اقتضائات چيست. مطالب فوق، موضوعاتی است که نشریه "صبح صادق" در گفتگو با دکتر "حسن سبحانی" در پی بدست آوردن آنها گشته است. 
حاصل این تلاش  در ادامه می آید./

* * * * *

جناب دكتر سبحاني، چه وجهي از آن چه اقتصاد اسلامي ناميده مي شود با اقتصاد غربي، چه ليبرالي و چه سوسياليستي در تنافر است؟

سبحانی: براي پاسخ به اين سوال مي بايست بين نظام اقتصادي و علم اقتصاد تفاوت قائل شد. علم اقتصاد دربردارنده مجموعه تئوري هايي است كه مبتني بر واقعيات يك جامعه شكل مي گيرد و در صورتي كه شرايط مربوط به آن تئوري ها فراهم شود، آن ها به مرحله عمل در مي آيند. علم اقتصاد در اين نگاه بيان واقعيات يك جامعه است، اما نظام اقتصادي حاوي مولفه هايي است كه بيان مي كند انگيزه فعاليت هاي اقتصادي در يك جامعه و همچنين نظام مالكيت عوامل توليد چگونه است. با اين تفاوتي كه بيان كردم بايد بگويم كه تنافر بين اقتصاد اسلامي با اقتصاد سرمايه داري و اقتصاد سوسياليستي در نوع نظام آنها است، نه در علم اقتصادي كه واقعيت ها را بيان مي كند. ممكن است در مواقعي تئوري هاي برخاسته از يك نظام اقتصادي متفاوت از تئوري هايي باشد كه از يك نظام اقتصادي ديگري منبعث است. با اين حال ما اجمالاً تفاوت را در نوع نظام اقتصادي و نه در نوع علم اقتصاد جستجو مي كنيم.

يكي از صاحبنظران اسلامي هم جمله اي دارد كه نقل به مضمون مي گويد اگر اقتصاد اسلامي بخواهد بر خلاف اصول اوليه اقتصاد نظري باشد، لاجرم راه به جايي نخواهد برد. آيا آن چه مراد شما است همين است؟

سبحانی: اين گفته مي تواند تأييدكننده اين معنا باشد كه چون بسياري از مطالبي كه علم اقتصاد مي گويد مبتني بر رصد كردن عقلاني واقعيت ها است و نظام اقتصادي اسلام هم از اين قاعده بركنار نيست، لذا آن چه كه در نظام اقتصادي اسلام مي گذرد تا اندازه هاي بسيار زيادي نافي تئوري هايي كه در علم اقتصاد وجود دارد، نيست.

آقاي دكتر سبحاني، گفته مي شود كه اقتصاد در اسلام ناظر بر دو بنيان حق و عدل است. حق در اسلام امري تكويني و عدل امري تشريعي است. اين اقامه حق و عدل در اقتصاد اسلامي چه اقتضائاتي دارد و جايگاه مصلحت در آن كجا است؟

سبحانی: ببينيد به نظر مي آيد كه مسئله حق و عدل تا حدود زيادي بحثي فراتر از فقط اقتصاد اسلامي دارد. يك جامعه ديني در عرصه هاي مختلف زندگي، از جمله در عرصه اقتصاد به عنوان يك امر مكمل بايد به لحاظ نگرش، مباني اي را درك و آن ها را به صورت علمي اجرايي كند تا برآيند اجراي عالمانه از احكام اسلام به وجود آوردن فضا و محيطي باشد كه عدالت از ويژگي هاي آن باشد. منظور من اين است كه هرچند عدالت هدف است ولي از ويژگي هاي به كار بستن احكام دين به صورت عدلاني و مبتني بر وحي در جامعه ديني است. 

بديهي است كه در يك محيط اين چنيني جايي براي به كار بستن مقولات مصلحتي باقي نمي ماند چون آن چه كه حاصل شده و اسمش را ما عدالت مي گذاريم، در واقع قرار گرفتن درست امور در سر جاي خودشان است. مع هذا اگر ما لحاظ مصلحت را نوعي سياست گذاري هاي حكومت تعريف كنيم، ممكن است در مواردي برآيند امور به گونه اي باشد كه مصلحت ايجاب كند براي به دست آوردن وضعيت متعادل تر، نوعي سياست گذاري انجام شود. بنابراين من مي خواهم اشاره كنم كه مسئله ابتدايي و اصلي حقيقت است كه برآيند طبيعي اجراي احكام ديني است و مصلحت امر استثنايي تلقي مي شود كه براي به كاربستن آن بايد منافع بيشتري از آن چه واقع شده است، مدنظر باشد. پس قاعده حقيقت است و مصلحت استثنا است.

كشورهاي اسلامي اگر بخواهند به سمت پياده كردن اقتصاد اسلامي حركت كنند با يك سري سوال هاي جدي مواجه هستند. يك سوال اساسي اين است كه در عين ارتباط با اقتصاد جهاني به چه شكلي اقتصاد اسلامي را پياده خواهند كرد. مضافاً اين كه در برخي نقاط اقتصاد اسلامي با اقتصاد جهاني، اگر نگوييم در تضاد است، ولي هماهنگي هم ندارد. از سوي ديگر براي پياده شدن اقتصاد اسلامي نياز به سياست گذاري هاي دولتي هم هست. اقتصاددانان اسلامي چه برنامه اي براي حل اين دوگانگي دارند. به صورت خلاصه اين كه اگر اقتصاددانان اسلامي مي گويند اقتصاد غربي نفع گرا است و قرار است بنيان ارزش در اقتصاد اسلامي چيز متفاوتي باشد، چگونه ارتباط اقتصاد اسلامي را با اقتصاد غربي هماهنگ مي كنند؟

سبحانی: البته بيان اين كه اقتصاد هاي متعارف نفع گرا هستند به معناي اين نيست كه در اقتصاد اسلامي نفع گرايي محلي از اعراب ندارد. به طور طبيعي انسان در جوامع اسلامي هم به دنبال كسب منافع خودش هست، اما اين منفعت را در چارچوب نظامي جستجو مي كند كه رعايت منافع و به اصطلاح، غبطه جمع هم در آن يك اصل است. به عبارت ديگر اصالت توام منافع فرد و جمع جايگزين اصالت مطلق منفعت فرد مي شود. در موارد بسياري در احكام ديني مجوزهايي براي تسهيل ارتباط با اقتصاد بيگانگان وجود دارد. به عنوان مثال در يكي از اصلي ترين توصيه هاي دين، يعني ممنوعيت دريافت بهره، ما براي ارتباط با اقتصادهايي كه به اين قضيه اعتقادي ندارند، مجوزهايي داريم. البته قبول مي كنم كه مواردي وجود دارد كه ايجاد اين ارتباط ها به لحاظ شرعي داراي مشكل است. بنابراين حرف من اين است كه ما بايد هم اقتصاد متعارف را بيشتر بشناسيم و هم بايد در احكام اسلامي غور كنيم تا برداشت هاي خودمان را از اقتصاد اسلامي تصحيح كنيم.
 
در اين صورت مشكلي به آن شيوه اي كه اشاره كرديد نخواهيم داشت. البته من منكر اين قضيه نيستم كه در مورد نظام پولي و ممنوعيت دريافت بهره كه بخش هاي زيادي از شاكله اقتصاد غرب بر آن قرار دارد، ما با آن تعارضات جدي داريم و كشورهاي اسلامي بايد تلاش كنند كه يك نظام پولي ديگري را جستجو و تأسيس كنند. شايد نشود الان در مورد آن چيزي كه قرار است به وجود بيايد صحبت كرد. با بوجود آوردن قاعده ها و شاكله هاي اقتصاد اسلامي، راه ارتباط با اقتصادهاي ديگر مسدود نمي شود و نهادهايي براي ايجاد اين تعامل در دين تعبيه شده است. البته هنوز چشم انداز اين مسئله چندان روشن نيست.

برخي اعتقاد دارند كه تمام آن چيزي كه تلاش شده، در سراسر جهان اسلام تحت عنوان اقتصاد اسلامي معرفي شود، در بن مايه اقتصاد ليبرالي است و لعابي از توجيهات شرعي گرداگرد آن را فراگرفته است. آن عده اعتقاد دارند كه لاجرم ما چيزي به نام اقتصاد اسلامي نداريم كه تفاوت هاي قابل تأملي با اقتصاد ليبرالي داشته باشد و هم در بحث مالكيت و هم در معيار ارزش و هم ارتباط پولي، اين دو تفاوتي ندارند، در حالي كه روش شناسي اين دو يكسان است، با بيان صرف اين شعار كه هدف در اقتصاد اسلامي چيز متفاوتي است نمي توان از موجوديتي به كلي متفاوت از اقتصاد ليبرالي سخن گفت. آيا شما اعتقاد داريد كه اقتصاد اسلامي روش شناسي متفاوتي دارد؟

سبحانی: به نكته مهمي اشاره كرديد. متأسفانه ما به شدت در مظان اين اتهام هستيم. اما در مظان اين اتهام بودن خلطي هست كه در روش بررسي اقتصاد اسلامي به وجود آمده و به نظر من اصالت ندارد و قابل تصحيح است. خلط مفهومي هم آن است كه ما ميان «اقتصاد اسلامي» و «اقتصاد اسلام» تمايز قائل نشده ايم. از آن جايي كه عمدتاً تعداد زيادي از اقتصاددانان علاقه مند به كاربرد مسائل ديني در اقتصاد در اين قضيه قلم زده اند و تحت الشعاع دانش اقتصاد با ريشه هاي ليبراليستي بوده اند، تلاش كرده اند كه تئوري ها و نظريه هاي اقتصاد نئوكلاسيك را با احكام ديني به گونه اي پيوند بزنند كه پايه هاي اقتصاد ليبراليستي حفظ شود و البته عوارض و نشانه هايي از احكام ديني هم در آن ديده شود. اين كار در ساير شاخه ها هم انجام شده است. براي مثال ما اقتصاد آموزش، اقتصاد بهداشت و يا اقتصاد انرژي داريم كه در آن همان اقتصاد متعارف تدريس مي شود اما مثال ها و فضاي مفاهيم درباره بهداشت و يا انرژي است. كساني كه اين گونه با اسلام برخورد كرده اند، نه اقتصاد اسلامي بلكه اقتصاد اسلام را پيگيري كرده اند و بديهي است كه در اين رويكرد، مباني و روش ها همان چيزي مي شود كه در اقتصاد متعارف وجود دارد و چون متأسفانه ادبيات اين شاخه كاري متداول شده است، آن شبهه اي كه حضرتعالي اشاره كرديد به وجود آمده است. 

در حالي كه اقتصاد اسلام به معناي كاربرد تئوري هاي اقتصاد نئوكلاسيك در مفاهيم ديني متفاوت است از اقتصاد اسلامي به معناي يك نظام مستقلي كه در خصوص مولفه هايي مانند انگيزه و مالكيت بر ابزار توليد، نظر دارد. بنابراين ريشه اختلاف در اين جا است در حالي كه بايد اذعان كرد كه اقتصاد اسلامي هم به دنبال يك چشم انداز مطلقاً متفاوت از يك نظام اقتصادي ديگري نيست كه هيچ وجه مشتركي با آن ندارد. بايد به دو وضعيتي فكر كرد كه ضمن اين كه بخش هايي مغاير با هم دارند، فصول مشتركي نيز دارند. نظام هاي اقتصادي متعارف هم محصول عقل بشر هستند و در اسلام هم بر خرد بسيار تأكيد مي شود. نوع رويكردي كه به نحوه تعامل با اقتصاد نئوكلاسيكي وجود داشته و دارد، در كنار ضعف كساني كه به آن پرداخته اند، تفكيك اقتصاد اسلامي را از اقتصاد اسلام سخت كرده و معضلاتي بوجود آورده است.
انتهای پیام/ب

پرسشگری سنجشی و حسابگری مجلسی

از جمله زيبائي‌هاي سنن حاكم بر آفرينش انسان‌ها، وجود قدرت اختيار و آزادي عمل از ناحيه انسان و در كنار آن پذيرفتن مسئوليت اقداماتي است كه به تبع آن اختيار، عملياتي مي‌گردد. تا بدينوسيله از اختيار سوء استفاده نشود و در عين حال مسئوليتي بدون آزادي و قدرت انتخاب، مورد مطالبه قرار نگيرد. بديهي است اديان و قوانين و ساير تمهيداتيكه انسان‌ها براي هرچه بهتر برگزار شدن امورات خودشان، وضع مي‌كنند نيز محدوديت‌هائي براين انتخاب‌ها تحميل مي‌كنند كه چون انتخاب مثلاً دين، اختياري است به طور قهري انتخاب محدوديت‌هاي آن هم، تحميلي جلوه مي‌نمايد. دقت در، هم قوانين بشري و هم اديان الهي، بيانگر اين معني است كه عدول از قاعده‌هاي وضع شده، هر چند ممكن است. ليكن مسئوليت‌هاي ناشي از آن عدول بايد پذيرفته شود. كما اينكه رعايت قواعد موضوعه نيز، پاداش و اجر دنيوي و اخروي دارد. اين از سنن و قوانين حاكم است و انصافاً بر مدار "عدالت" و "ارتقاء" و "تعالي" انسان مي‌چرخد. دامنه نفوذ و قلمرو اجرائي آن نيز، از موارد شخصي زندگي انسان گرفته تا امور حكومتي و ترتيبات مديريتي، گسترده است همانطور كه مواجهه با آن هم، از يادآوري‌هاي ساده - تشويقي يا تنبيهي - گرفته تا بازخواست و مجازات سنگين در نوسان است. سنت الهي، عقل بشري و عرف، آن را تأييد مي‌نمايد و قوام و سازوكار نهادهاي اجتماعي خود را بدان معطوف مي‌دارند.
خوشبختانه در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، تا حدود زيادي اين مهم به رسميت شناخته شده است. هر چند مواردي هم در آن است كه از اين امر غفلت شده و از پي آمدهاي ناشي از اين غفلت رنج مي‌برد. به عنوان مثال درحالي كه به موجب اصل يكصد و بيست و دوم، رئيس‌جمهور را در حدود اختيارات و وظايفي كه به موجب قانون اساسي و يا قوانين عادي برعهده دارد در برابر ملت و رهبر و مجلس شوراي اسلامي مسئول دانسته است براي نمايندگان مجلس، كه آن‌ها هم مستقيماً با رأي مردم برگزيده مي‌شوند مسئوليتي توام با نحوه پاسخگوئي را، تصريحاً بيان ننموده است. در هر حال آنچه مغتنم است آن است كه، اصل مسئوليت و پاسخگوئي در قبال اختيارات را، براي رئيس‌جمهور به رسميت شناخته است همانطور كه وزيران نيز مسئول وظايف خاص خويش در برابر رئيس‌جمهور و مجلس هستند و هر وزيري در اموري كه به تصويب هيأت وزيران برسد مسئول اعمال ديگران نيز مي‌باشد (اصل يكصد و سي و هفتم). اكنون منطقاً اين سئوال مطرح مي‌باشد كه سازوكاري كه بتواند اختيار و قدرتي را، فراهم نمايد كه متناسب با مسئوليت‌هاي ناشي از اختيارات و رسالت‌هاي سنگين رئيس جمهور، مطالبه نحوه انجام مسئوليت را بنمايد كدام است؟ به عبارت ديگر مجلس شوراي اسلامي كه قاعدتاً اختيارات و قدرت آن در نمايندگان آن جستجو مي‌گردد، چه امكانات و سازوكاري براي اطمينان از به سامان بودن ايفاي تعهدات رئيس‌جمهور دارد؟ سئوال و استيضاح دو امكاني است كه در اين رابطه مطرح مي‌باشند بدين معني كه در هر مورد يك چهارم كل نمايندگان مي‌توانند از رئيس‌جمهور سئوال و حداقل يك سوم از آن‌ها مي‌توانند او را در مقام اجراي وظايف مديريت قوه مجريه و اداره امور اجرايي كشور مورد استيضاح قرار دهند (اصول هشتاد و هشتم و هشتاد و نهم قانون اساسي). و رئيس‌جمهور بايد ظرف يك ماه پس از طرح استيضاح در مجلس و يا سئوال در مجلس حاضر شده و پاسخگو باشد. ظاهراً آن سازوكار مقدر براي پرسشگري فراهم است. ليكن آنچه در عمل مي‌گذرد، معمولاً بگونه‌اي رقم مي‌خورد كه نه تنها عملياتي كردن اين وظايف بسيار مهم را، از ناحيه نمايندگان مجلس غيرممكن و يا لااقل سخت مي‌كند بلكه آن را لوث نيز مي‌نمايد و اين تجربه‌اي تلخ است كه پايه‌هاي اعتماد عمومي را نسبت به قابليت‌هاي دموكراسي، و اركان صداقت مورد انتظار در مديريت سياسي را، نسبت به رويكردهاي انتخابي، مضمحل كرده فرو مي‌پاشاند. در توضيح اين بيان، بايد اشاره شود كه مردم، هم از آثار و پي آمدهاي قانونگذاري‌هاي مجلس - مثبت يا منفي - متأثر مي‌شوند و هم از كاركردهاي نمايندگان خويش در چگونگي ايفاي تكاليفشان تحت تأثير قرار مي‌گيرند. و چه بسا در مواردي، پي آمدهاي كاركردها، بسيار فراتر از آثار قوانين باشد. مردم وقتي ملاحظه مي‌كنند كه مجلس در اجراي قوانيني كه، مجري آن‌ها نه قوه مجريه و بلكه خود اوست يعني در اجراي اصول قانون اساسي و همچنين قانون آئين نامه داخلي مجلس از وقت لازم در اجرا برخوردار نيست منطقاً حق دارند اينگونه استنباط كنند كه گويا از منظر نمايندگاني كه چنين مي‌كنند، مي‌توان قوانين را هم، مستمسك اقدام قرار داد و هم آن‌ها را، دور زد و اجرا نكرد و چنين آموزش‌هاي مستنبطي، ريشه‌هاي قانونگرائي و معيار و مستمسك قرار دادن قانون را در ذهنيت‌هاي مشغول به اين تلاطمات مي‌خشكاند و تعميق دموكراسي را تا مدت‌ها به تعويق مي‌اندازد. به راستي در اين باره سئوالاتي جدي مطرح است كه عاملين به اجراي قوانين در مجلس، بايد نسبت به آن‌ها پاسخگوئي كنند به عنوان مثال، در امر پرسشگري مي‌توان مطرح كرد كه آيا طرح سئوال و يا استيضاح از رئيس‌جمهور و يا وزيران كه از حقوق نمايندگان مجلس شمرده شده است معطوف به رويداد موضوعي است كه به طور تناسبي، سئوال كردن و يا استيضاح نمودن را ايجاب كرده است و يا مي‌توان صرفاً با تمسك به ظاهر الفاظ و بدون توجه به پشتوانه‌هاي ضروري طرح سئوال يا استيضاح، چنين اقداماتي را سامان دهي و مطرح نمود؟ آيا چنانچه سؤالي مطرح شد و يا استيضاحي موضوعيت يافت، مي‌توان درصورت باقي ماندن علل موجهه سئوال يا استيضاح، به هر دليلي از اقدام معطوف به سئوال يا استيضاح منصرف شد و موضوع را مسكوت گذاشت؟ به عبارت ديگر آيا قانون اساسي، اعطاي حق پرسشگري را اميتازي براي نماينده مجلس در نظر گرفته است و يا تكليفي كه عدول از آن درصورت موضوعيت داشتن، خود مستلزم پاسخگوئي و عنداللزوم مجازات است حتي اگر اين مجازات به واسطه نقصان قانون، در معرض و دادگاه الهي اتفاق بيفتد؟ آيا چانه زني براي پرسيدن و يا منصرف شدن از پرسشگري، درصورتي كه معطوف به هر امري جز كف حقيقت باشد كاري غيراخلاقي تلقي نمي‌شود؟ بايد پذيرفت كه ممكن است سئوال كننده اي، پس از طرح سئوال و يا استيضاح به حقايقي برسد و مجهولي برايش مكشوف شود و تمكين به حقيقت، عامل انصراف او از پيگيري مسأله‌اي شود كه مطرح كرده است. و اين مقوله‌اي اخلاقي و مستحسن و پسنديده است ليكن در اينگونه موارد هم، بايد به افكار عمومي درخصوص موضوعات اوليه كه موجب سئوال شده و رفع احتمالي آن‌ها كه با توان منطق و استدلال هم پشتيباني مي‌شود، پس از نيل به حقيقت موضوع، توضيح داده شود تا موكلان بدانند كه قانون اساسي و اصول ذيربط آن در اين خصوص، نه مستمسكي براي محاسبات ناآشنا با روح و جوهره وظايف نمايندگي مجلس، كه ابزاري كارآمد براي ايفاي تكاليف نمايندگي مردماني است كه، نظام سياسي خود را با مجاهدت و هزينه و رنج و بخصوص آرمان اجرائي كردن اسلام تأسيس كرده‌اند. اينكه سياستمداران و از جمله نمايندگان مجلس بايد خود را در اتاقي شيشه‌اي بيابند و مسئوليت مستقيم و غيرمستقيم هر آنچه كه انجام مي‌دهند و يا مي‌گويند و هر آنچه را كه انجام نمي‌دهند و نمي‌گويند را در مقياس و دامنه نفوذ حداقل كشور پهناوري همچون ايران، بپذيرند مقوله‌اي صرفاً نظري نيست بلكه واقعيتي است كه از نمايندگاني كه، در بخشي از سوگند خويش مطرح نموده‌اند كه "در گفته‌ها و نوشته‌ها و اظهارنظرها استقلال كشور و آزادي مردم و تأمين مصالح آن‌ها را مدنظر داشته باشند" انتظار مي‌رود. به عبارت ديگر آن‌ها كه پرسشي را، از رئيس‌جمهور و يا از وزراء مطرح مي‌كنند، از شرايطي برخوردار هستند و يا مي‌شوند كه از يكي از سه حالت ذيل خارج نيست. 1) يا آن پرسش درست است كه بايد دنبال شود و يا غلط است كه بايد در قبال نادرست بودن آن پاسخگو باشند 2) ممكن است در فاصله مثلاً يك ماهه طرح سئوال تا زمان پاسخگوئي، با بدست آوردن اطلاعات درست قانع شوند كه از سئوال كردن منصرف گردند. در آن صورت اخلاق و سياست حكم مي‌كند كه، به افكار عمومي توضيح دهند كه بر آنان چه گذشته است و3) ممكن است هم سئوال درست باشد و هم به حقيقتي ديگر نرسيده باشند ولي به هر دليلي از پيگيري آن منصرف بشوند در چنين شرايطي به راستي چه توجيهي براي عدم پرسشگري وجود دارد؟ سكوت در قبال سئوال و يا پس گرفتن خواسته، هم به معناي عدم ايفاي وظايف نمايندگي، و هم به معناي تخريب ذهنيت ميليون‌ها انساني است كه قدرت و توان خود را براي پرسشگري در قالب برگ راي زمان انتخابات، به كساني سپرده‌اند تا به هنگام لزوم از آن بهره بگيرند و آنان اينك بدون اعتنا به آن پشتوانه عظيمي كه قدرت تمسك به اصول هشتاد و هشتاد و نهم را به آنان داده است، مقوله‌اي ملي را در بيغوله‌هاي عدم شفافيت معطوف به تمايلات شخصي به مسلخ كشانده‌اند و عجب خسراني! هم براي ملت و هم براي سنت.
نكته مهمي كه در جريان اين سازوكار رخ مي‌نمايد حضور مصلحت سنجي‌ها و اعمال سلايق و در مواردي مسكوت گزاردن و به عهده زمان واگذار كردن موضوعات مطروحه از ناحيه كساني است كه، ظاهراً سئوالي را مطرح و يا استيضاحي را امضاء نكرده‌اند. ليكن به دلايل قانوني و به واقعيت‌هاي عرفي، گذار سئوال يا استيضاح از مجاري آنان هم مي‌گذرد. بدون شك هر آنچه از تخريب ذهني و بي‌اعتمادي عمومي و قضاوت‌هاي ناصحيح نسبت به جمهوري اسلامي و تبعات حاصله از اين اقدامات به اسلام عزيز و در عين حال غريب برود، مسئوليت آن برعهده كساني است كه اختياراتي در مسير به جريان افتادن سنت‌هاي راستين پرسشگري و ايفاي وظايف دارند ليكن در مقام مجري، به هر دليلي، امور به گونه‌اي به پيش مي‌برند كه سرانجام آن، در غياب پرسشگري از خود پرسشگران، و نحوه كنش آنان، از وادي ذهنيت‌هاي ساخته شده آنان، بر مي‌آورد. اين كنش‌ها، واكنش‌هائي را در ملت بر مي‌انگيزد كه حاصل آن جز يأس، قانونگريزي و افت سرمايه اجتماعي نيست. اين موضوع را ساده نگيريم.

دکتر حسن سبحانی در گفتگو با جهان مطرح کرد: روح سرمایه داری در بانکداری و اقتصاد کشور ریشه دوانده است

سرویس اقتصادی جهان- علی رضایی: برای روشن شدن علل ایجاد فساد در سیستم بانکی به سراغ دکتر حسن سبحانی کارشناس اقتصاد اسلامی و بانکداری رفتیم تا نظرات وی دراین باره جویا شویم. وی معتقد است اگر در سیستم فعلی بانکداری فعلی در ایران فساد رخ ندهد جای تعجب دارد و چیزی که به عنوان بانکداری بدون ربا در کشور در حال اجراست فقط پوسته ای از قوانین اسلامی را دارا یوده در محتوا به هیچ از مفاهیم اسلامی عمل نمی شود.

در زیر مشروح مصاحبه با دکتر سبحانی را خواهید خواند:

جهان: وضعیت بانکداری ایران را در حال حاضر چگونه ارزیابی می‌کنید؟
- بانکداری در ایران از نظر تئوری با قانون بانکداری اسلامی و بانکداری بدون ربا اداره می شود. این ادعا وجود دارد که تا حدودی از نظر تئوری این قانون پشتیبانی کننده بانکدای در ایران است. ارزیابی از عملکرد بانک ها نشان می دهد نباید تا حدود بسیار زیادی این ادعا که بانکداری ایران مبتنی بر عملیات بانکدای بذدون ربا صحت داشته باشد. قاعدتا در همین زمینه باید گفت در بعضی بخش ها پیشروی های خوبی صورت گرفته و در بعضی بخش ها کمتر از قانون موجود پیش رفته ایم.

به طور کلان هم که نگاه کنیم از روند بانکداری و اقتصادی و مشاهد پیامدها تا حد زیادی امثال بنده به این مسئله می‌رسیم که نباید بانکداری ایران را یک نظام بانکی با عملیات بدون ربا دانست. شاید در عنوان غیر ربوی وجود داشته باشد ولی در عمل شبهه غیر ربوی (تا چند درصد)وجود دارد. در همین زمینه باید گفت تا اندازه خیلی زیادی عملیات انجام شده با متن قانون همخوانی ندارد. در قانون اراده هایی وجود دارد که در عمل شاهد آن نمی باشیم. در برخی موارد هم که قانون در حال اجرا شدن می باشد، بیشتر جنبه‌ صوری داشته تا جنبه‌های محتوایی؛ به عنوان مثال عناوین عقودی که بکار گرفته می‌شود به لحاظ عنوان مشابه با متن قانون بوده و لذا از لحاظ کارکرد که باید در غالب عقود مشارکتی و مبادله ای باشند یا سپرده‌های قرض‌الحسنه در سیستم بانکداری فعلی رعایت نشده و اجرا نمی شوند.


جهان: سیستم فعلی بانکداری در ایران به چه مزان با بانکداری اسلامی شباهت دارد؟
- همانطور که گفته شد شباعت زیادی ندارد. دلیل عمده‌ای که برای این موضوع اقامه می‌شود را می توان در جای خود اثبات کرد. در بانکداری مبتنی بر عقود مشارکتی و مبادله‌ای امکان به وجود آمدن یک مفهومی به عنوان بدهی اصولاً وجود نداشته و اصولاً در بانکداری بدون ربا، سیستم بانکی قصد ندارد وام دهد تا فرد بدهکار شده و یا برخی بدهی خود به بانک را برنگردانند و برخی پول را در جای دیگری بر خلاف ان چه در قرارداد و متن عقد آمده است خرج کنند.

این گونه استدلال‌ها برای مشخص کردن عدم کارکرد قانون فعلی در عمل زیاد بوده و نتیجتاً بدهی و مطالبات پرداخت نشده ناشی از این نوع سیستم بانکی می باشد. مثلا در بانکداری اسلامی مفهومی به نا وام وجود نداشته و این در حالی است که بانک با مشتری عقد مشارکت بسته و در این سیتم با مشتری در سود و زیان شریک می شود و در این کار دیگر بدهی وجود نخواهد داشت. اما مشاهده می شود که در عین عقود مشارکتی بدهی وجود دارد.

جهان: علل ایجاد و شکل گیری فساد در سیستم بانکداری ایران چیست؟
بسته به اینکه فساد چگونه تعریف شود به این موضوع می توان پاسخ های گوناگون داد. اگر کسانی از موقعیتی که در اختیار دارند در عدم اجرا و یا نازل اجرا کردن قوانین به منفعت خود و دیگران در آن سیستم نگاه کنند می توان گفت به وسیله آن فرد فساد ایجاد شده است.

در مورد کشور ما می‌توان ادله‌ای را نام برد که چرا سیستم قانون در ایران دور زده می شود و یا سواستفاده در آن اتفاق می‌افتد. یکی از عمده‌ترین دلایل فساد سراسری در بانکداری ایران را می‌توان این موضوع نام برد که به رغم آن که مسئولین ارشد بانکی درصدد هستند قانون بانکداری بدون ربا را خوب اجرا کنند، اما به دلایل فراوانی این موضوع محقق نمی شود.

جهان: مشکل اصلی بانکداری کشور در قوانین خلاصه می‌شود یا در اجرای قوانین بانکداری؟
- در عمل قانون دچار اشکال بوده ولی فساد موجود در بانکداری ایران از انحراف سراسری موجود نشات می گیرد. عدم نظارت دستگاه‌های ذی‌ربط در حُسن اجرای قانون در سیستم بانکی یکی از این دلایل فساد در سیستم بانکی می‌باشد.

تنقیح نشدن قوانین پولی و بانکی مورد نیاز یکی دیگر از این دلایل است. در حالی که قانون بانکداری بدون ربا در بعد از انقلاب طراحی شده اما باید گفت قانون پولی و بانکی کشور برای سال ۱۳۵۱ است. این عدم هماهنگی بین قانون بانکداری بدون ربا و قوانین پولی و بانکی می تواند از دلایل اصلی فساد در سیستم بانکی کشور باشد. یکی از مواردی که انحراف به وجود می‌آید زاویه گرفتن جهت گیری های این دو قاون با یکدیگر است.

عدم باور جدی مسئولین سیستم بانکی از سال ۶۲ به بعد و منفعل بودن در قبال بانکداری ربوی و مفتخر نبودن به اجرای بانکداری بدون ربا و البته و احتمالاً معتقد نبودن به کارآیی آموزه‌های دینی در فعالیت‌های اقتصادی هم می‌تواند از نشانه‌های بی مهری و حتی منزوی شدن قانون بدون ربا باشد و بدیهی است وقتی یک قانون منزوی می‌شود فعالیت بانکی تعطیل نشده ولی بر شیوه‌های غیر مبتنی بر آن قانون اجرا می شود. در یک جمله می توان گفت در حال حاضر عملیات بانکی در ایران پوسته اسلامی داشته و در محتوا تهی از آموزه های اسلامی است.

جهان: اگر محتوای بانکداری کشور خالی از آموزه های دینی است چه چیزی جای آن را پر کرده است؟
- در حال حاضر محتوای تهی شده را بانکداری ربوی پر کرده حتی اگر پوسته غیر ربوی باشد. برای مثال می توان گفت پرداختی‌های مطمئن به سپرده گذاردن حتی اگر دو روز سپرده آنان در سیستم بانکی باشد به آن سود پرداخت می شود. باید پرسید در این دو روز چه کار اقتصادی صورت می گیرد که به آن سود پرداخت می شود. این موضوع یکی از این مواردی است که نشان می دهد ما در عمل در حال اجرای بانکداری ربوی هستیم و بانک ها بر اساس بهره فعالیت می کنند.

نمی توان نظام بانکی را مستقل از جریانات و روندهای کلان اقصادی بررسی کرد. اقتصاد ما با دور شدن از آموزه‌های دینی به سمت سرمایه‌داری رفته و ذهنیت سرمایه‌داری در آن جا خوش کرده است. توجه بیش از اندازه به بخش خصوصی و فراموش کردن این واقعیت که بخش خصوصی در سیستم اقتصادی خود، پرورش دهنده روحیه بدست آوردن سود از هر راه است و این موضوع بدون زحمت در بانکداری ایران اتفاق می افتد. اگر سیستم فعلی بانکداری در ایران فسادی اتفاق نیفتد و چنین اخباری بیرون نیاید تعجب کرد.

جهان: به نظر شما راهکارهای خروج از وضعیت فعلی چیست؟
در جمهوری اسلامی شاید یک پدیده منحصر به فرد در اقتصاد به نام دین یک رسالتی را به عهده گرفت تا از دل آن بانکداری بدون ربا درآمد. موضوع دیگری که به آموزه‌های دین نزدیک باشد در اقتصاد نداریم. کسانی که دغدغه این موضوع را دارند از همان ابتدا اعلام کردند نکند قانون بانکداری بدون ربا درست اجرا نشود و یا قانون ناقص باشد. در عمل آن چه اتفاق افتاده است نه از زبان متخصصین بلکه از زبان توده‌های مردم می توان گفت مازاد دریافت شده همان ربا است. راهکارهای موجود را می توان به دو بخش تقسیم کرد. اول دغدغه قانون از اول به دنبال وضع قوانین واقع بینانه برای این موضوع بوده است، یعنی تغییر قانون بر اساس شرایط موجود. دوم، مسئولین بانکی افرادی باشند که وقتی مسئولیت می‌گیرند به دنبال اجرای قانون باشند و نه این که به ان اعتقادی نداشته باشند.

به نظر شما در اختلاس اخیر مقصران اصلی چه کسانی هستند؟
- همانطور که گفته شد هم سیستم بانکداری و هم قوانین می تواند عامل بروز این نوع فساد ها باشد. اما نکته ای که علت این موضوع است را باید در مجریان و نظارت بر سیستم کاری این مجریان دانست. علت العلل تولید کننده این نوع فسادها عدم استفاده از دین در بانکداری ایران است. سیستم بانکداری ایران که در حال حاضر وجود دارد ربوی بوده و اگر چنین فسادهایی در آن اتفاق نیفتد باید تعجب کرد. این نوع سیستمی که در حال حاضر در بانکداری ایران در حال اجراست تولید کننده این نوع فسادهایی خواهد بود و در صورت عدم تغییر قانون و عدم نظارت می توان گفت در آینده شاهد فسادهای بزرگتر باید باشیم.

بیمه، دیه و قانونگذار

لازمه اجرای درست قوانین، آن است که واقع‌بینی در موضوعاتی که درخصوص آنها قانونگذاری صورت گرفته است تا حدود بسیار زیادی رعایت شده باشد در غیر این‌صورت در عمل مشاهده می‌شود که تصمیم قانونگذار، متجلی نشده است.

در اینگونه موارد، صحیح آن است که به‌جای جست‌وجوی علل عدم اجرای قانون، به سراغ جست‌وجوی چگونگی‌ها و منطبق بر قوانین اجتماعی بودن یا نبودن قوانین هم رفت و از این زاویه دید، آنها را آسیب‌شناسی کرد. مقوله‌ای که می‌تواند از مصادیق بارز قانونگذاری‌های اینچنینی باشد قانون بیمه اجباری مسئولیت مدنی دارندگان وسایل نقلیه موتوری زمینی در مقابل شخص ثالث و اصلاحات و الحاقات به آن است که با وجود برخورداری از مضامین مناسب و قابل دفاع، به لحاظ عدم رعایت واقع‌بینی در ظرفیت‌های پرداخت جامعه یا به‌دلیل اقدام به تأمین اعتبار برای دستگاه‌های اجرایی غیرمرتبط با مقوله بیمه شخص ثالث مشکلات و مضایقی را برای مردم فراهم آورده و می‌آورد. مضایقی که برخی از آنها از جنس سالیان سال تحمل زندان و احتمالا فروپاشی خانواده‌هایی هم است. در این ارتباط نکات ذیل قابل تأمل است.

1-ماده 297 قانون مجازات اسلامی مقرر می‌دارد که دیه شخص مسلمان - که اکنون تسری به غیر مسلمان هم دارد - از یکی از 6 طریق مطرح در قانون تعیین می‌شود که ازجمله آنها یا یکصد شتر سالم - 5 سال به بالا که داخل سال ششم شده - یا دویست گاو یا هزار گوسفند که در هر مورد باید سالم و بدون عیب بوده و خیلی لاغر نباشند، است. قوه قضائیه ارزش معادل این موارد را برای سال‌جاری در ماه‌های حرام (رجب، شوال، ذیقعده و ذیحجه) 90 میلیون تومان و برای ماه‌های غیرحرام67.5  میلیون تومان تعیین کرده است. واضح است که این رقم در هر سال متناسب با شرایط اقتصادی مؤثر در قیمت شتر یا گاو یا گوسفند تغییر می‌کند که درخصوص کشور ما، عمدتا این تغییر متأثر از شرایط تورمی رو به افزایش است.

2-دارندگان وسایل نقلیه موتوری زمینی هم طبق قانون موظف هستند تا خودروی خود را در قبال شخص ثالث بیمه کنند تا امکان پرداخت هزینه‌های ناشی از تصادفات و ازجمله پرداخت دیه نقص عضو یا فوت افراد از سوی شرکت‌های بیمه فراهم شود. پرداخت حق بیمه براساس حساب احتمالات تعیین و عملیاتی می‌شود به‌گونه‌ای که قاعدتا امکان پرداخت هزینه‌ها برای شرکت‌های بیمه میسور و در عین حال سود آنها هم تأمین شود. بدیهی است تناسب بین نرخ بیمه و میزان دیه، مقوله‌ای منعطف است و تعیین آن به سایر تکالیف قانونی و غیرقانونی دخیل شده در این ارتباط برمی‌گردد.

3-قانونگذار از طریق وضع قوانین متعدد، رابطه طبیعی بین شرکت‌های بیمه و بیمه‌گذاران را به شرایطی غیرطبیعی تغییر داده است به‌گونه‌ای که هزینه‌هایی غیر از پرداخت خسارت را از محل دریافت حق بیمه از مردم، از شرکت‌های بیمه مطالبه می‌کند تا در مواردی خرج شود که منطقا باید از محل مالیات و درآمدهای عمومی پرداخت شود و این خود در تعیین نرخ بیمه خودروی مردمی که مجبورند خودروی خود را بیمه کنند تأثیر گذاشته است. یعنی چون حداقل 35 درصد از مبالغ و وجوه دریافتی از مردم، باید مصروف پرداخت به وزارت بهداشت و درمان (10درصد) و وزارت راه‌وترابری و راهنمایی و رانندگی (20درصد) و صندوق تأمین خسارت‌های بدنی (5درصد) شود منطقا شرکت‌های بیمه نرخی را در ارتباط با مشتریان لازم‌الرجوع خود برمی‌گزینند که امکان پرداخت خسارت‌های محتمل را، همراه با 35درصد تحمیلی قانونگذار داشته باشند و بدیهی است که این تصمیم فقط بر شانه‌های ناتوان مردمی سنگینی می‌کند که علاوه بر مالیات، باید جداگانه از طریق بیمه خودرو نیز، مبالغی را جهت راهسازی و پیشگیری و درمان بپردازند

سمنان مأمن سرمايه‌گذاران پايتخت

اشاره: در ادامه سلسله گزارش‌هاي بررسي فرصت‌ها و چالش‌هاي استان‌هاي كشور، در اين شماره، وضعيت استان سمنان در گفت‌وگو با دكتر حسن سبحاني نماينده اين استان در مجلس شوراي اسلا‌مي‌و با استناد به سند ملي توسعه استان، گزارش رتبه‌بندي توسعه استان‌ها و گزارش سفر مقام معظم رهبري به سمنان، بررسي خواهد شد.* اين گزارش را در زير مي‌خوانيد. این مصاحبه در سال ۱۳۸۶ در مجله برنامه و بودجه منتشر شده است.


استان سمنان 4 شهرستان دامغان، سمنان، شاهرود و گرمسار را در برگرفته و از 12 بخش، 28 دهستان و 16 شهر تشكيل شده است. اين استان به مركزيت شهر سمنان از شمال به خراسان شمالي، گلستان و مازندران، از جنوب به يزد و اصفهان، از مشرق به خراسان رضوي و از مغرب به تهران و قم محدود شده است. براساس برآورد‌ها، جمعيت استان در سال 1384 برابر با 589512 نفر بوده كه از اين تعداد، 444749 نفر در مناطق شهري و 146763 نفر در مناطق روستايي ساكن بوده‌اند. تراكم نسبي جمعيت در همين سال 05/6 نفر در هر كيلومتر مربع بوده است.
در همين سال، شهرستان دامغان داراي 88319 نفر جمعيت بوده كه 71200 نفر آن در نقاط شهري و 17119 نفر در نقاط روستايي ساكن بوده‌اند. همچنين از مجموع 183448 نفر جمعيت شهرستان سمنان، تعداد 158006 نفر در نقاط شهري و 25442 نفر در نقاط روستايي زندگي مي‌كرده‌اند. از سه شهر اميريه، ديباج و دامغان كه نقاط شهري شهرستان دامغان هستند، شهر دامغان با داشتن 66803 نفر بيشترين تعداد جمعيت شهري را در خود جاي داده است.
ميان شهرهاي سرخه، سمنان، شهميرزاد و مهدي‌شهر نيز كه نقاط شهري شهرستان سمنان هستند، شهرستان سمنان با 125536 نفر بيشترين و سرخه با 8492 نفر كمترين ميزان جمعيت شهري را به خود اختصاص داده‌اند. در شهرستان شاهرود نيز شهر شاهرود با داشتن 1286420 نفر جمعيت در صدر قرار گرفته و در سال مورد بررسي شهر گرمسار نيز 45539 نفر جمعيت شهري داشته است.
براساس گزارش مركز آمار ايران، در سال 1384، تعداد 8674 نفر در استان سمنان متولد شده‌اند كه 4373 نفر پسر و 4301 نفر دختر بوده‌اند. بررسي تعداد متولدان ثبت شده سمنان برحسب نقاط شهري و روستايي نيز حاكي از آن است كه در سال مورد بررسي، مجموع 6857 نوزاد (3483 پسر و 3374 دختر) در نقاط شهري استان متولد شده‌اند. اين رقم در نقاط روستايي معادل 1817 نفر بوده كه از اين تعداد نوزاد متولد شده، 890 نوزاد پسر و 927 نوزاد دختر بوده است.
از كل جمعيت شاغل سمنان، 1/56 درصد از شاغلا‌ن مرد بوده و سهم زنان شاغل از كل جمعيت زنان فعال از نظر اقتصادي، 6/8 درصد بوده است. در نقاط شهري، 55 درصد جمعيت مردان فعال از نظر اقتصادي، شاغل بوده‌اند، اين رقم در گروه زنان 3/8 درصد بوده است.
در سال 1385، نرخ مشاركت اقتصادي نيروي كار استان سمنان در جمعيت 10 ساله و بيشتر 1/37 درصد و نرخ بيكاري 6/10 درصد بوده است. همچنين نرخ بيكاري جوانان 15 تا 24 ساله، 7/22 درصد بوده است. بررسي سهم اشتغال در بخش‌هاي عمده فعاليت اقتصادي نشان مي‌دهد، سهم كشاورزي، صنعت و خدمات به ترتيب 9/21، 6/31 و 5/46 درصد بوده است.
بررسي شاخص‌هاي عمده نيروي كار مردان نشان مي‌دهد كه در سال 1384، نرخ مشاركت اقتصادي مردان، 6/61 درصد و نرخ بيكاري زنان 9/8 درصد بوده است.
همچنين بررسي توزيع نسبي جمعيت شاغل و بيكار برحسب وضع سواد و سطح تحصيلا‌ت نيز نشان مي‌دهد 5/91 درصد جمعيت شاغل باسواد بوده‌اند، در حالي كه اين رقم براي بيكاران 98 درصد بوده است.
4/16 درصد از شاغلا‌ن استان سمنان، داراي تحصيلا‌ت دانشگاهي بوده‌اند و همچنين 6/25 درصد از بيكاران نيز داراي تحصيلا‌ت دانشگاهي بوده‌اند.
بررسي تعداد كاركنان رسمي و پيماني در استان سمنان برحسب مدرك تحصيلي نيز نشان مي‌دهد كه در سال 1384، در مجموع 637 نفر داراي مدرك فوق ليسانس و دكترا و 5902 نفر داراي مدرك كارشناسي بوده‌اند.
كشاورزي
بررسي وضعيت كشاورزي و مرتعداري استان سمنان حاكي از آن است كه در كل استان 262 شركت تعاوني كشاورزي در سال 1384 فعال بوده و 4472 نفر عضو داشته است.
در سال 1384، مساحت جنگل‌هاي استان سمنان، 352245 هكتار بوده است. مساحت بيابان‌هاي استان نيز 5274364 هكتار بوده است. مساحت جنگل‌كاري تحت پوشش اداره كل منابع طبيعي استان 1440 هكتار بوده كه 440 هكتار آن متعلق به بخش دولتي بوده وبقيه به طرح ملي نهضت سبز با مشاركت مردم اختصاص داشته است.
همچنين در سال مورد بررسي، به منظور تثبيت شن‌هاي روان و بيابان‌زدايي در استان، 1680 هكتار از اين اراضي نهال‌كاري شده است.
بررسي ميزان توليد انواع گونه‌هاي بچه‌ماهيان حاكي از آن است كه در سال 1384، در شهرهاي استان 800 هزار قطعه ماهي قزل‌آلا‌ توليد شده است.
نفت و گاز
در سال 1384، ميزان 16565 تن گاز مايع در استان سمنان مصرف شده است. مقدار مصرف بنزين نيز 287464 متر مكعب بوده است.
در مجموع 114781 اشتراك گاز در استان سمنان وجود داشته است كه 114572 اشتراك از نوع خانگي - تجاري و 209 اشتراك نيز صنعتي بوده است.
صنعت
در بخش صنعت، در سال 1384، مجموع 1305 فقره جواز ايجاد كارگاه‌هاي صنعتي از سوي سازمان صنايع و معادن استان صادر شده است كه بيشترين آن با 215 فقره به توليد محصولا‌ت لا‌ستيكي و پلا‌ستيكي مربوط مي‌شود. سهم صنايع مواد غذايي و آشاميدني نيز 149 فقره بوده است. در همين سال مجموع 197 فقره پروانه بهره‌برداري توسط سازمان صنايع و معادن استان صادر شده است. همچنين بررسي ميزان اشتغال ايجاد شده توسط كارگاه‌هاي صنعتي براساس پروانه‌هاي بهره‌برداري صادر شده نشان مي‌دهد كه در مجموع در سال 1384، تعداد 2991 نفر در اين كارگاه‌ها مشغول به كار بوده‌اند و بيشترين تعداد شاغلا‌ن با 452 نفر به كارگاه‌هاي توليد محصولا‌ت كاني غيرفلزي مربوط مي‌شود. سهم صنايع توليد زغال كك، پالا‌يشگاه‌هاي نفت و سوخت‌هاي هسته‌اي نيز يك نفر بوده است.
به گواهي گزارش رتبه‌بندي استان‌هاي كشور براساس شاخص هدف‌هاي كلي برنامه چهارم توسعه، نرخ رشد جمعيت استان سمنان در سال 1383، معادل 48/1 درصد و رتبه آن 12 بوده است. نسبت شهرنشيني نيز 8/73 درصد بوده و از اين لحاظ رتبه سمنان پنجم بوده است.
نرخ بيكاري استان سمنان در سال آغاز برنامه چهارم توسعه، 6/9 درصد بوده و رتبه ششم كشور را داشته است. اين استان از نظر نسبت برداشت از منابع آب سطحي به كل حجم آب‌هاي قابل تجديد شونده، با 86 درصد رتبه نخست را در كنار خراسان شمالي داشته است. سهم بخش كشاورزي در توليد ناخالص داخلي استان نيز 5/23 درصد و رتبه آن 8 بوده است. كشاورزي سهمي معادل 26/11 درصد در ايجاد اشتغال در سمنان داشته و از اين بابت استان سمنان رتبه 24 از 26 را كسب كرده است. بخش صنعت و معدن در توليد ناخالص داخلي استان نيز معادل 91/18 درصد و رتبه استان 11 بوده است. اين بخش سهمي معادل 97/18 درصد در اشتغال استان داشته است. يكي ديگر از شاخص‌هاي معين شده در گزارش رتبه‌بندي استان‌ها از نظر شاخص‌هاي كمي در برنامه چهارم، نسبت مساحت تحت كنترل زيست محيطي به كل مساحت استان است كه استان سمنان از اين بابت، با 25 درصد، رتبه دوم كشور را دارد. ارزش سالا‌نه صادرات غيرنفتي سمنان 9/389 ميليارد ريال و رتبه آن 22 بوده است.
نسبت جمعيت باسواد 6 ساله و بالا‌تر به كل جمعيت 6 ساله و بالا‌تر استان سمنان، 27/90 بوده و از اين لحاظ رتبه 4 از 25 را داشته است. بررسي شاخص پوشش تحصيلي جمعيت 6 تا 18 ساله نيز حاكي از آن است كه اين شاخص در سمنان 91 درصد و رتبه استان 5 از 27 است. نسبت دانشجو به يكصد هزار نفر جمعيت نيز در اين استان 733 بوده است. در سال 1383، 23 مركز، كانون و قطب جهانگردي تجهيز شده يا بناي مهم تاريخي و فرهنگي در سمنان وجود داشته است.
همچنين سرانه فضاهاي ورزشي در كل جمعيت استان نيز 27/0 متر مربع بوده و بدين ترتيب استان سمنان رتبه سيزدهم را كسب كرده است. در همان سال سمنان با داشتن 2 قطب پژوهشي، رتبه هفتم كشور را دارا بوده است.
شاخص نسبت ساختمان‌هاي با مصالح بادوام به كل ساختمان‌ها 92 درصد بوده و بدين ترتيب سمنان در جايگاه نخست قرار گرفته است.
در سال 1383، به ازاي هر هزار نفر جمعيت، 8/10 واحد مسكوني در سمنان توليد شده و استان رتبه 7 از 23 را داشته است.
همچنين سمنان با 3/7 درصد ضريب نفوذ تلفن همراه در جايگاه پنجم كشور بوده است. ضريب نفوذ اينترنت هم در استان 36/12 درصد و رتبه 3 بوده است. در سال مورد بررسي، ظرفيت عملي نيروگاه‌هاي توليد برق سمنان 31 مگاوات و رتبه آن 26 از 30 بوده است. در سمنان، به ازاي هر يكصد هزار نفر جمعيت، 27 نهاد مدني و تشكل وجود داشته و رتبه آن 3 بوده است.
وضعيت اعتباري استان سمنان
بررسي عملكرد استان سمنان حاكي از آن است كه در سال 1385، اعتبارات تملك دارايي‌هاي سرمايه‌اي (مصوب) سمنان، معادل 492406 ميليون ريال بوده كه در مقايسه با سال قبل از آن 3/57 درصد رشد داشته است. اعتبارات هزينه‌اي سمنان نيز در سال يادشده برابر با 1030860 ميليون ريال بوده است.
براساس آمار، درآمدهاي استان سمنان در سال 1385، برابر با 476853 ميليون ريال بوده است.
در سال 1386 جمع درآمدهاي استاني سمنان 629705 ميليون ريال و جمع درآمدهاي عمومي‌استان از درآمدهاي ملي 915647 ميليون ريال بوده است. در سال 1386، براي اين استان در قانون بودجه، 14365 ميليون ريال درآمد اختصاصي مصوب شده است.
علا‌وه بر اين، در پي سفر مقام معظم رهبري به استان سمنان، اعتباراتي براي شتاب بخشيدن به توسعه و تحرك بخشيدن به اقتصاد اين استان تعيين شد.
مجموع اعتبارات و تسهيلا‌ت اختصاص‌يافته به استان سمنان به مناسبت سفر مقام معظم رهبري، 1122 ميليارد ريال بوده است. از اين مبلغ 100 ميليارد ريال تسهيلا‌ت قرض‌الحسنه و مبلغ 1022 ميليارد ريال اعتبار عمراني بوده است كه براي اجراي 235 پروژه ظرف مدت 5/2 سال تخصيص داده شد.
جهت‌گيري‌اصلي پروژه‌ها و اعتبارات سفر ايشان، ‌محروميت‌زدايي، عمران و آبادي روستاها و نقاط محروم و دور افتاده و ايجاد اشتغال بوده است.
گازرساني به 18 روستا با اعتبار 30 ميليارد ريال، تأمين آب شرب و اصلا‌ح شبكه آب‌آشاميدني 45 روستا با اعتبار 20 ميليارد ريال، طرح هادي و بهسازي محيط 25 روستا با اعتباري معادل 32 ميليارد ريال، احداث 16 كيلومتر راه روستايي با اعتبار 7/6 ميليارد ريال، احداث 5 مجتمع گلخانه‌اي، 2 مجتمع دامپروري و يك مجتمع پرورش ماهيان سردآبي با اعتبار 37 ميليارد ريال از پروژه‌هايي هستند كه به منظور تأمين امكانات زيربنايي مناطق روستايي و ايجاد اشتغال به اجرا در مي‌آيند.
گازرساني به 18 روستا با اعتبار 30 ميليارد ريال، تأمين آب شرب و اصلا‌ح شبكه آب‌آشاميدني 45 روستا با اعتبار 20 ميليارد ريال، طرح هادي و بهسازي محيط 25 روستا با اعتباري معادل 32 ميليارد ريال، احداث 16 كيلومتر راه روستايي با اعتبار 7/6 ميليارد ريال، احداث 5 مجتمع گلخانه‌اي، 2 مجتمع دامپروري و يك مجتمع پرورش ماهيان سردآبي با اعتبار 37 ميليارد ريال از پروژه‌هايي هستند كه به منظور تأمين امكانات زيربنايي مناطق روستايي و ايجاد اشتغال به اجرا در مي‌آيند.
علا‌وه بر اين با توجه به نيازهاي استان، به وزارت نيرو توصيه شده است‌، مطالعات طرح انتقال آب از حوضه‌هاي آبريز مجاور به شاهرود را تكميل كند و اعتبار آن به گونه‌اي تأمين شود كه تا پايان سال 1386 مطالعات يادشده به اتمام برسد.
همچنين وزارت نيرو مكلف شده است، امكان‌سنجي ‌انتقال آب از سرشاخه‌هاي نكارود به سد مخزني دامغان براي تأمين آب مورد نياز شرب و صنعت را تا پايان شهريور سال 1387، مطالعه كند. در راستاي تأمين آب شرب استان، قرار است، مطالعات افزايش ظرفيت تصفيه‌خانه آب شرب شهرستان گرمسار تا پايان شهريور سال جاري تكميل شود.
دكتر حسن سبحاني نماينده مردم استان سمنان در مجلس شوراي اسلا‌مي‌مهم‌ترين مزيت استان سمنان را ناشي از وضعيت جغرافيايي آن مي‌داند و مي‌گويد: نزديكي به پايتخت، هم‌جواري با چندين استان مهم سياسي، سياحتي و اقتصادي كشور (اصفهان، قم، يزد، خراسان رضوي و مازندران) و قرارگيري در مسير كريدور غربي به شرقي موقعيت خاصي براي استان سمنان فراهم آورده است. بندرعباس در جنوب از طريق اين استان به بندر اميرآباد مازندران در شمال كشور متصل و همين امر موجب اهميت استان از نظر ترانزيتي مي‌شود.
اين نماينده مجلس، استان سمنان را محلي مناسب براي جذب جمعيت سرريز تهران و حتي جذب نيروي بيكار استان‌هاي هم‌جوار معرفي مي‌كند و مي‌گويد: ممكن است خود استان مزيت چندان ويژه‌اي نداشته باشد اما اگر به ضرورت كم شدن فشار زيربناهاي تهران فكر كنيم، سمنان به عنوان يك مزيت محسوب مي‌شود. به عنوان نمونه استان از جاده، خطوط انتقال برق، خطوط انتقال گاز، دانشگاه‌هاي دولتي، غيردولتي و پوشش مناسب مخابراتي برخوردار است اما به دليل كافي نبودن سرمايه‌گذاري و جمعيت اندك، از اين زيربناها استفاده بهينه نشده است.
وي از اين نظر سمنان را با تهران مقايسه مي‌كند و مي‌گويد: در مقابل در تهران، زيربناها كشش سرمايه‌گذاري‌هاي موجود را ندارد و براي ايجاد تعادل و توازن بايد اين سرمايه‌گذاري‌ها را به نقاط داراي مزيت منتقل كنيم كه سمنان جزء اين نقاط است.
دكتر سبحاني از سمنان به عنوان نقطه‌اي مناسب براي تسهيل جريان سرمايه‌گذاري ميان نقاط مختلف كشور بدون عبور از تهران ياد مي‌كند و مي‌گويد: در حال حاضر بين قم و گرمسار جاده‌اي در دست احداث است كه بدون اينكه از تهران عبور كند، دسترسي سرمايه‌گذاران و نيز حمل‌ونقل را از غرب و جنوب ايران به شمال شرق و مركز ايران فراهم مي‌كند.
وي وجود معادن و سنگ‌هاي معدني متنوع را از مزاياي استان خود مي داند و مي‌گويد: در شهرهاي استان به خصوص شهر دامغان 44 نوع سنگ معدني شناخته شده از جمله، طلا‌، فيروزه و زغال‌سنگ وجود دارد، اما به استثناي ‌زغال سنگ كه از زمان‌هاي گذشته در اين منطقه استحصال مي‌شد، در مورد ساير معادن كار زيادي نشده است.
دكتر سبحاني به امكان توسعه كشاورزي در مناطق شمالي شهرهاي استان اشاره مي‌كند و اظهار مي‌دارد: با استفاده از آبياري قطره‌اي، امكان توسعه كشاورزي و باغباني در سمنان وجود دارد، به طور مثال در شمال همه شهرهاي استان امكان گردوكاري وجود دارد ضمن آنكه در جنوب دامغان باكيفيت‌ترين پسته ايران كشت مي‌شود.
وي ادامه مي‌دهد: شاهرود شهر كشاورزي استان محسوب مي‌شود و انواع و اقسام محصولا‌ت كشاورزي در آن قابل كشت است و همين امر زمينه سرمايه‌گذاري را در آن فراهم مي‌كند، به تبع آن نيز صنايع وابسته كشاورزي در منطقه مي‌توان ايجاد كرد، چنانكه يك واحد توليد كنستانتره در شاهرود ايجاد شده است.
اين نماينده مجلس همچنين ضمن يادآوري تنگناهاي استان، از كمبود آب به عنوان محوري‌ترين مشكل استان ياد مي‌كند. ميانگين بارندگي سالا‌نه استان سمنان حدود 120 ميليمتر است. ميزان بارندگي در مناطق كويري از اين هم كمتر است و از 60 تا 70 ميليمتر تجاوز نمي‌كند.
دكتر سبحاني مي‌افزايد: كمبود آب در تمام نقاط استان مسأله اصلي محسوب مي‌شود و به دليل بهره‌‌برداري‌هاي به نسبت زيادي كه از منابع زيرزميني شده، عمده مناطق استان از نظر حفر چاه، مناطق ممنوعه محسوب مي‌شود، ضمن آنكه كيفيت آب هم مطلوب نيست. اما هم در گرمسار و هم در شاهرود مطالعات مربوط به انتقال آب از شمال كشور در دست انجام است.
علا‌وه بر اين در سال‌هاي اخير، در دامغان احداث سد مطالعه و اجرا شده و به اتمام رسيده است.
وي درباره اثرهاي محدوديت آب در وضعيت صنعت سمنان اشاره مي‌كند و مي‌گويد: در سال 1385، حق استفاده از چاه‌هاي زيرزميني معادل 5/7 ليتر در ثانيه بود در حالي كه يك كارخانه سيمان براي توليد، در هر ثانيه به 5/12 ليتر آب نياز دارد، بنابراين با اين ميزان حق بهره‌برداري، حتي يك واحد صنعتي قادر به فعاليت نيست.
دكتر سبحاني درباره پيامدهاي كم‌آبي در كشاورزي استان سمنان مي‌گويد: كمبود آب توسعه كشاورزي صنعتي استان را با محدوديت مواجه كرده است. و ي همچنين ادامه مي‌دهد: با وجود غناي استان از لحاظ وجود معادن، از آنجا كه استحصال آن نياز به آب دارد، به دليل كمبود آب مواد معدني موجود در استان بدون انجام فرآوري خاص صادر مي‌شود بنابراين ارزش افزوده‌اي نصيب سمنان نمي‌شود و در حد قابليت‌هاي خود قادر به ايجاد اشتغال نيست.
وي در عين حال مي‌گويد: مشكل كمبود آب در استان به حدي جدي است كه مقام معظم رهبري در سفر خود به سمنان، به مسؤولا‌ن توصيه كردند اقدام‌هاي لا‌زم را براي انتقال آب به استان انجام دهند.
استاد اقتصاد دانشگاه تهران توسعه غيرمتوازن را از ديگر مشكلا‌ت سمنان ذكر مي‌كند: در استان سمنان هر قدر از پايتخت دور مي‌شويم، رشد صنعتي كمتر است به نحوي كه شهرهاي غربي استان كه به تهران نزديك‌تر هستند، توسعه يافته‌ترند، در مقابل شهرهاي شرقي از امكانات صنعتي محدودي برخوردارند.
به اين ترتيب گرمسار و سمنان در مقابل شاهرود و دامغان رونق صنعتي بيشتري دارند، با چنين شرايطي، شاهرود كه نزديك به نيمي از جمعيت و مساحت استان را در بردارد، چندان توان جذب سرمايه‌گذاري بخش خصوصي را ندارد. وضع دامغان كمي بهتر از شاهرود است اما باز هم مشكلا‌ت خاص خود را دارد. دكتر سبحاني مي‌گويد: در شهر سمنان مركز استان، از ديرباز سرمايه‌گذاران بخش خصوصي سرمايه‌گذاري كرده‌اند. لغو قانون محدوديت سرمايه‌گذاري تا شعاع 120 كيلومتري تهران نيز موجب شده كه سمنان و گرمسار كه تا پيش از اين به دليل قرارگيري در محدوده ممنوعه از جذب سرمايه محروم بودند، امكان جذب سرمايه‌گذاران را پيدا كنند. به همين دليل طي چند سال اخير حدود 6 شهرك صنعتي در استان ايجاد شده است.
به اين ترتيب گرمسار و سمنان در مقابل شاهرود و دامغان رونق صنعتي بيشتري دارند، با چنين شرايطي، شاهرود كه نزديك به نيمي از جمعيت و مساحت استان را در بردارد، چندان توان جذب سرمايه‌گذاري بخش خصوصي را ندارد. وضع دامغان كمي بهتر از شاهرود است اما باز هم مشكلا‌ت خاص خود را دارد. دكتر سبحاني مي‌گويد: در شهر سمنان مركز استان، از ديرباز سرمايه‌گذاران بخش خصوصي سرمايه‌گذاري كرده‌اند. لغو قانون محدوديت سرمايه‌گذاري تا شعاع 120 كيلومتري تهران نيز موجب شده كه سمنان و گرمسار كه تا پيش از اين به دليل قرارگيري در محدوده ممنوعه از جذب سرمايه محروم بودند، امكان جذب سرمايه‌گذاران را پيدا كنند. به همين دليل طي چند سال اخير حدود 6 شهرك صنعتي در استان ايجاد شده است.
وي به جذابيت‌هاي گرمسار براي سرمايه‌گذاران و فعالا‌ن صنعتي اشاره مي‌كند و مي‌گويد: به دليل نزديكي استان به تهران، توليدكنندگان به راحتي مي‌توانند محصول توليدي خود را به تهران برسانند. ضمن آنكه به دليل فاصله‌اندك اين شهر با تهران، رفت و آمد براي صاحبان سرمايه و صنعت نيز آسان خواهد بود.
وي به پيشرفت مطلوب صنعتي گرمسار و اثرهاي آن در رونق صنعتي شهر سمنان اشاره مي‌كند و مي‌گويد توان جذب سرمايه‌گذاران و نزديكي به تهران در كنار مركزيت سياسي سمنان موجب شده كه سمنان پيشرفت مطلوبي داشته باشد اما در مقابل دامغان و شاهرود از رشد مطلوب و متوازن با غرب استان برخوردار نبوده‌اند.
وي با يادآوري تبعات رشد نامتوازن استان مي‌گويد: متعادل نبودن توسعه و رشد در استان موجب تفاوت‌هاي قابل ملا‌حظه در ميزان اشتغال و بيكاري شهرهاي سمنان شده است. بدين ترتيب در شهرهايي كه رشد و توسعه صنعتي داشته‌اند، نرخ بيكاري پايين‌تر است، ضمن آنكه مهاجرپذيري نيز بيشتر است. در مقابل شهرهايي كه رشد صنعتي در آنها محقق نشده، رشد منفي جمعيت و بيكاري در آنها بالا‌تر بوده است. بدين ترتيب شرق استان بيشتر از غرب آن با مشكل بيكاري و مهاجرت روبه‌رو است.
دكتر سبحاني همچنين به پيشينه تاريخي استان و قابليت‌هاي گردشگري آن اشاره مي‌كند و مي‌گويد: وجود قديمي‌ترين مسجد ايران (تاريخانه)، عبور بخشي از جاده ابريشم، كوير لوت، آرامگاه بايزيد بسطامي‌و شيخ ابوالحسن خرقاني و قدمت دامغان به عنوان پايتخت اشكانيان از جذابيت‌هاي گردشگري سمنان است اما به دليل محدوديت منابع مالي و تعدد ميراث فرهنگي رسيدگي به تمام آنها براي دولت امكان‌پذير نيست.
اين نماينده مجلس با بيان اينكه سمنان آماده جذب سرمايه‌گذاري است، اظهار مي‌دارد: به دليل سرمايه‌گذاري‌هاي مطلوب از سوي دولت در زيربناهاي استان و سرمايه‌گذاري‌هاي افراد بومي‌در آن، به شرط بهبود وضعيت آب، مي‌توان از سرمايه‌گذاري‌هاي زيربناهاي انجام شده، بهره‌برداري كرد.
وي با اشاره به اثرهاي سفر مقام معظم رهبري به استان سمنان مي‌گويد: در حال حاضر احداث بيمارستان آموزشي سمنان و نيز بيمارستان 160 تختخوابي دامغان آغاز شده است. همچنين آغاز ساخت خانه‌هاي ارزان قيمت مصوب سفر نيز شروع شده و گازرساني به روستاهاي استان هم در مرحله انتخاب پيمانكار است.
وي توسعه متعادل و متوازن كشور و از جمله سمنان را منوط به تغيير نگاه كلا‌ن به مقوله توسعه مي‌داند و مي‌گويد: تلقي مسؤولا‌ن از توسعه بايد يكسان شود زيرا در حال حاضر نداشتن تلقي واحد از توسعه، منشأ اتلا‌ف منابع شده است و اين تغيير نگرش كاري فرهنگي و زمان‌بر است. نماينده مردم سمنان برخورد علمي با پديده‌ها را شرط ديگر توسعه مي‌داند و مي‌گويد: در درجه نخست بايد بپذيريم كه اقتصاد علم كميابي و مديريت منابع است زيرا نمي‌توان هر اقدام خوبي را در همه جاي كشور به طور هم‌زمان انجام داد بنابراين بايد براساس آمايش سرزمين اولويت‌بندي كرد.
دكتر سبحاني ادامه مي‌دهد: براساس اين، اگر استاني مستعد كشاورزي است و ارزش افزوده آن از اين منبع زياد است، دليلي براي سرمايه‌گذاري صنعتي در آن وجود ندارد.
وي همچنين اضافه مي‌كند: توسعه بايد مشاركت ‌برانگيز باشد و مردم احساس كنند كه در فرآيند توسعه مشاركت دارند و هم منافع و هم مضار حاصل از آن به صورت يكسان بين همه مردم جامعه تقسيم مي‌شود.
اين استاد دانشگاه توسعه را يك جريان آرام و كند توصيف مي‌كند و مي‌گويد: با توافق بر سر مفهوم توسعه و تعيين اولويت‌ها، بايد براساس آمايش سرزمين منابع را برحسب نيازها تخصيص داد و با استفاده از تجربه كشورهاي توسعه‌يافته، جريان توسعه را دنبال كرد.
* بخشي از اطلا‌عات آماري اين گزارش توسط خانم مرضيه ميرزاده كارشناس دفتر هماهنگي و توسعه امور استان‌ها تهيه شده است.

الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت - قسمت سی و پنجم

 رويكرد نظام اقتصادي
 
برخورداري از يك نظام اقتصادي مبتني بر الگوي طراحي‌شده در كنار نظام آموزشي و سامانه تهذيب و تزكيه، از جمله اولويت‌هاي سه‌گانه‌اي است كه در آغاز احداث بناي الگو، بايد به آن پرداخته شود. اين نظام اقتصادي بايد منطبق بر آموزه‌هاي ديني و تجربه بشري آنچنان طراحي شده و اجرايي شدن آن جزو اولويت‌هاي جامعه قرار گيرد كه عملا اقتصادي شكوفا و پررونق را براي مردماني كه در الگوي طراحي‌شده زندگي مي‌كنند، به ارمغان بياورد.

اقتصادي كه در آن درآمد مردم، به گونه‌اي باشد كه ضمن مستظهر بودن به كار و كوشش و تلاش يدي و فكري آنان موجبات تامين نيازهاي اساسي آنها را تدارك ببيند تا از طريق رفع اين نيازها، به تحكيم بنيادهاي اقتصادي اهتمام شود. رفع نيازهاي انسان در جريان رشد و تكامل او، اصل است و در قبال رفع اين‌گونه نيازهاست كه زمينه وصول هدف به نحوي كارا فراهم مي‌شود. مسكن، خوراك، پوشاك، بهداشت، درمان ، آموزش و پرورش و امكانات لازم به منظور تشكيل خانواده براي همه و برآوردن نيازهاي انسان در جريان رشد همراه با حفظ آزادگي و كرامت انساني وي، همچنين تامين شرايط و امكانات كار براي همه، از جمله اصلي‌ترين و فوري‌ترين نيازهاي انساني است كه اقتصاد در جمهوري اسلامي ايران برآنها استوار مي‌شود. اين‌كه نظام اقتصادي چگونه ساماندهي شود تا اين مهم عملياتي گرديده و اقتصاد به عنوان وسيله‌اي بسيار مهم، خطير و تعيين‌كننده و نه به عنوان هدف، در الگوي مورد نظر متجلي شود، مقوله‌اي است كه جوهر و روح آن از الگو گرفته شده و مظاهر و روبناهاي آن مشمول تغييرات و تحولات عصري است.

ما از نظام اقتصادي جامعه الگو،‌ مطالبه اين نكته را داريم كه، زمينه مناسب براي بروز خلاقيت‌هاي متفاوت انساني را فراهم آورد و اهميت دست يازيدن به اين هدف تا آنجاست كه تامين امكانات مساوي و متناسب و ايجاد كار براي همه افراد و رفع نيازهاي ضروري جهت استمرار حركت تكاملي انسان مي‌تواند برعهده حكومتي كه جامعه الگو را اداره مي‌كند گذاشته شود.

بديهي است غرض آن نيست كه همه امور مربوط به تامين نيازهاي اساسي را دولت متعهد به تامين و كارگزاري باشد؛ بلكه مراد آن است كه دولت بايد نسبت به اين مهم ضروري عنايت داشته و مترصد اجرايي شدن آن باشد. اگر بخش‌هاي غيردولتي، چنين مقوله‌اي را به سامان رسانيدند مقصود حاصل شده است و اگر در اين زمينه نقصان‌هايي وجود دارد، دولت بايد به نحو مقتضي و متناسب با مراحل توسعه‌يافتگي جامعه اقدامات لازم را انجام دهد.

نظام اقتصادي جامعه الگو كه موفق شود نيازهاي اساسي انسان‌ها را مرتفع نمايد، اين امكان را هم مي‌يابد كه از طريق همين انسان‌هاي تامين نياز اساسي شده كارايي، بهره‌وري، اشتغال، دستمزد، عرضه و... را ساماندهي كند و آنها را ارتقا دهد و در عين حال كه وابستگي كشور به واردات كالاهاي استراتژيك و مهم را كم مي‌كند، آنقدر خود را ارتقا دهد كه از طريق وابستگي متقابل از سلطه اقتصادي بيگانه بر اقتصاد كشور ممانعت به عمل آورد.

شكوفايي توليد در نظامي اقتصادي كه در آن دولت وظيفه و مسووليت «عدالت‌گستري» را دارد و اولويت‌دار قلمداد شدن آن، زمينه‌هاي رشد و توسعه آموزش و همچنين بهره‌مندي از تهذيب و پرورش مرتبط را فراهم مي‌سازد و كمك مي‌كند تا حتي اگر امكانات اقتصادي كم باشد اما همين مختصر هم، اولويت‌دارترين نيازهاي انساني را مرتفع سازند و با گذشت زمان و تراكم اين نقش‌ها، بايدهاي الگو محكم و باقوام‌تر شوند.

داستان توسعه‌ي ايراني

 

گفتگويي پيرامون فرايند برنامه‌ريزي توسعه در ايران

مصاحبه با ماهنامه فرهنگی تحلیلی سوره اندیشه مهر و آبان ۱۳۹۰

دکتر حسن سبحانی

اشاره:

درباره‌ی ماجرای توسعه و برنامه‌ریزی توسعه در ایران صحبت‌های بسیاری  شده است؛ اما هنوز نکات و مسائل ناگشوده‌ی بسیاری وجود دارد. سخن صواب گفتن درباره ی توسعه، هم نیازمند شناخت مبانی نظری توسعه و هم آشنایی با نظام اجرایی و برنامه‌ریزی کشور است. دکتر حسن سبحانی از جمله‌ی این شخصیت‌هاست که هم حضور موثری در مباحث نظری اقتصاد داشته و هم به خاطر حضور در مناصب اجرایی و تقنینی به خوبی با مسائل برنامه‌ریزی توسعه آشناست. دکتر سبحانی در خرداد ماه 1358 موفق به اخذ مدرک کارشناسی اقتصاد گشت. در سال 1367 پس از قبولی در بورس خارج از کشور آن را با این استدلال که بچه های انقلاب باید در داخل درس بخوانند به بورس داخل کشور تبدیل نمود و دوران کارشناسی ارشد و دکترا را در دانشگاه تهران به پایان رسانید و در طی این مدت علاوه بر تحصیل ، مسئولیت های مختلف علمی ، اجتماعی و سیاسی را بر عهده داشت. دکتر سبحانی اولین فارغ التحصیل دکترای اقتصاد بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در دانشگاه های جمهوری اسلامی ایران است. ايشان داراي سوابق اجرايي بسياري از جمله: قائم مقام معاون پژوهشی دانشگاه تهران، دبیر و عضو شورای فرهنگ عمومی کشور در شورای عالی انقلاب فرهنگی،  معاون آموزشی و پژوهشی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، نماینده مردم دامغان در ادوار 5، 6و7 مجلس شورای اسلامی، مدير گروه آموزشي اقتصاد نظري دانشگاه تهران عضو شوراي پژوهشي مركز پژوهش هاي مجلس شوراي اسلامي بوده است. از دکتر سبحاني کتب و مقالات بسياري منتشر شده است که برخي از آن‌ها عبارتند از: نظام اقتصادی اسلام، نگرشی بر تئوری ارزش، سنابرق ( مجموعه مقالات سیاسی )، دغدغه ها و چشم اندازهای اقتصاد اسلامی،طبقه‌بندی توصیفی ادبیات اقتصاد اسلامی، اقتصاد عدالت‌محور، طرح تحقیقاتی بازنگری و ارزیابی قانون عملیات بانکی بدون ربا ، آسیب‌شناسی مجلس شورای اسلامی با تاکید بر مجلس هفتم. ايشان باز هم سخاوتمندانه دعوت ما را به گفتگو پذيرفتند و گفتگوي ما با دکتر سبحاني در يک ظهر نسبتا گرم تابستاني در  دفتر ايشان، در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران،  انجام شد.

v     در ابتدا يک شرح کلي و آسيب‌شناسي درباره‌ي فرآيند برنامه‌ريزي توسعه در ايران، از کارشناسي و نيازسنجي در دستگاه‌هاي اجرايي تا تدوين برنامه و تصويب در مجلس و اجرا و نظارت، بفرماييد؛ و بفرماييد که آيا اساسا اين فرايند را مي‌توان در قالب يک الگو و مدل ديد؟

عنوان برنامه‌ریزی در کشور ما، سابقه‌اي بیش از 60 سال دارد. بعضی از نظام‌هایی که در دنیا با برنامه‌ریزی اقتصادی متمرکز فعالیت می‌کردند، مثل شوروی سابق، اصولا فروپاشیدند و همين باعث شده است که کسانی تصور کنند که شوروی سابق صرفا به خاطر برنامه‌ریزی متمرکز از بین رفت و لذا، با استناد به همين، رویکردهایی در کشور وجود دارد که شاید ضرورتی براي برنامه‌ریزی نباشد.

در سال1327، اولین برنامه در ایران، به صورت یک برنامه 7 ساله نوشته شدکه عمده آن متوقف ماند و به خاطر ملی شدن صنعت نفت و متوقف شدن فروش نفت و فقدان درآمد لازم، آن برنامه اجرایی نشد. در سال 1351 قانونی به نام قانون برنامه و بودجه تصویب شد، قبل از آن فقط سازمان برنامه داشتیم و قبل‌تر از آن هم ،کار بودجه در وزارت اقتصاد انجام می‌شد. با تاسيس سازمان برنامه و بودجه، فعالیت‌هایی تحت عنوان برنامه‌ي عمرانی به تصویب رسید. قبل از انقلاب، برنامه‌ها، برنامه‌های عمرانی بودند. بعد از انقلاب با این که قانون همچنان از برنامه عمرانی صحبت می‌کرد، ولی از سال 68 به بعد برنامه‌هایی تحت عنوان برنامه‌های توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تصویب شد؛ آنچه که اکنون تحت عنوان برنامه‌هاي توسعه تصویب می‌شود، منطبق بر قانون مصوب نیست ودر قوانین رسمی کشور چیزی فراتر از برنامه‌هاي عمرانی وجود ندارد.

در آن قانون از طرح‌های عمرانی نام برده شده و از مشخصات برنامه‌ریزی صحبت می‌شد؛ بعد از آن هم هیچ قانونی تحت عنوان برنامه‌ي توسعه نداشتیم و قانون برنامه و بودجه ما هنوز همان قانون سال 51 است. البته در مورد بودجه تغییراتي در قانون محاسبات عمومی به وجود آمد ولی درباره‌ي برنامه، مبنا همان است. بعد از انقلاب هم عملا آن مبنا رعایت نمی شود. البته در برنامه اول و دوم هم تا حدي به آن قانون توجه مي‌شد، ولی در برنامه‌هاي سوم و چهارم و پنجم دیگر تقريبا هيچ توجهي به آن قانون صورت نگرفت.

در ابتدا، خود سازمان برنامه تصویب و اجراي برنامه را برعهده داشت، و بعدها که سازمان برنامه و بودجه تشکيل شد، دستگاه‌های اجرایی مجری برنامه ‌شدند. بعد از انقلاب هم که روال تهیه برنامه‌ها اصولا متفاوت شد و البته باز هم دستگاه‌های اجرایی به کمک بخش خصوصی برنامه‌ها را اجرا می‌کنند.

احتمالا زماني که برنامه‌ي عمراني تهیه می‌شده و ناظر به رفع محرومیت‌های عمرانی کشور بوده، اهداف و منابع و مصارف مشخص‌تر و قابل سنجش بودند، چون ميزان دخل و خرج متناسب با پروژه‌ها بود. اینکه چه پروژه‌هایی انتخاب می‌شد، بسته به سیاست اقتصادی کشور متفاوت بود. ولی بعد ها دیگر مشخص نبود که چه نسبت عقلایی ميان این میزان منابع برنامه و آن میزان مصارف، در قالب پروژه‌ها وجود دارد. آنچه در عمل دیده شد این بود که پروژه‌هایي بیش از ظرفیت منابع برنامه تعریف می‌شد و به تدریج با تراکمی از پروژه‌های عمرانی مواجه شدیم که به واسطه‌ي کمبود منابع، طول عمرشان بيش از یک برنامه مي‌شد.

آسیب دیگری که متوجه برنامه‌های توسعه شد این بود که به جای انتخاب اولویت‌ها، از ميان مسائل کشور، قانون‌گذار به سمت تغيير تمام و يا بخشي از قوانین وزارتخانه‌ها در متن برنامه رفت. مثلا، وزارت آموزش عالی، فارغ از برنامه، تکالیف قانونی دارد که بايد آن‌ها را انجام می‌دهد، اما در برنامه‌ می گویند که در طول این 5 سال برنامه فلان وظایف به آموزش عالی اضافه و یا فلان وظایف آموزش عالی متوقف شود و لذا قوانین 5 ساله، قوانین دائمی را تحت الشعاع قرار داد، تسریع کرد و یا متوقف‌شان کرد.

v     مشکل اصلي اين چرخه‌ي برنامه‌ريزي توسعه و قانون گذاری و اجرا و نظارت و ارزيابي چيست و اين اختلال و اشکال در قوانین برنامه و قوانين جاري را چگونه مي‌توان حل کرد؟

هر اقدامی مثل برنامه‌ریزی، باید بر یک‌سري مبانی مشهود نحوه‌ي تهیه برنامه مبتنی باشد، يعني حتي وقتي کسی می‌خواهد آشپزی هم کند یک کتاب آشپزی پيش رويش می‌گذارد و مطابق با آن عمل مي‌کند. مشکل کنوني کشور ما در اين رابطه، فقدان قانون متناسب در این زمینه هاست مثلا ما قانون نحوه‌ي نوشتن بودجه را نداریم! با اینکه اصل 52 به صراحت می‌گوید که لایحه بودجه بايد بر اساس قانون تقدیم مجلس می‌شود و تغییر در ارقام بودجه هم مطابق قانون است. یعنی دولت باید بر اساس قانون، بودجه بنویسد و نه اینکه هر بار به هر طريقي که خواست اين کار را انجام دهد. مجلس هم باید بر اساس قانون بررسی کند و بداند که کجا می‌تواند و کجا نمی تواند تغییر ايجاد کند.

v     آيا مي‌شود کل فرآیند برنامه‌ريزي توسعه را، در کشور ما، در قالب یک الگو ديد و آيا الگویی بر اين فرايند حاکم است؟

خير، الگو نیست، می‌توانست الگو باشد و هنوز هم می‌تواند الگو بشود به شرط اینکه اولا قانونِ، البته به صورت اصلاح شده، نحوه‌ي تهیه برنامه رعایت شود و به عنوان مبنا قرار گيرد. اگر آن مبنا را تنظیم کردیم، آنگاه مي‌توان از طريق شوراهای شهر، شوراهای ده، نمایندگان مردم در مجلس، حتی ادارات، اهداف، ایده‌ها و خواسته‌های مردم را جمع‌‌‌آوري نمود؛ ويا مستقيما وارد سیستم برنامه‌ریزی کشورکرد، و يا به طور غيرمستقيم در سياست‌هاي کلي برنامه که توسط مجمع تشخیص مصلحت تهیه و توسط رهبری ابلاغ مي‌شود، گنجاند.

وقتی این سیاست‌ها وارد دستگاه برنامه‌ریزی کشور شد بايد تقاضاها و امکانات را سنجید، و متناسب با سياست‌ها برنامه‌ريزي صورت گيرد. می‌توان یک الگويي ايجاد کرد که از پایین به بالا اهداف، خواسته‌ها و آرمان‌ها جمع‌آوري شود و از بالا به پایین با ابلاغ سیاست‌ها، کارهادر راستای تحقق بخشی آن سیاست‌ها انجام شود.

ولی در روند کنوني دستگاه‌های اجرایی و اداري، خواسته‌هاي خود را به سازمان‌های بالاتر می‌دهند، و در مرکز هم با  کوه انبار شده‌ای از پیشنهادات مواجه می‌شويم، و چون پیشنهادها زیادند و منابع محدودند، بايد از آن‌ها کاست. حالا اینکه کدام انتخاب و کدام پیشنهاد حذف شود، معمولا بدون در نظر گرفتن هماهنگی است وهيچ آمایشی هم رعایت نمی‌شود.

v     نسبت سیاست‌های کلی با سند چشم‌انداز و از سوي ديگر با قوانين برنامه چگونه است؟ آيا سیاست‌های کلی بر برنامه‌ها حاکمند و برنامه‌ها در راستاي تحقق سياست‌ها تدوين و اجرا مي‌شوند؟ آيا اين نسبت‌ها در نظام برنامه‌ريزي، از منظر کارايي و اثربخشي به بهترين وجه برقرارند؟

یک راه این است که به وضع موجود فکر بکنیم و فکر کنیم که همین کار موجود، همان کار بهینه‌ای است که در نظام برنامه‌ریزی بایستی صورت بگیرد.

اسناد را به این صورت معنا می‌کنم که کشور قانون اساسی دارد که اصلی‌ترین سند است و مورد وفاق مردم است. سند چشم‌انداز می‌تواند یک برش 25 ساله از قانون اساسی باشد، و اندکی از کلیت آن کم کرده و ملموس‌تر باشد و اهدافی را نشانه‌گیری کند. بعد از آن می‌توانست سیاست‌های بخشی هم باشد. مثل همین سیاست‌های آموزش، تنظیم خانواده، نظام اداری. من شخصا به سیاست کلي برای برنامه‌ها قائل نیستم و فکر می‌کنم نقش چندانی ندارند. این را از نظر کارشناسی عرض می‌کنم.

بررسی تطبیقی نشان مي‌دهد که مفاد برنامه‌ها، با مفاد این سیاست‌ها طی چند برنامه، دقیقا مشابه هم و یا به لحاظ مضمونی تا حد زیادی مشابه بوده‌اند. اين نشان مي‌دهد که سیاست، برای عملیاتی شدن، ظرف زمانی بیش از 5 سال را می‌طلبیده است. البته دولت‌ها و مجالس برای این که به ابلاغیه رهبری اعتنا کنند، سعی می‌کنند که رده‌پایی از سیاستها در برنامه بگذارند ولی چه بسا که همان تلاش، که تلاش مقدسی هم هست، عملا حجاب دیدن بعضی مسائل دیگر شود و مانع عنايت به چگونگی‌ها، به منابع کافي و . . . . شود.

قبل از بررسي برنامه، نکته‌اي را عرض کنم که کشور و دستگاه‌های اجرایی با قوانین جاري خودشان اداره می‌شوند، وزارتخانه‌ها، قانون دائمی دارند و فعاليت‌هاي خود را انجام می‌دهند. این سوال مطرح می‌شود که اساسا برنامه یعنی چه و چرا؟ هم سیاست‌هاي برنامه و هم سیاست‌های بخشی مشخص هستند، پس کارکرد برنامه چیست؟

یک برنامه 5 ساله می‌تواند به دستگاه‌های اجرایی کشور بگوید که شما با قوانین جاری خودتان فعاليت کنید و اعتبارات را هم دریافت کنید، فقط بايد مبتني بر مسائل کشور، اولويت‌ها و جهت‌گيري‌هایتان  را تغيير دهيد و تلاش کنيد. با همین بودجه، محتوا به سوي اولویت‌ها برود.

v     با ارزيابي نتايج و پيامدهاي اجراي اين برنامه‌ها، درباره‌ي تحقق اهداف این برنامه‌های توسعه چه مي‌توان گفت؟

چون برنامه‌های توسعه فاقد یک نظام ارزیابی حین اجرا و پس از اجرا هستند، متاسفانه نمی‏توان درباره‏ی تحقق سیاست‌ها‏ سخن گفت. از آنجا که دستگاه مجری، و ارائه دهنده‏ی گزارش‏ها، همان دستگاهی است که پیش‏نویس لایحه را هم تهیه کرده، اطمینان و تضمین لازم برای صحت این گزارش‌ها وجود ندارد. علاوه بر این، در این گزارش‌ها اغلب از واژه‌های کلی غیرقابل سنجش استفاده می‏شود.

این مسئله، در همه‏ی دولت‌ها بوده است؛ ولی در دولت فعلی متاسفانه یک اتفاق دیگری هم افتاده و آن اینکه اعلام برخی سنجه‏های اساسی اقتصادی (نرخ رشد اقتصادی کشور، نرخ بیکاری، نرخ بهره‏وری، میزان ارزش افزوده)، متوقف شده است. لذا این بحث مطرح است که نظام ارزیابی کشور يا سازمان ارزیاب و ناظر، با توجه به شرایط در حال توسعه بودن ما، چه ترکیبی داشته باشد و آیا لزوما دولتی باشد یا به وسیله نهاد دیگری در بخش خصوصي تعريف شود.

v     الان‌در نظام برنامه‌ریزی و قانون‌گذاری ونظام اجرا و نظام ارزیابي به نوعی مشکل داریم، در چرخه‌ي فعلي دولت برنامه‌ریزی و اجرا و مجلس تصویب و یک نقش نظارتی را بر عهده دارد و قوه قضائیه صرفا يک نقش نظارتي در حد پيگيري تخلفات را به عهده دارد، يک بحث اين است که در سيستم موجود، نقش قواي سه‌گانه و به طور خاص نقش قوه قضائيه، به درستي ايفا مي‌شود و بحث مهم‌تر اينکه آيا نبايد اساس اين چرخه اصلاح شود و يک نهاد نسبتا مستقلی در بالا بایستد و از حیث سیاست گذاری، نظارت و اجرا نوعي هماهنگي و ثبات ايجاد کند تا هر دولتی نتواند جهت‌گیری‌ها را تغییر دهد. به عبارت ديگر، راه حل اين است که سيستم موجود بهينه عمل کند و يا در خود سيستم بازبيني صورت گيرد؟

این مسئله مقدماتی لازم دارد . ما یک کشور در حال توسعه هستیم. در حال توسعه بودن به این معناست که ما به لحاظ قابلیت‌های مدیریت و برنامه‌ریزی و نظارت، هم در بخش عمومی و هم در بخش خصوصی، حدی از توانمندی و قابلیت‌ها را داریم و نمي‌توان بیش از آن انتظار داشت.

این طور نیست که جامعه‌اي توسعه‌نیافته باشد و بخواهد به صورت توسعه‌یافته مدیریت کند. البته اگر بخواهیم سبب می‌شود که توجه بیشتری به ضعف‌هایمان داشته باشيم و سطح کار تا درجاتی بالا مي‌رود، اما نه تا سطح کمال. بنابراین وضعیتی به نام توسعه‌نیافتگی مانند هوا بر کشور حاکم است که این شامل مجلس، دولت، بخش خصوصی و بنگاه، کارخانه و کشاورزی، و همه و همه می‌شود. يعني اگر هر نهاد دیگری هم که به وجود آوریم، خود آن نهاد هم از یک فضای توسعه‌نیافتگی برخوردار خواهد بود و نمی‌توان گفت که آن نهاد، عملکرد فوق‌العاده‌ای خواهد داشت، ولي برخی از گام‌ها را برمي‌دارد که مشکلات بر سر راه را، کمتر مي‌کند.

یک نکته دیگر هم این است که در هیچ جاي قانون، نظارت بر عهده مجلس نیست، مجلس ناظر بر اجرای قوانین نیست و فقط نماینده‌ها حق سوال و تذکر دارند. اما يکي از 5 وظایف محوری قوه‌ي قضائیه، نظارت بر حسن اجرای قوانین است؛ و البته که قانون برنامه، قانون خیلی مهمی است. لکن شيوه‌ي نگارش برنامه هم بايد طوري باشد که قابل نظارت‌ شدن، باشد. ما از این بابت کاستی داریم، بخشی از این کاستی به خاطر همان توسعه‌نیافتگی است ولی بخش دیگرش این است که آیا اصولا قوه قضائیه، نظارت بر حسن اجرای قوانین بودجه و برنامه را جزو وظايف و کارکردهای خودش مي‌داند؟

بنابراین ساده گرفتن و قابل سنجش نوشتن، یک طرف قضیه است و طرف ديگر قضيه اين است که قوه‌ي قضائیه که وظیفه قانونی‌اش، مطابق قانون اساسی، نظارت است، بگوید که آیا این کار و فرايند به درستي انجام می‌شود یا خير؟ و لذا شايد خیلی هم نیاز نباشد که لزوما نهادی بیرون از قوا به وجود آيد. مسئله‌ای که ما با آن مواجهیم این است که این‌طور به نظر می‌آید که نمی خواهیم از شیوه‌های سه دهه‌ي گذشته، تجربه کسب کرده و در آن‌ها تجدید نظر کنيم.

v     آسیب‌شناسی شما، بخش مهمي از مشکلات را به عدم توسعه‌یافتگی نسبت مي‌دهد. اما سؤال اين است که آن چیزی که به آن شاخص‌های توسعه‌یافتگی گفته می‌شود، چیست؟ آیا تلقی ثابتی از آن وجود دارد، و مکاتب مختلف توسعه به آن نگاه یکسان و تعریف یکسانی از آن دارند. اگر تلقی ثابتی از توسعه وجود دارد، پس چه تعریفی از توسعه‌ی ایرانی اسلامی دارید؟ و این شاخص‌های توسعه‌یافتگی چه نسبتی با بحث الگوی پیشرفت ایرانی-اسلامی دارند؟

من همیشه گفته‌ام که ما برخی از مفاهیم کلیدی را به لحاظ ماهیت نمی شناسیم و این به ما لطمه زده است. از جمله معتقدم که ما توسعه را نمی شناسیم. توسعه یک مفهوم مستقل است، و رویکردهای به توسعه مقوله‌ي دیگری است. این خطا از آن جهت در ادبیات و دانشگاه‌های ما وارد شده که ما توسعه را مثل دیگران شدن معنا کرده‌ایم و از این حیث به خلط بین مفهوم توسعه با رویکرد‌های به توسعه دچار شده‌ایم.

دیگران، برخی تغییرات در کشورهای «توسعه‌یافته»، که موجب بهبود زندگی شده را در مقایسه با مناطق «توسعه‌نیافته» مطالعه نموده و از اين طريق شاخص‌های توسعه را استخراج کردند. مثلا گفته‌اند که درآمد سرانه و بهره‌وری در اين کشورها بالاست و اين بالا بودن در مقايسه با کشورهاي با درآمد سرانه‌ي پايين، مطرح و سنجش شده است. از طريق همين چند ده شاخص، توسعه‌یافتگی و عدم توسعه‌يافتگي را سنجش می‌کنند. این شاخصه‌ها از زندگی توسعه یافته‌ها برگزیده شده‌اند و به عنوان رویکرد گفته شده است که هر کشوري که می‌خواهد توسعه پیدا بکند، باید به چنين وضعيتي برسد. بنابراین، توسعه به لحاظ رویکردی مثل غرب شدن، یا مثل غربی‌ها شدن تلقي شده است. برخی از رویکردها هم، رویکرد ناظر بر علیت است. مثلا در خصوص مکتبی که بگوید دلیل توسعه‌نیافتگی به وجود آمدن یک رابطه نابرابر ميان مرکز و پیرامون است که ارزش افزوده را از پیرامون به مرکز انتقال مي‌دهد. رویکرد علی دنبال می شود.

اما، توسعه جریانی است که به موجب آن به تدریج رفاه مردم در دوره زمانی یک نسل، افزایش پیدا کند و مردم در پرتو این افزایش  امکانات، بتوانند استعدادهای درونی خود را ذيل آموزه‌های یک مکتب بشری یا الهی، ارتقا دهند. به عبارت دیگر، توسعه در این مفهوم می‌تواند افزایش ظرفیت‌های تولیدی یا افزایش ظرفیت‌های انسانی باشد.

وقتی که توسعه، ذیل یک آموزه، و به تدریج حاصل شد، آنگاه در زندگی انسان‌ها به کار می‌رود. نتيجتا، توسعه، دیگر حتما مثل دیگران شدن نیست؛ زيرا ذیل یک آموزه‌ی خاص کاربرد دارد. آيا غربی‌ها در طي فرايند توسعه، مثل دیگران شدند؟

ممکن است جامعه‌اي در ذيل آموزه‌ی مورد قبول خويش، خودش را متحول ‌کند و ذیل آن آموزه عمل نماید.لذا اگر عده‌اي در فرايند توسعه در 200 سال قبل تجربه دینی داشتند و شکست خوردند و دین را کنار گذاشتند، آيا معناي آن اين است که دیگران  براي توسعه به دين رجوع نکنند؟

بدیهی است که چون توسعه مثل دیگران شدن نیست، صحبت این خواهد بود که پس ما می‌خواهیم چه بشویم؟ اينجاست که توسعه‌ي ايراني-اسلامي مطرح مي‌شود. عمده‌ي جوامع به خاطر انفعال‌شان، توسعه را مثل غرب و غربی‌ها شدن تعریف کردند؛ اين به خاطر جهل آن‌ها نسبت به ماهیت توسعه بوده است که به معناي مثل دیگران شدن نیست.

v     با توجه به اينکه ما بايد براي توسعه‌يافتگي تعريف خاص خودمان را داشته باشيم، به نظر مي‌رسد ضرورت توسعه‌ي ايراني-اسلامي مشخص مي‌شود. اما براي شناسايي و فهم الگوي پيشرفت ايراني-اسلامي، و براي طرح عملي و ساخت الگو بايد از کجا شروع و چه مسيري را طي کرد؟ مخصوصا با توجه به تلقي خاصِ نقشه‌اي و مکانيکي که از الگو در کشور ما رايج است و آن را از جنس کشيدن يک نقشه‌ي پيشيني مي‌دانند، نظر خود را درباره‌ي چيستي الگو بفرماييد.

درباره‌ي الگو اين بحث مطرح است که ابتدا باید جامعه‌ای ساخته شود و بعد آن جامعه، جامعه‌ي الگو باشد؛ یعنی الگو باید عملا ايجاد شود. الگو یک چیز ذهنی و از پيش آماده نيست که ما بگوییم این کارها را بکنیم و همین کارهایی که می‌کنیم الگو می‌شود. الگو از جهتي کاری مثل معماري است. معمار چه کاري می‌کند؟ معمار از شما به عنوان سازنده‌ي ساختمان يک‌سري علايق و ويژگي‌ها و امکانات اوليه و زمين را مي‌گيرد و بعد طرحی می‌ریزد که متناسب با خواست شما باشد و آن را در طي فرايندي مي‌سازد. وقتی که ساخته شد، الگویی و مثالي از آن چیزی می‌شود که مورد نظرشما بود، ولي لزوما این چیز ساخته شده منحصر به فرد نیست. یک جامعه ايجاد مي‌شود و فعالیت مي‌کند و بعد از عملکرد و کارکردش، نظریه‌های کلان استخراج مي‌شود.

گاهي براي رسيدن به الگو، بايد مسير ديگري را طي کرد. مثلا من معتقدم که براي تحقق اقتصاد اسلامی، نباید آن را صرفا در دانشکده‌هاي اقتصاد جستجو کرد، بلکه اقتصاد اسلامی را باید در آموزش و پرورش و صدا و سیما و فیلم کودکان و کارتون و انیمیشن دنبال کرد 20 سال بعد، زمان آن خواهد رسيد که در دانشکده‌های اقتصاد درباره‌ي آن صحبت کنیم، چون ما مي‌خواهيم رفتار را مطالعه کنيم و بايد این رفتار را ببینيم. درباره‌ي الگو هم، بحث مشابهي را مي‌توان مطرح کرد.